رفتن به بالا
  • جمعه - ۱۵ آبان ۱۳۹۴ - ۱۲:۴۷
  • کد خبر : ۴۷۶۵
  • چاپ خبر : شعری از بختیار علی ترجمه: ستار خسروی

شعری از بختیار علی ترجمه: ستار خسروی

شعری از بختیار علی ترجمه: ستار خسروی 

دروغِ آتش

من که می سوزم ، ترسم از جهنم چرا
آنکه سراپا زخم باشد ،از شمشیر گریزان نیست.

ای آتش
ای دوستِ همه ی دوستان
تنها مردان بُزدل برای سوختن به شعله هایت نیازمندند 
ما که نور را در می یابیم ، تاریکیِ ما برایت تفسیر شدنی نیست
ما که خود آتشِ خویش را برمی افروزیم، لهیبِ ما با لهیب تو افروخته نمی شود
حریق تو به دروازه های روح نمی تواند رسید، 
شراره هایت را نایِ رسیدن به استخوانها نیست.

ای آتش
من در ورای احساس، لانه ساخته ام
در ورای تحیّر، از اندیشیدن سخن گفته ام
در ورای خدا ، از شُکوه
و در ورای انسان ، از زنده گی گفته ام.

من از جنس آن جسم ها نیستم که آتش بسوزاندم
از جنس کتاب هایی نیستم که خاکسترش ناخوانده بماند
از جنس تابلوهایی نیستم که ذغال هایش پُر از رنگ نباشد
من جرأت کردم تا به سوی درختانی که در سرم زبانه می کشیدند،
دست دراز کنم.

شما هم ای خاموش کنندگان آتش 
شما که از آغاز گیتی آب می پاشید بر هیستریِ باغ ها
بر هذیان گوییِ پنجره ها
شما که خاموش می کنید اخگرانی را که مستان در سر دارند
خاموش می کنید شراره هایی را که قربانیان در چشم دارند
ای کُشندگان آتش
ای غرقه کنندگان آتش
ای صیادان اخگر
من آتشی را میجویم که دستان شما یارای گرفتن آن نیست
از لهیبی سخن میگویم که از خون می چکد
از نوری سخن میگویم که برای آفتاب بیگانه است
از اشعه ای سخن میگویم که تنها از مهتاب هایِ اندرونِ دل می بارد
من از روشناییِ فراسویِ آتش می گویم
از خاکستری می گویم که پیشاهنگِ شعله ها گشته است.

آنهایی که با این آتش ها می سوزند جز پیکری دروغگو بیش نیستند
هم آنهایی که با این آب ها سرد و خاموش میگردند باغ هایی ریاکارند

شعری از بختیار علی ترجمه: ستار خسروی 

دروغِ آتش

من که می سوزم ، ترسم از جهنم چرا
آنکه سراپا زخم باشد ،از شمشیر گریزان نیست.

ای آتش
ای دوستِ همه ی دوستان
تنها مردان بُزدل برای سوختن به شعله هایت نیازمندند 
ما که نور را در می یابیم ، تاریکیِ ما برایت تفسیر شدنی نیست
ما که خود آتشِ خویش را برمی افروزیم، لهیبِ ما با لهیب تو افروخته نمی شود
حریق تو به دروازه های روح نمی تواند رسید، 
شراره هایت را نایِ رسیدن به استخوانها نیست.

ای آتش
من در ورای احساس، لانه ساخته ام
در ورای تحیّر، از اندیشیدن سخن گفته ام
در ورای خدا ، از شُکوه
و در ورای انسان ، از زنده گی گفته ام.

من از جنس آن جسم ها نیستم که آتش بسوزاندم
از جنس کتاب هایی نیستم که خاکسترش ناخوانده بماند
از جنس تابلوهایی نیستم که ذغال هایش پُر از رنگ نباشد
من جرأت کردم تا به سوی درختانی که در سرم زبانه می کشیدند،
دست دراز کنم.

شما هم ای خاموش کنندگان آتش 
شما که از آغاز گیتی آب می پاشید بر هیستریِ باغ ها
بر هذیان گوییِ پنجره ها
شما که خاموش می کنید اخگرانی را که مستان در سر دارند
خاموش می کنید شراره هایی را که قربانیان در چشم دارند
ای کُشندگان آتش
ای غرقه کنندگان آتش
ای صیادان اخگر
من آتشی را میجویم که دستان شما یارای گرفتن آن نیست
از لهیبی سخن میگویم که از خون می چکد
از نوری سخن میگویم که برای آفتاب بیگانه است
از اشعه ای سخن میگویم که تنها از مهتاب هایِ اندرونِ دل می بارد
من از روشناییِ فراسویِ آتش می گویم
از خاکستری می گویم که پیشاهنگِ شعله ها گشته است.

آنهایی که با این آتش ها می سوزند جز پیکری دروغگو بیش نیستند
هم آنهایی که با این آب ها سرد و خاموش میگردند باغ هایی ریاکارند

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه