تبلیغات

کتاب روز


«جنگل آدم‌ها»


«جنگل آدم‌ها» و «شرح حاشیه» در نمایشگاه کتاب احمد بیرانوند از عرضه دو کتاب در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران توسط نشر روزگار خبر داد. به گزارش خبرنگار ادبیات و کتاب ایسنا، به گفته او، مجموعه داستان «جنگل آدم‌ها» یکی از این کتاب‌هاست. این کتاب حاصل تلاش جمعی از نویسندگان است که به صورت کارگاهی، در داستان‌هایشان اقدام به خلق دنیای حیوانات با گرایش‌های انسانی کرده‌اند. در این فضای به ظاهر تمثیلی حیوانات با بهره‌گیری از مظاهر تمدن در آثار حضور دارند. آن‌ها به دنبال تلاش‌های مدنی و شکل دادن به جامعه از هم گسیخته خود هستند. او افزود: نویسندگان این کارگاه با تدریس من به مدت چند سال است در موضوعات مختلف به پروژه‌های خلاقه می‌پردازند. همچنین چاپ دوم کتاب «شرح حاشیه» با ویرایش جدید و اصلاحات و اضافات وارد بازار نشر خواهد شد. این کتاب به تحلیل جریان‌های شعری پس از نیما می‌پردازد و نقد بعد از نیما را هم مورد بررسی قرار می‌دهد. شعر هوشنگ ایرانی، موج نو، شعر حجم و شعر گفتار از فصل‌های محوری این کتاب هستند.
آرشیو معرفی کتاب

