تبلیغات

کتاب روز


«جنگل آدم‌ها»


«جنگل آدم‌ها» و «شرح حاشیه» در نمایشگاه کتاب احمد بیرانوند از عرضه دو کتاب در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران توسط نشر روزگار خبر داد. به گزارش خبرنگار ادبیات و کتاب ایسنا، به گفته او، مجموعه داستان «جنگل آدم‌ها» یکی از این کتاب‌هاست. این کتاب حاصل تلاش جمعی از نویسندگان است که به صورت کارگاهی، در داستان‌هایشان اقدام به خلق دنیای حیوانات با گرایش‌های انسانی کرده‌اند. در این فضای به ظاهر تمثیلی حیوانات با بهره‌گیری از مظاهر تمدن در آثار حضور دارند. آن‌ها به دنبال تلاش‌های مدنی و شکل دادن به جامعه از هم گسیخته خود هستند. او افزود: نویسندگان این کارگاه با تدریس من به مدت چند سال است در موضوعات مختلف به پروژه‌های خلاقه می‌پردازند. همچنین چاپ دوم کتاب «شرح حاشیه» با ویرایش جدید و اصلاحات و اضافات وارد بازار نشر خواهد شد. این کتاب به تحلیل جریان‌های شعری پس از نیما می‌پردازد و نقد بعد از نیما را هم مورد بررسی قرار می‌دهد. شعر هوشنگ ایرانی، موج نو، شعر حجم و شعر گفتار از فصل‌های محوری این کتاب هستند.
آرشیو معرفی کتاب

سه شعر از الهام حیدری

الهام حیدری

مجموعه شعر:

مُسری / ناشر:نشر الکترونیک (سه پنج)/ ۱۳۸۹

——————
شعر اول:
خدای کلمه بود
و ‫آنچنان کلمه را می سرشت‬
‫که یکبار نوشت آتش
 و شعرش سوخت‬
‫کلمه ها دود شدند‬
‫مخاطب به سرفه افتاد‬
مرده شور ها آمده بودند و مخاطب را می بردند
جهان رابست و فکر کرد‬
‫که زنگ بزند به ۱۲۵؟‬
‫زنگ نزند به ۱۲۵؟‬
شعر دوم:
دست بکش روی تنم ماهی بشوم
آهی بشوم که باله ندارد برای کشیدن
بکش که کشیدن کم بیاورد
نفس به سمت  ایی
شبی شبیه   ایی
جایی که با جرم جاذبه بی احتمال است
با  به   بی   می رسد؛ بی  به   ایی
سمتی که  بوسه به باریک می کشد
به یک  ه که فقط بینمان
بکش که زیر انگشتهای تو تنگ می شود  زمین
 زمین  پر از دهکده
بدون ریل
 بدون مین  ،
زمین قبل از گاگارین
بکش که در کشا آه کش ماه
هلالهای بریده بریده
به سک س سکه  می افتند
 ما دور می زنیم زمین  پر از دهکده را
 ما می زنیم به ته ماهی     به ایی.
شعر سوم:
بدهکارم به بی نقطه گی ام
به کودکی که فرستادمش به قصه بدون چتر
بی حتی یک تکه ابر که ببارد برای خودش
بزرگیم بوی زمستان گرفت
بوی درختهای خیس
و از چشمهاش صدای دارکوبهای غریبه آمد
زده بودم به تلخ           به سینه سوز
بعد از تن راوی که سرد شد
و شخص ها بی پرداخته گم شدند
حالا حالی ام می کند
که نبوده ای در حالی که نیستم
و فکری شده ام
در کدام صفحه باران آمد؟

مطالب مشابه...

5 افکار در “سه شعر از الهام حیدری”

  1. عزیز کلهربینان گذار شعر وحشت ایران گفت:

    تفکر زنان پیشرو در ادبیات معاصر اگر در حد شعر خانم حیدری است باید فاتحه ادبیات زنان ایران را خواند بی شک ایشان نیز خود قبول دارند که شعر این نوشتارهای بی حس و بی رمق نیست

    • عطیه ممنونی گفت:

      شعر های خانم حیدری فکر باز میخواد و چشم باز دوست عزیز..من قصد توهین ندارم اما اگر کتاب (و عشق پاشنه ی آشیلم بود) رو تهیه کنید و با حضور ذهن کامل بخونید متوجه حرفم میشید..حقیقتا من هم ابتدا که کتاب رو از ایشون هدیه گرفتم با یک سری کلمات مبهم مواجه شدم…خیلی تلاش کردم که متوجه بشم اما نشد..چند وقت پیش بود که برای رمان دنبال شعر بودم و بین کتاب شعرهام به این کتاب برخوردم..اون لحظه به این خاطر که دست به قلم بودمو در حال نوشتن ذهنم رو باز گذاشته بودم کاملا متوجه منظور شعر ها و عمق اونها شدم..و حقا که برخی از شعر ها عمیق بود و تاثیر گذار ..یک بار دیگه با فنجانی قهوه..در محیطی آرام با ذهنی باز به سراغ این کتاب برید..قطعا به نتایج جدید و مثبتی میرسید و همچنین توهین نکنید ممکن است یکی از آشنایان ایشون برای مثال خودم ببینن و شدیدا ناراحت بشن..خود خانم حیدری بانوی محترمی هستن و اصلا توهین نمیکنن و حتی مطمئنم با شناختی که من از ایشون دارم ناراحت هم نمیشن از انتقاداتتون ..شما نظرتون محترم هست اما دلیل بر این نیست که فاتحه بخونید(منظور توهینه)..مرسی دوست عزیز

  2. عزیز کلهربینان گذار شعر وحشت ایران گفت:

    سلام خانم حیدری
    ما نقد کردیم چرا توهین کردی رو وبلاگ ما

    • الهام حیدری گفت:

      با سلام بنده ابدا یادم نمی آید وارد وبلاگ شما شده باشم . احتمالا اگر چیزی نوشته اند کسی به نام بنده نوشته است . ما ظرفیتمان بیش از اینهاست آقای عزیز کلهر

  3. عطیه ممنونی گفت:

    من هم چند تکه از شعر های مورد علاقه م از کتاب ایشون رو میزارم..از کتاب و عشق پاشنه ی آشیلم بود
    حق با کسی نیست/اغلب نشسته یک گوشه سیگار میکشد
    ***
    برف میپاشد
    روی زخم های من
    از بس که
    با تو سفید بود(منظور نمک روی زخم)
    ***

    من پناه برده بودم به جیر جیرک ها ..
    پناه تنها چیز من بود که میبردم..
    برای جیر جیرک ها..
    و تراس جیره بندی شب بود..
    و تراس کم میشد..
    داشت کم کم ترس میشد و میریخت روی شب های ماه..
    آه شب های ما قدر ما نبود..
    ***
    افگار _فکر های سرکشی هستند
    که مدام سرکشی میکنند
    مباد خوش باشی
    و نفست بوی عشق بگیرد
    بوی تازگی
    افگار همان فکر های آدمی اند
    قدری سرکش تر

    براتون ذهنی خالی از افگار آرزو میکنم..یا علی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

بایگانی

تبلیغات