ادبیات داستانی » مجله » مجله شماره 9
کد خبر : 7010
یکشنبه - ۲۳ آذر ۱۳۹۹ - ۱۸:۳۸

داستان کوتاه: «باید بروم» آرزو اسلامی/ «تبی که سال گاو می‌آید» دانش دولتشاهی

.

.

.

.

باید بروم

آرزو اسلامی



دیگر به کجا سر بزنم. تا کجا بروم. پیش کی بروم. این بار دومی بود که داشتم به ” بوستان سید قطب ” می‌رسیدم و دوباره می چرخیدم سمت بازار و شلوغی. تمام کوچه پس کوچه هایی را هم که احتمال می دادم اغذیه فروشیِ بیرون بری چیزی باز باشد، سر زدم؛ اما انگار که جمعه ای یا عصر عاشورایی باشد همه جا بسته است و کرکره ها پایین بودند. خب من باید چه کنم. وقتی به شهر خودمان و غروب های جمعه اش فکر می کنم، می بینم چقدر عصر جمعه ها که ناغافل مهمان هم سر می رسید، می رفتیم کوچه پس کوچه ها و حتما مغازه ای جایی پیدا می کردیم که باز باشد و مادر اموراتش راه بیفتد. اما حالا چه. گفته بودند مرگ و میر بالا رفته  و مردم رعایت نمی کنند. راست هم می گفتند. دیگر حتی مردن هم لوس و لوث شده. هی باید به این و آن تسلیت بگویی و آخر سر هم کاری از دستت بر نیاید. گفتند فوقش فقط دو سه هفته ای باید قرنطینه کنیم. کو؟ چرا خیابانها و گذرهایی که باید، خلوت نیستند. خدا کند فرجی شود. همه چیز خیلی سخت شده. از سختی گذشته، گه شده. این دومین روز است الاخون والاخون کوچه خیابان شده ام؛ رستوران و هایپر سرش را بخورد، دنبال یک سوپری و دستکم بقالی چقالی. آدم آخر چطور دیوانه نشود. حتی نانوایی ها بسته است. اگر پیدا نکنم و همه اش خانه بمانم و این برادرکوچیکه نادان نامزدش را بردارد و بیایند خانه و دست ببرد یخچال و بگوید پس چرا در این خراب شده سنگ هم برای سق زدن پیدا نمی شود چه؟ پیش آن دختره آب نمی شوم بروم زمین؟ هر چقدر بگو آق داداش خوش تیپ، این بیماری دمار از روزگار مردم درآورده، همه جا را تخته بند کردند و کسی کارگر نمی خواهد و شاگرد نمی گیرد؛  کو گوش شنوا. فعلا لای ابرها سیر می کند. به مفت خوری عادت کرده. آن موقع ها آقاجان کار می کرد و می آورد می ریخت حلق ما. حالا من باید پدرم در بیاید. گشنگی نکشیده بداند که. آنقدر هم پررو هست که این وضعیت را ببیند و برگردد بگوید پس بیا برگرد شهر و لااقل استکان چایی جلوی ننه بابای پیرت بذار و به دردی بخور. کوچیک بزرگ حالیش نمی شود. خودم کرده ام که اینطور رو داده ام و نشانده ام طاق کله ام و دیگر نمی توانم پایین بیاورم. به کی دردم را بگویم. اولین بارش هم هست آن دختره را می آورد. ننه زنگ زده سفارش کرده. خب باید شالی چیزی کوفتی هدیه بدهم. از کجا بیاورم. مگر من سر گنج نشسته ام!
اصلا دیگر مغزم کار نمی کند. مهاباد را انقدر خلوت و خاموش ندیده ام. من و رامین آمده بودیم مهاباد کار کنیم. مثلا مرد شده سینه جلو داده و گفته بودم درس و دانشگاه برود جهنم، می آیم کار می کنم و یک آجر بیشتر می گذارم روی آجرهای شکسته بسته زندگی‎مان. مگر بد کردم؟ اما این بیماری که معلوم نیست ساخته شده بیاید کلک آدمها را بکند _ و یا پشت بندش، مابقی را به آبادانی برساند _ دربدرم کرد. حالا همه چیز به جهنم، یک جایی باز می شد کارِ ساعتی می گرفتم و یک نان و ماست محلی گیر می آوردم می بردم خانه، دهن این پسره را می بستم. برود خانه، شیپور بر می دارد آبرویم را می برد. آقا جان هم از خدا خواسته می گوید برگرد همین جا و نمی خواهد بروی شهر دیگری کار کنی. اصلا سرش نمی شود قرنطینه یعنی چی. آخر الان وقته نامزد بازی‌ست! آنهم توی هلفتونی من، که بیسکویت و چایی پیدا بشود خیلی هنر کرده ام. انگار من بلد نبودم عاشق بشوم و بیافتم چس ناله و یکی را بیاورم زن زندگی کنم و پاهایم را به خوشی دراز کنم. هول و ولا دارد بدبخت. تف تو شعورت پسر. آخر آدم انقدر نفهم! آقاجان هم از دستش ذله شده بدبخت.
 باز این دوره قرنطینه بگذرد دوباره می روم در مغازه ای جایی کارگری. مهاباد همیشه جا برای کار دارد. همیشه‌ی خدا  به این شهر مهمان می آید. مردم این حوالی تا حوصله شان سر برود، زن‌شان غر بزند یا کمی پول سنگینی کند ته جیب‌شان، می آیند مهاباد و می افتند به جان پاساژها و تاناکوراها. به خیال‌شان اینجا ارزان‌تر است. نرفته اند کوه و سد و در و دشتش را ببینند که بفهمند صفا یعنی چی.  اصلا به من چه، بیایند بریزند و بپاشند. برای من کار نان و آب دار و درست و درمانی باشد. تا چشم هم بگذاری آخر ماه هم رسیده باید دو دستی پول صاحبخانه را  بگذاری کف دستش.  شما که نمی دانید من چی می کشم. چرا نمی میرم راحت شوم. تا می خواهم به کسی دردم را بگویم می بینم از من بدتر وا مانده است.

