تبلیغات

کتاب روز


«جنگل آدم‌ها»


«جنگل آدم‌ها» و «شرح حاشیه» در نمایشگاه کتاب احمد بیرانوند از عرضه دو کتاب در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران توسط نشر روزگار خبر داد. به گزارش خبرنگار ادبیات و کتاب ایسنا، به گفته او، مجموعه داستان «جنگل آدم‌ها» یکی از این کتاب‌هاست. این کتاب حاصل تلاش جمعی از نویسندگان است که به صورت کارگاهی، در داستان‌هایشان اقدام به خلق دنیای حیوانات با گرایش‌های انسانی کرده‌اند. در این فضای به ظاهر تمثیلی حیوانات با بهره‌گیری از مظاهر تمدن در آثار حضور دارند. آن‌ها به دنبال تلاش‌های مدنی و شکل دادن به جامعه از هم گسیخته خود هستند. او افزود: نویسندگان این کارگاه با تدریس من به مدت چند سال است در موضوعات مختلف به پروژه‌های خلاقه می‌پردازند. همچنین چاپ دوم کتاب «شرح حاشیه» با ویرایش جدید و اصلاحات و اضافات وارد بازار نشر خواهد شد. این کتاب به تحلیل جریان‌های شعری پس از نیما می‌پردازد و نقد بعد از نیما را هم مورد بررسی قرار می‌دهد. شعر هوشنگ ایرانی، موج نو، شعر حجم و شعر گفتار از فصل‌های محوری این کتاب هستند.
آرشیو معرفی کتاب

جوانمردا / شعری از زینب برزگری

دلم خزانه ی اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد

***

 

جوانمردا!

پرده ی اوّل:

سَحَر

 

امیرکبیر ِ تاج هاش به سر

های امیر کبیر روزهای دست به سر

باران بارید

و بعد از کودتای مذکور

تاج الدین مویه هاش را حواله بر سر خورشید که شیر می شود

نشد

کجا پایاب ِ طمع پیر می رسد؟

کجا تالاب ِ خطر امید می زند توی رگ؟

سحر! صبا خطا نیست.

رگ بزن به امید

 

پرده ی دوم:

نگاه

 

و بازو ها تا ابد  یک مرد را  می کِشد

و پا ها آهووانگی می برد تا قاف

سیمرغ را می نهد روی ناف

اکبر است این اوصاف

و ارکیده می پاشد روی شط

 یاس وحشی روی تن

می رسد هوار به خفا

ثنا به لبام

که شانه ها     پاها    سینه ها

بنفشه می زند توی راه

پرده­ ی سوم:

دریا

 

دریا!

ایستاده ای؟

بیا

برو

شمع قایقت منم

راه بی پیله ات

که پروانه می دهد سوی دور

و رداش خون می جهاند روی ثور

تل می زند به بادیه زل می زنم به  حاجیه

ساقی! بیا برقصا

من، روی ِ تن ِ روز

تو،  شیر و خورشید ِ بیرق ِ کبود

ربود

قرارم سها را

نمازم هدی را

و در لق لقه ی دهان شان “این همان دختر دیوانه بود؟”

سحر! کجایی؟ ندیدی؟

آیا آنانی که نمی بینند با آنانی که می بینند برابرند

لا اله

نفس بکش؛ جنگ تو صلحِ گرگ و بزهای کوهی است

الا الله

شهرزاد! قصه کو؟

رو همون سینه ی کوه؟

و پرنده ها ابراهیم را طواف کردند

 آن روز طاووس اشک می ریخت

من راز…

و عشق ناز…

آمده ام

صبر شده ام به تلخی ِ زخم، به سبزی ِ پاد

و رشک باد

که “جوانمردا!” خطابم کردی

 

 

اردیبهشت ۹۵

برچسب ها

مطالب مشابه...

يك ديدگاه “جوانمردا / شعری از زینب برزگری”

  1. م کیوان گفت:

    بااحترام؛ سعی نمودم صحیح بخوانمش؛ پیروز____م کیوان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

بایگانی

تبلیغات