«نفس» داستانی از پیام صالحی

داستانی از پیام صالحی
نفس

پا به سفید یکدست زمین می ذارمو تا زانو فرو می رم توی این دشت مخملی. تو تنگنای جناغ سینه م، گلوله ی یخ حس می کنم. قلبم که می تپه برفک و یخ ریزه زیر پوستم تزریق می شه . . . اما نفسم گرمه. هـــای عمیقم با پس زمینه ی تیره ی آسمون یک نقش می شه. دست های یخ زدمو توی جیب اورکتم مشت می کنم. بینی م تیر می کشه و خط اشک روی گونه م ، سر می خوره. قدم هامو تندتر می کنم و به تنه ی ستبر تنها درخت دشت پناه می برم. چمباتمه می زنم و کوله مو از شونه م وا می کنم. انگار از درون گر گرفتم و عرق سرد روی پیشونیمه. چشمامو می بندمو نفس عمیق می کشم. هوای بکر تازه رو داخل می دم و حالا قلبم آروم تر می تپه. چشم که باز می کنم گرد خاکستری روی شونه م می شینه. از داخل کوله، دوربین شکاری و دوربین فیلم برداری رو بیرون میارم و از شونه م آویزون می کنم. باد تیغ می کشه به پوست نازک صورتم. تنگ دریده ی غروب با همه ی سرخ و سیاهی ش تو آسمونه. روی برف ها کپه می شم و چشمی دوربین شکاری رو روی گونه هام می ذارم. انحنای سر و بال عریون توی بادش، پاهای پوشیده از پر و منقار پنهونش، همه بی صدا و آزاد رو به هجوم با، می رقصن. خیره ی نگاه ساکت و برنده ای شدم که تا عمق وجودم سفر کرده. دوربین رو که روی چشمم بالا پایین می کنم نمی دونم چه مدته که درگیر یه جفت چشم بلوری شدم. مسخ و بی خود از حدقه ی زرد رنگ چشماش. اما آسمون تیره شده. حالا فقط سایه ای از این جثه ی کوچیک دوردست روی دشت کشیده شده. گردهای خاکستری بیشتر و بی صداتر می بارن. چشم که از دوربین برمی دارم، اثری از نقش سر و بال و نگاه عمیقش نمی بینم. مبهوت نفس می کشم و قلبم بی تاب می تپه. زوزه ی باد و سکوت تاریکیه که به تنم چنگ می ندازه.
* * *
سپیده ی صبحه که جغد برفی تو دنیای خودش استتار کرده. انگار به فکر فرو رفته و باد ملایم پرهای سفید یکدستش رو نوازش می کنه. ابدا تکون نمی خوره. نگاهش به آسمون پر ستاره اس. ستاره هایی که با طلوع آفتاب کم رنگ می شن. نفس گرمم رو می دمم به انگشت های یخ زده ام. روی برف ها سینه خیز می شم و کلاه بافتنی مو تا ابرو پایین می کشم. لرز می زنم و دندون هام روی هم جفت نمی شن. منتظر طلوع آفتابم که گرما بزنه به این دشت آروم و عور. باد می وزه و برف سبک، روی زمین سر می خوره.می غلته و به هوا میره. چشمی دوربین شکاری رو روی گونه م می ذارم و محو چشمای نیمه بازش می شم. سنگینی پلک های بی حرکت و نگاه خیره اش. آروم سر زیر پرهای برفیش می بر. سینه ی نفس های گرمش پر و خالی می شه. پنجه های درشتشت توی کپه ی برف فرو رفته و جثه ی صاف و گردش رو جمع تر می کنه. منقار کوچیکش رو به پرهاش می کشه و از زیر انحنای بالش، وسعت یکدست دشت رو زیر نظر داره. خیره می مونم و گاهی بین سفیدی زمینه و برف از نظرم گم می شه. نگاه خمارش رو که می چرخونه باز جون می گیره سکون یخ زده ی دشت. لرز تنم کمتر و کمتر می ش. به آسمون که نگاه می کنم هوا رنگ روشن تری به خودش گرفته. دوربین رو از شونه م آویزون می کنم و نیم خیز می شم.جای پامو محکم می کنم و چند قدمی جلوتر میرم. نفس های عمیقم با صدای نرم برف و باد هماهنگ می شه.حباب اشک سرما توی چشمم می شکنه. با نگاه لرزون و خیس اشک نگاهش می کنم. از این فاصله یه جفت چشم زرد، سفیدی ها رو شکافته. برق می زنه. سر می چرخونه. با دوربین که می بینمش، نگاهش روی منه.نمی جنبه و فقط پلک می زنه.پرهای گردن و سینه ش توی باد می رقصه. پنجه هاشو بیشتر توی برف جا می ده و چشماشو می بنده.خیره می مونم اما پلک های بسته ش، بسته می مونه.چمباتمه می زنم و دوربین فیلم برداری رو از جیب اورکتم بیرون میارم. روی زمین می ذارمش و سر لنزو بالا می دم. وسط کادر این تصویر سفید، جغد برفی هست که چشماشو بسته، بیداره اما. دکمه ی رکورد رو می زنم و با دوربین شکاری نگاهش می کنم. گرد برف رو بال هاش نشسته. وزش باد شدت می گیره. با چشمای بسته، سر به توی بال هاش می بره و خودش رو بغل می کنه. دستام می لرزن و توی نگاهم تاب می خوره. دوربین رو محکم تر می گیرم. یک چشمشو آروم باز می کنه و خیره ی آسمون می شه. زل می زنه و سر از بال هاش بیرون میاره.پنجه هاشو از برف بیرون می کشه. سر می چرخونه و بال باز می کنه. قدم قدم عقب می رم و پر می زنه. بالا میره و دور می شه. سر به آسمون می گیرم و پرواز سبکش رو می بینم. چرخ می زنه و خیلی دورتر می شینه. دوربین رو پایین میارم و می دوام. نگاهم به آسمونه، یک آن رد بال هاشو می بینم و باز محو می شه. دور میشم و رد پام تا تک درخت دوردست روی برف کشیده می شه.نفس می زنم. به زانو می افتم و سرفه می کنم. قلبم تند می تپه و نبض شقیقه هام جون می گیره.سرمو برمی گردونمو آسمونو نگاه می کنم. آفتاب نزده . . . تو دل آبی آسمون، هیبت پر و بال مشکی عقاب سر سپید توی هوا موج می زنه. چرخ می زنه و باد سبک زیر بال هاش سر می خوره. طنین صداش از آسمون می پیچه به دشت عور. مبهوت نگاهش می کنم. قدم پس می کشم. می دوام و پشت تک درخت پناه می گیرم.