نخیر، هیچ جا باز نیست. بازار تاناکورا فروش ها هم که تخته بند است! من هنوز دنیا نیامده بودم که این ژاپنی ها یک فیلمی بیرون دادند و از آن روز مردم گرفتار این تاناکورا شدند. تف به شانس، نرفتم فیلمساز شوم لااقل این و آن را فیلم کنم! اینجا هم می آیم رامین لباس کهنه هایش را می ریزد جلو روم و می گوید امتحان کن. نه که لاغر و استخوانی ام ، پیش خودش مدل ام می کند. اول همراه من توی همین ساندویچی بغل دست خانه  کار کرد. انقدر خورد و خورد، هم معده اش سوراخ شد هم بیرونش کردند. رفت سراغ این لباسها. کلی لباس کهنه از همین اطراف پیدا کرد و آورد. مارک کره و چینی چسباند تنگ‌شان و داد به خورد مردم. کسی جیک زد؟ بگو یک نفر. هر چقدر گفت تو هم بیا با هم کار کنیم، مارک بگیریم و بچسبانیم روی جنس های تاریخ گذشته، روی لباس های کهنه ی دهات و به اسم جنس خارجی بدهیم دست این عمده فروش‌های مفت خور، قبول نکردم که نکردم. می دانید؟ قبل این بیماری عجیب و غریب برای خودش موتور هم خریده بود ناکس؛ و حتی کم مانده بود مغازه را هم بخرد. گاهی از این ویروس خوشم می آید. کاسه و کوزه ی این و آن را شکسته. خب من چکار می کردم؟ یک عمر آقاجانم گفته کم بخور درست بخور. نمی توانستم که بروم دستی دستی مردم را با یک برچسپ اشتباهی مسموم کنم!  
رامین گفت خب بابا! تاریخ آب میوه عوض نکن. بیا مارک لباسها را بزن، به کسی هم ضرر نمی زنی. مردم دوست داشتند این لباسهای راسته ی تاناکورا را. از کجاها می آمدند برای خرید. می گفتند: چون لباسها خارجیه جنسش خوبه، طول سال دووم میاره.

