رفتن به بالا
  • پنجشنبه - ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ - ۰۷:۵۴
  • کد خبر : ۳۷۳۹
  • چاپ خبر : دو شعر از فرناندو پسوا/ ابوذر کردی (قسمت پایانی)

دو شعر از فرناندو پسوا/ ابوذر کردی (قسمت پایانی)

دو شعر از فرناندو پسوا/ ابوذر کردی (قسمت پایانی)

VIRIATO

Se a alma que sente e faz conhece

Só porque lembra o que esqueceu ,

Vivemos , raça , porque houvesse

Memória em nós do instinto teu .

 

Nação porque reincarnaste ,

Povo porque ressuscitou

Ou tu , ou o de que eras a haste –

Assim se Portugal formou .

 

Teu ser é como aquela fria

Luz que precede a madrugada ,

E é já o ir a haver o dia

Na antemanhã , confuso nada .

 

چرخش

روح وقتی احساس می شود و شناخته می گردد

تنها چون به یاد می آورد

آنچه که بر باد رفته است ،

ما از تبار زندگانیم

چون خاطرات مان

در فطرت تو نشسته است .

 

ما دولت شدیم وقتی تو دوباره حلول کردی

و ملت وقتی برانگیخته شدی

تو و آنچه که از تو یک ثقل می ساخت

تا پرتغال به وجود آمد .

 

هستی تو چون برودت آنجاست

چون روشنایی که از سحر سبقت می گیرد ،

و آرام آرام

جای خود را به روز می دهد

صبحگاهی با اشیایی گیج و منگ .

 

 

D. AFONSO HENRIQUES

Pai , foste cavaleiro .

Hoje a vigília é nossa .

Dá-noso exemplo inteiro

E a tua inteira força !

 

Dá , contra a hora em que , errada ,

Novos infiéis vençam ,

A benção como espada ,

A espada como benção !

 

د . آفونسو هنریکز[۱]

پدر

تو سلحشور بودی .

اما اکنون

شب زنده داری ات به ارث رسیده .

که به ما الگوی جامعی داده است

و به تو نیرویی کامل !

 

تا علیه زمانه که پر از اشتباه است

کافران جوان ، پیروز گردند

خیر همچون شمشیر ،

شمشیر همچون خیر !

 



) پادشاه پرتغال و بنیانگذار حکومت سلطنتی به سال ۱۱۴۰ میلادی [۱]

دو شعر از فرناندو پسوا/ ابوذر کردی (قسمت پایانی)

VIRIATO

Se a alma que sente e faz conhece

Só porque lembra o que esqueceu ,

Vivemos , raça , porque houvesse

Memória em nós do instinto teu .

 

Nação porque reincarnaste ,

Povo porque ressuscitou

Ou tu , ou o de que eras a haste –

Assim se Portugal formou .

 

Teu ser é como aquela fria

Luz que precede a madrugada ,

E é já o ir a haver o dia

Na antemanhã , confuso nada .

 

چرخش

روح وقتی احساس می شود و شناخته می گردد

تنها چون به یاد می آورد

آنچه که بر باد رفته است ،

ما از تبار زندگانیم

چون خاطرات مان

در فطرت تو نشسته است .

 

ما دولت شدیم وقتی تو دوباره حلول کردی

و ملت وقتی برانگیخته شدی

تو و آنچه که از تو یک ثقل می ساخت

تا پرتغال به وجود آمد .

 

هستی تو چون برودت آنجاست

چون روشنایی که از سحر سبقت می گیرد ،

و آرام آرام

جای خود را به روز می دهد

صبحگاهی با اشیایی گیج و منگ .

 

 

D. AFONSO HENRIQUES

Pai , foste cavaleiro .

Hoje a vigília é nossa .

Dá-noso exemplo inteiro

E a tua inteira força !

 

Dá , contra a hora em que , errada ,

Novos infiéis vençam ,

A benção como espada ,

A espada como benção !

 

د . آفونسو هنریکز[۱]

پدر

تو سلحشور بودی .

اما اکنون

شب زنده داری ات به ارث رسیده .

که به ما الگوی جامعی داده است

و به تو نیرویی کامل !

 

تا علیه زمانه که پر از اشتباه است

کافران جوان ، پیروز گردند

خیر همچون شمشیر ،

شمشیر همچون خیر !

 



) پادشاه پرتغال و بنیانگذار حکومت سلطنتی به سال ۱۱۴۰ میلادی [۱]

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه


۲ دیدگاه برای “دو شعر از فرناندو پسوا/ ابوذر کردی (قسمت پایانی)”

  • فتی معطوفی(م کیوان) says:

    با احترام- ستایش می کنیم هرجنبش پر زحمت ترجمه را- بخصوص در ادبیات انسانی- م کیوان

  • تو شعر اول شاعر از که و چه سخن می گوید؟شعر دوم ترجمه رسا و خوبی داره البته ترجمه شعر اول هم زیباست اما نمی فهمم شاعر از چه و از که حرف می زند