سر برمی گردونم و به زمین نشستنش رو می بینم. بی صدا نزدیک می شه و آروم به پهنه ی دشت می شینه. پنجه هاش توی برف فرو میره و بال های کشیده ش رو می بنده.با دوربین خیره می شم به نیم رخ بی حرکتش. به پرهای سپید سرش و منقار طلایی ش. سینه سپر کرده و بی حرکت خیره شده.آروم از پشت تنه ی درخت کنار میام و دشت رو از نظر می گذرونم. یه جفت چشم زرد رنگ خمار اون دور دورها، فرق سفیدی رو شکافته و خیره ی عقاب سر سپیده.بال های مشکی عقاب باز می شه و پرواز می کنه سمت سفید برفی مستتر. کپه های سفید پرهای جغد برفی از هم باز می شن و حالا از اون منقار پنهون صدای تازه و گرمی می شنوم. سرسپید، بال هاشو می بنده و ساکت و تنها وسط میدون دشت، مبهوت طنین سفید برفی شده. سرش رو می چرخونه و خیره می شه. بال می زنه و نزدیک زمین پرواز می کنه. بال می زنه و جایی می شینه که فاصله فقط یه پر کشیدنه. دوربین رو روی جغد برفی زوم می کنم. با پاهای پوشیده از پرش آروم قدم برمیداره. همون صدای آشنا از ته وجودش طنین می زنه و بال هاشو باز می کنه. پر می کشه و کمی جلوتر می شینه. پنجه توی برف می کنه و سرش رو می چرخونه. عقاب آخرین بال رو باز می کنه و جایی به زمین می شینه که بال های مشکی باز شده اش تن مستتر برفی رو در بر می گیره.منقار طلایی شو به پرهای سر جغد برفی می کشه.چشمای سفید برفی نیمه بازه. پاهای پوشیده از پرش رو به پنجه های ستبر و ناخن های تیزش نزدیک می کنه. سر به داخل بال هاش می بره و گرد و جمع می شه. بال های مشکی عقاب باز تر می شن. دوربین رو که از چشمام می گیرم طلوع آفتاب، روی دشت سفید نشسته. برف های یکدست، برق می زنن. حس می کنم سرمای انگشتام کمتر می شن و دوربین رو به چشمام نزدیک می کنم. عقاب سر سپید بال هاشو باز می کنه و کمی دورتر پر میزنه. روی بلندای تپه ی برفی می شینه و باد به پرهاش می وزه.چند قدمی برمیداره و آخر بال می زنه. صدای محکم پر زدنش رو می شنوم. از خط طلوع گذر می کنه و اوج می گیره. دوربین رو پایین میارم. سر بلند می کنم و توی آسمون آفتابی چرخ زدنش رو تماشا می کنم. انگار باد سبک به پرهاش می زنه . دیگه نقشی از بال زدنش نمی بینم.بی حرکت توی آسمون آفتابی سر می خوره و بالاتر میره. با دوربین جغد برفی رو می بینم. تصویرش رو بزرگ می کنم که به آسمون خیره شده. آروم قدم برمی داره و بال هاشو باز می کنه. پر میزنه و به یک نظر از بالای سرم پرواز می کنه. از کنار تک درخت می گذره و تو آبی آسمون دور می شه.جای پامو آروم روی مخمل سفید برف محکم می کنم. سمت دوربین فیلم برداریم می رم . باد ملایم به صورتم می زنه.
* * *
به در یله می دم و تن یخ زدمو داخل می کشم. کفی چکمه هام به تخته های کف زمین جیر جیر میکنه و کوله از شونه ی ضعف رفته م باز می کنم. کنده ی قطور توی شومینه خاکستر شده و هرم گرما از خونه رفته. ته شعله های آتیش، سایه ی تن مو روی در و دیوار و سقف می لرزنه. زانو می زنم و دستامو به آتیش نیمه جون می چسبونم. نگاهمو برمی گردونم. پشت قاب چوبی پنجره، شب به شیشه می کوبه. زوزه ی سوز از شکاف در هجوم میاره. ابرهای پرکلاغی توی آسمونه. رگه های نور ماه به تخته های کف پاشیده. پلک می زنمو زبونه ی قرمز آتیش بی نورتر می شه. پت پت می کنه و سایه ی تنم به زمین وا میره. کورمال دستگیره ی کوله مو می گیرم و توی سر می کشم. دوربین شکاری و فیلم برداری رو بیرون میارم. به ستون چوبی وسط تکیه می دم و پاهای بی جونمو دراز می کنم. دوربین فیلم برداری رو روشن می کنم و سفیدی دشت همیشه برفی به تاریکی چنگ می زنه.پخش می شه توی صورتم. فقط برف یکدسته که توی باد می غلته و به هوا می ره. کوله رو کنار می ذارم و دراز می کشم. تن خسته م انگار پخش می شه. وا میره و آب می شه توی زمین.دوربین رو کنارم روی زمین می ذارم و خیره می شم به سکون برف. منتظر اون لحظه ای می مونم که مستتر برفی بال هاشو باز کرد و پر زد. نمی دونم چند وقت می گذره که خیره ی تصویر برفم. که منتظر لحظه ی بال زدنشم ، اما ناخودآگاه با چشم های نیمه باز، مبهوت شب و رگه ی نور ماه می شم. حرکت آروم ابرهای تیره رو دنبال می کنم. نگاهم تار می شه و چشمام سیاهی میره.تلاش بیهوده ای برای بیداریه. لحظه ی قبل از بی خبری، همون دمی که دست به دست خوابم و نفسم گرمه ، از پشت قاب پنجره گذر شهبال عظیم الجثه ای رو می بینم که سایه ی پرهای کشیده اش نور ماه رو تیره می کنه. قلبم تند می تپه . خیره می مونم. پلک های سنگینم کم کم بسته می شه.

برچسب ها

مطالب مشابه...

4 افکار در “«نفس» داستانی از پیام صالحی”

  1. کامران.ش گفت:

    خیلی خوب تصویرسازی های قدرتمندی کردید با جادوی کلمات.خوشم اومد. موفق باشید.

  2. باقر یگانه گفت:

    عنصر دیدن نقش اساسی رو تو پیشبرد این داستان بازی می کنه دقت در جزئیات و توصیف از بارزه های این داستان است توصیفی در خدمت داستان،دیدن با دوربین شکاری و توصیف بی هیچ گونه دخالت و قضاوتی.اسم داستان هم جالب بود.به امید خواندن داستان دوباره ای از شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

بایگانی

تبلیغات