همین شکلی کلی مشتری گیر آورد بی مروت. مشتری که پیدا کرد رفت آن طرف ها و لباس های با مارک واقعی هم آورد. البته برای مشتری های کله گنده، که آن هم  خورد به این ویروس موزی! می دانم جایی ندارد که برود. به کرکره مغازه اش دو سه تا لگد که می زنم ، اول شکم گنده اش را می‌بینم بعد خنده ی پت و پهن‌اش را. می‌کشدم داخل و دوباره کرکره را می دهد پایین.
ناکس، مگه قرنطینه نیست تو اینجا وول می خوری؟ ماسک ات کو؟ مادرت تو رو سپرده به من!
مابین تلی از  لباس تاناکورا ایستاده. می خندد و شروع می کند به غر زدن: اومدم اینا رو مرتب کنم. یه طور می‌گی قرنطینه انگار قبلش قرنطینه نبود! مشتری نیست که! مردم فکر می کنن خود این لباسها ویروسه، انگار که اون طرف آب بهداشت مهداشت سرشون نمی‌شه.

بعد پالتویی سمت ام می گیرد که امتحان کنم.

فکر کردی من حوصله این کاراهارو دارم؟ من دارم دیوانه می شم… می فهمی؟
می رود می نشیند گوشه مغازه و با دستگاه تاریخ زن، روی شامپوهای تاریخ گذشته، تاریخ روز را می زند. چکار می کردم. شما بگویید. کجا می رفتم. همین دیشب کابوس می دیدم زن های مردم گیس های بریده شان را کف دستشان گرفته اند و دنبال کسی که نبود می دویدند و می پرسیدند کجا باید بروند!    

یعنی اگر دلم بخواهد از این ویروس بگیرم و نیست و نابود شم و بروم پی کارم ناشکری کرده ام؟ آقاجانم نسخه دارویش را عکس گرفته فرستاده به موبایلم. از صبح بازش نکرده ام. آخر آدم به چه کسی دردش را بگوید. از کدام قسمت دردش شروع کند. انقدر سرفه می کند و سینه اش تنگ می شود که جرات نمی کنم صدایش را بشنوم.
رامین لقمه ای نخود و نان فرو کرده دهانش: شامپوها رو من کار کنم ، رنگ موها رو تو.

خفه می شی پسر یا خفه ت کنم! … کم پر کن اون دهن بی صاحب رو!
چشمم می خورد به کت قهوه ای مخملی که آن گوشه افتاده. خیلی بزرگتر از سایز من. نمی دانم چرا دلم می خواهد تنم کنم. می ایستم مقابل آیینه قدی. بوی گند لباسها که ضدعفونی شده و فرستاده شده اند تا اینجا، با نخودی که رامین بار گذاشته، حالم را بهم می زند. اما کت بوی دیگری می دهد. انگار یک آن، خستگی هایم برود و خنکی عجیبی پشت ام را بلرزاند. نزدیک‌تر به آیینه و دورتر از رامین می ایستم. کت را در می آورم و به مارکش نگاه می کنم. نمی دانم مال کجاست، اما یک مارک واقعی و یک کت نسبتا استفاده شده است. احتمالا از آن مردی حدودا چهل پنجاه ساله است، تو پر و قد بلند. از کجا بدانم! دست توی جیب‌هاش می برم. یک دکمه شکسته با کلی علف خشک شده مانده ته جیب ها و پره هایی از گل های سفید. پره ها لای انگشتم می شکنند.  دوباره تنم می کنم و یقه اش را درست می کنم. عطر ندارد اما همین عطر نداشتن اش هم عجیب است. چشم هایم به نظر خمار و خواب آلود می آیند.
چشم هایم را نبندم چه کنم. آنقدر که کت حالم را، درونم را یک طورهایی می کند. خودم هم نمی دانم چه ام شده. با دو دستم، کت را که آنطور در تن ام زار می زند بغل می کنم. اندازه ام می کنم.

 
رفته ام جایی. کلنیک هست گویا، شاید هم بیمارستان. کلی آدم روی تخت ها درازکش اند. صدای آه و ناله می آید. روی برانکاردی چراغ های سقفی را می شمرم. هوای گرسنگی از سرم افتاده. دستی زنانه بازویم را سفت چسبیده و دنبال برانکارد می دود. به دستش نگاه می‌کنم. به بازوی خودم، میان کتی قهوه ای و مخملی. دخترک چیزهایی می گوید که حالیم نمی شود. کلماتش را نمی فهمم؛ اما چشمهایش را چرا، با آن گل های سفید کنار موهاش. انگار که چشمهاش دو سیاره ی درخشان باشد و هر لحظه بیشتر آدم را توی حفره ای تاریک و گرم فرو بکشد، خستگی تنم بخار می شود و سرفه های خشک گلویم از تک و تا می افتد. دوست داشتم ریخت و قیافه خودم را ببینم تا علت آن چشم های بی تاب و پر از اشک و خلسه دستم بیاید. انگار که روی پل چوبی خیس و باران خورده ای لغزان باشم و او گاهی شانه ها و دستهام را بگیرد و محکم نگه ام دارد نیافتم. برانکارد سرعت می گیرد و دست او با آن عطر علف ها و باران و گلها از من کنده می شود. نفسم در نمی آید. ماسک تنفسی روی دهانم سنگینی می کند. روی سینه ام چیزی می لغزد. آن را با دست دیگرم حس می کنم. گوشی پزشکی است مانده در گلوگاهم. آدم های اطراف با دیدنم اشک می ریزند. آه می کشند و دیگر نمی توانم دست از سرفه بردارم. سردم شده. چشم هام را محکم‌‌تر بسته، خودم را رها می‌کنم تا سیاره های درخشان.  چه سقوط آزاد دلچسبی.


رامین دارد تکانم می دهد. گریه و تقلا می کنم و او بیشتر تکانم می دهد. جفت دست هام را از کت جدا می کند. چشم هایم را رو به سقف باز می کنم. آینه را دود و دم گرفته. رامین مبهوت و ترسیده، زل زده: یه آن چت شد؟
دست دراز می کنم. کت را می خواهم. باید نان و ماستی پیدا کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تبی که سال گاو می‌آید

دانش دولتشاهی

سیل همه جا را با خودش برده است. امروز اولین برگه های جنایت و مکافات را دادیم بخورد. قبل از اینکه پیرزن بخواهد سوالی بپرسد و تبری فرود بیاید، جویده شد و رفت. حالا اینجا همه چیز قاطی شده. راسکولنیکف دست مادام بواری را گرفته و خوش خوشان دارد با کالسکه وسط دهکده میچرخند.

دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. پدر همه اش میگوید: ” دختر کم سر بکن تو چهارتا خط کتاب” . درسهای کلاس سوم راهنمایی ام با فیزیک دانشگاه قاطی شده. معلوم است، نمیشود از گاو توقع تازه ای داشت. پدر چسبیده به دیوار و چیزی کشیده روی سرش تا باران اذیتش نکند. داداش صمد، چند تا کتاب گرفته زیر بغلش و دارد میرود پیش گاوه. از کنارم که رد میشود نگاهی بهم میکند. ابروهایش را توی هم میکند و رد میشود. کتاب ها از زیر بغلش میریزند. میروم و یکی یکی جمع میکنم کتاب هارا از روی زمین. صدای ساطور و چاقو که روی چوب و آهن کشید ه میشود، با صدای همهمه ی مردم که دم در خانه را گرفته اند قاطی میشود. خون، از پشت ترک دیوار، آنجایی که پدر ایستاده، شرُه میکند، می آید توی حیاط خانه. پدر چاقو و ساطور قصابی اش را میکشد روی دیوار. خون، از زیر تیزی چاقو و ساطور میزند بیرون، جاری میشود توی شیار  دیوار و بعد میریزد توی حیاط. باران بیشتر و بیشتر میشود. خون، قاطی باران میشود. همه ی حیاط، شده خوناب. مادر و صمد نشسته اند توی اتاق. کتاب های خیس توی دستم را میبینم. سقوط رو میبینم و عکس نویسنده که روی جلدش است، که یک سیگار توی دستش دارد، که سیگارش حالا  خیس شده و دیگر ارزش کشیدن ندارد. کتاب هام را میبرم میگذارم توی اتاق. میگردم یک دستمال پیدا میکنم. میروم توی حیاط، زیر باران. شروع میکنم خون توی حیاط را با دستمال پاک میکنم. پدر چاقو و ساطورش را دیگر نمیکشد به دیوار. بهم نگاه میکند و میرود توی اتاق. باران که بند می آید، صدای پارس سگ ها، قاطی میشود با صدای شرُه ی ناودون. حالا آسمان یکدست سفید و سیاه است. بخار نفسم، دارد قاطی ابرهای سیاه میشود. 

همه چیز از آن جایی شروع شد که سیل، همه چیز را با خودش برد. از همان روز اول. قحطی آمده بود. حتی یک تیکه استخوان هم نم انده بود. فقط گاو عمو غُلو بود. مادر گفت: 

  • مردم منتظر گوشتن… 

پدر تندی درآمد که: 

  • چرا من؟ مگه قصاب دیگه ای نیست تو این ویرونه؟ 
  • همه چشمشون به توئه، به تو امید دارن، قضیه گاوه رو میدونن… 

صمد که داشت لبه ی چاقو را میسابید به تهَ نعلبکی، گفت:

  • همه دارن پشت سرمون حرف در میارن، یه کاری کن بابا. 

مادر خودش را جلوتر کشاند، آمد تا زیر چانه ی پدر: 

  • دار و ندارمونو ریختی پای این گاو که چی؟ شده پوست و استخون. روز به روزم داره بد تر میشه.

دیگه چیزی نداریم، هیچی. 

پدر دستهایش را گذاشت روی زانوش و بلند شد، رفت طرف اتاق. یکی از کتابهام را از توی اتاق آورده بود، تندی جلوش ایسادم: 

  • نبرش، این جنایت و مکافاته. ..
  • مکافات چی ؟

سرم را انداختم پایین. به صمد اشاره کرد و گفت که ببره و بیندازد جلوی گاوه. گفتم: 

  • همه ی کتابامو خورده گاوه. ..
  • به دردت نمیخوره دختر، کم مکافات کشیدیم؟ کتاب چی؟ میخوای چی بشی ؟ بعد رویش را برگرداند سمت مادر: 
  • دیگه تمومش میکنم، نمیذارم اینجوری بمونه، گاوه شده قد یه مرغ، تمومش میکنم. 

مادر فتیله ی چراغ را بالا برد: 

  • مگه نمیگی نمیذاره ؟

پدر که ناخنهایش را داشت میکشید به دیوار گفت: 

  • این مردک نمیدونه تمام دار و ندارمون رو دادیم سر این گاو. نمیدونه مردم تو چه حالین. کارشه. از دولت پول میگیره که نذاره ما این گاو رو بکشیم. 

مادر دستهایش رو چفت کرد دور چراغ: 

  • بخت همه مون رفته به خواب. چهل روزه مردم لب به گوشت نزدن. چرا حالیش نیست؟ مردم منتظرن، بوشو بردن. 

پدر که ایستاده بود توی چهار چوب در و داشت ناخنهایش را میکشید به دیوار، گفت: 

  • میکشمش، به خاک آقام. کِی دیدی که چهل روز در دُکونم بسته باشه …

حالا چهل روز بود که مردم چشمشان را از در خانه بر نمیداشتن. آنها داشتند پشت سر ما حرف در می آوردند. میگفتند: 

  • سیل اومده پل رو خراب کرده. نه میشه بری شهر، نه گوشت داری واسه خوردن. اسماعیلم دست گذاشته روی دست. 

پدر میگفت: 

  • مگه تو این ویرونه قصاب دیگه ای نیست که بند کردن به ما. ..

ولی آنها میگفتند. توی دود قلیانی که میفرستادن هوا میگفتند. خانه های مردم خراب شده بود. توی باران ُدُمب اسبم ول نمیکردند مردم. میچپیدند زیر یک گله جا. قشون راه افتاده بود توی کوچه و پس کوچه. خوارمان کرده بودند اینقدر پشتمان حرف درآوردند. بیچاره ها حق داشتند. چهل روز آدم گوشت نخورد… این سیل مصیبت هم نمیدانم سرچی آمده خِر مارا چسبیده، ولمان نمیکند. پدر میگفت :

  • یه گاو گیر آوردم. ..

میگفت: 

  • مال عامو غُلوئه… عامو غُلو نفسای آخرشو میکشه. مریض بده داره …

میگفت: 

  • خیلی وقته افتاده سر جا. داره میمیره. مرده گاو به چه دردش میخوره؟ یه چیزی بهش بدم خرج چهار تا دونه قرصش بشه. بیفته بمیره گاو براش چیکار میکنه؟ پوزه میکشه تو آشغال و براش ماغ میکشه؟ میره سر قبرش بهش سر میزنه ؟

عمو غُلو… عمو غُلو… کتابهام را سفت چسبیده ام به سینه م،  گفتم :

  • اما… عمو غُلو که خیلی وقته مرده …

صمد از جایش بلند شد. چشمهایش را زاغ کرد بهم، گفت:

  • خل شده این دختره… از بس سرشو میکنه تو چهار تا خط کتاب. ..

گفتم: 

  • به خاک مامان بزرگ راس میگم. سه ماه پیش بود که رفتیم سنگ قبر بذاریم رو خاک مامان بزرگ .

وقتی شما داشتین بر میگشتین، روتون که اونور بود، دیدم عمو غُلو از تو قبر مامان بزرگ دراومد. مرده بود. به استخوناش مورچه چسبیده بود. خواستم بهتون بگم. ترسیده بودم. گفتم عمو اون تو چیکار میکردی؟ خندید و رفت. نمیرفت. باد داشت میبردش. گفت از مرده ها که اینطوری سوال نمیپرسن، خل شدی مگه؟ بعدش بهم گفت از سرطان. ..

مادر گفت: 

  • زهر مار… اسمشو نیار. ..

پدر گفت: 

  • بگو مریض بده. ..

گفتم: 

  • همون موقع میخواستم بهتون بگم. بابا داشت تو ماشین هی بوق میزد. ترسیدم. از بوق جیپ میترسم. 

پدر صورتش سرخ شده بود. چندتا چروک افتاده بود روی پیشانیش. گفت: 

  • مغرت وَرَم کرده… کم سر کن تو این حرفای یامفت. کِی دیدی یکی با داستان خوندن خل بشه؟  بعدش که چروک ها از روی صورتش پاک شدند گفت: 
  • گاو سرحالیه. تعریفشو شنیدم. میشه ازش بخرمش. تا چیزی بدیم دست این بیچاره ها، یه فکری به حال این پل میکنن. گاو خوبیه. سه چهار روز گوشت این مردمو بدیم بسه. از خودم بدم اومد از بس پچ پچای این و اون رو شنیدم. 

پدر به صمد گفت: 

  • تو بمون خونه قمَه رو آماده کن. لاجون شده از بس گوشت ندیده. 

پدر رفته بود پیش عمو غُلو. عمو غُلو گفته بود :

  • نه اسماعیل. دیگه خودم باورم شده که مرده م. میدونی کِی تا حالاست آدمیزاد از جلوی این خونه رد نشده؟ در که زدی گفتم لابد اومدن حسابرسی اعمالم. همه ی فکر و ذکرم این بوده نکنه معصیت خدارو انجام بدم. 

پدر گفته بود: 

  • تو که دیگه نباید بترسی، کم کار خیر نکردی که. ..

عمو غُلو درآمده بود که :

  • پس این عذاب خدا چیه که رو سرمون آوار شده؟ کِی تا حالاست آفتاب نزده؟  پدر دست دست کرده بود. کمی که مِن مِنَش تماش شده بود گفته بود: 
  • والا خودت که میدونی عامو… چند روزه مردم گوشت به چشم ندیدن. مردم چه گناهی دارن… گفتم یه گاو سرحال داری. خدا رو خوش نمیاد هی کاه بریزی جلوش و پروار ترش کنی، که چی؟ بفروشش عامو، میخوام دست و پا گیرت نشه. 

لابد بعد عمو غُلو حرفی نزده. شاید هم کمی توی خودش رفته و بعد گفته :

  • میفروشمش. ..

پدر هم گفته: 

  • خدا پدرتو بیامرزه عامو… کار خیر از این بالاتر هم مونده مگه؟ چند میدیش عامو؟ عمو هم لابد دستهایش را به هم مالیده و گفته: 
  • یکی نشنفه بگه این دم آخری معامله کرده، پول با خودش ببره اون دنیا. ..

پدر گفته: 

  • خرج قرص و شربتتو که میده عامو… چند ؟ عمو غُلو گفته :
  • همین که بتونه خرج مردنمو بده بسه… سه تومن. 

پدر گفته: 

  • سه ملیون؟ بگو نمیفروشم خلاص… سه تومن پول شیش تا گاوه عامو. ..

عمو غُلو غر زده:

  • به کمتر از این نمیدم. خدا کریمه. خودت که مردمو میشناسی. بیان تو مراسم ببینن غذا کمه، قرآن خون نداره، خرماش کرم زده ست… هوووو…. میدونی چی پشت سرت میگن؟ تن مرده رو تو گور میلرزونن. به کمتر از این نمیدم. ..

عمو غُلو گفته بود :

  • چند شب پیش خواب دیدم مرده م. استخونام زده بود از پوستم بیرون. چهل جاشو سوراخ کرده بودن. بارون زده بود و آب از سوراخ ها شرُه میکرد. گمونم یه ماهی از مردنم رفته بود. دیدم یه جیپ شبیه همین که تو داری، داره میاد طرفم. اومدین روی قبر مادرت. دم رفتنی یکی از بچه هات اومد طرفم.

یه کوه پنبه داد دستم راه سوراخ ها رو بگیرم. جاش، گاوه رو برداشت برد.  

پدر چیزی نگفته بود، شاید هم توی دلش گفته بود: 

  • پناه بر خدا. ..

لابد دستهاش را هم گذاشته روی پیشانیش: 

  • پناه بر خدا… امروز دو دفه ست که اینو میشنوم. 

بعد پدر افسار گاو را گرفته بود و زده بود از خانه بیرون. سر راه تیموری جلویش را گرفته بود.

تیموری گفته بود: 

  • خبریه اسماعیل؟ گاوو میخوای چیکار ؟ پدر گفته بود: 
  • شوخی میکنی؟ مگه میشه از چیزی خبر نداشته باشی؟ گاوو واسه چی میخوان؟ میبرم سلاخی. ..

تیموری نگاهی به گاو انداخته بود، گفته بود: 

  • گمونم گاو آقا غلامه… بیچاره رفتنیه. شنیدی که؟ راستش خواستم بگم تو نمیتونی این گاوو بکشی. خوب میشناسمش. گاو مشکل داریه. چند روزیه بهداشت داره بهم فشار میاره برم خونه آقا غلام و گاوشو ازش بگیرم. بهداشت میگه گاوه سیاهه. مشکل داره. مام کارمون همینه. پول از دولت میگیریم مراقب سلامتی مردم باشیم. الانم که این گاوه مریضه. ..

پدر رنگ از رویش پریده بود، گفته بود: 

  • جون چی تیموری؟ سلامتی چی؟ چهل روزه مردم گوشت نخوردن. ..

لابد تیموری دستش را بالا برده و تو چشمهای پدر زل زده و گفته: 

  • خیلی روشن برات توضیح دادم. بهداشت اجازه نمیده با این کارت جون مردمو به خطر بندازی. قانون صراحت داره تو این امور. کی دیدی من تو عمرم از قانون سرپیچی کنم؟ مرده تلنبار بشه تو کوچه خوبه؟ فردا بیا بهداشت یه برگه ای هست باید انگشت بزنی. خداحافظ… 

پدر افسار گاو را ول کرده بود. فرو ریخته بود. تکیه داده بود به دیوار. عمو غُلو از جلویش رد شده بود. لابد سیگار خاموشی گوشه لبش بوده. یک چتر دستش بوده و یک فانوس. عمو غُلو خندیده بود.

لابد همه جا مِه بوده. توی دست عمو غُلو سبدی بوده. عمو غُلو گفته:  

  • کبریت نداری؟ تازه از جهنم فرار کردم… 

پدر چیزی نگفته. لابد بعد عمو غُلو گفته: 

  • تو که بیشتر از من مردی… برات ماهی آوردم. بیشترشون مرده ن. تا خواب ت نبرده پاکشون کن. ماهیارو بردم پیش یه دامپزشک هندی. تو جهنم دامپزشکای هندی از همه معروف ترن. دیدشون، گفت باکیشون نیست. گفت سرحالن. گیرم یه چندتاشونم مردن. که چی؟ 

 بعد عمو غُلو دست کرده توی سبد و ماهی ها را ریخته روی سر پدر که نشسته و تکیه داده به دیوار.  لابد پدر عصبانی شده. جیغ کشیده. بعد هم از زمین و آسمان ماهی مرده افتاده روی سر پدر. به مِه و تاریکی شب و صدای نامفهوم، ماغ گاو و صدای زوزه ی سگ ها اضافه شده. پدر گاو را گم کرده.

خودش میگوید: ” میدونستم گاوه نیومده بود که بشه غذای مردم.” هرچی دنبالش گشته گاو را ندیده.

خودش میگوید: ” از پشت کنُارهای امامزاده بود که گم شد”   امامزاده…. امامزاده… خدا به خیر کنه!  امروز جنایت و مکافات را دادیم بخورد. قبل از اینکه پیرزن بخواهد سوالی بپرسد و تبری فرود بیاید خورده شد و رفت. حالا اینجا همه چیز قاطی شده. راسکولنیکف دست مادام بواری را گرفته و خوش خوشان دارد با کالاسکه، وسط دهکده میچرخند. دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. دیروز سگ ها افتادند دنبال یه گربه تا کشاندنش به یک بن بست که راه پیش و پس نبود. ریختن روی سرش و تیکه تیکه اش کردند. پوستش را درآوردند و تا پلک زدم تمامش کردند. چند روزه همه اش دارم بالا میاورم .