تبلیغات

کتاب روز


«جنگل آدم‌ها»


«جنگل آدم‌ها» و «شرح حاشیه» در نمایشگاه کتاب احمد بیرانوند از عرضه دو کتاب در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران توسط نشر روزگار خبر داد. به گزارش خبرنگار ادبیات و کتاب ایسنا، به گفته او، مجموعه داستان «جنگل آدم‌ها» یکی از این کتاب‌هاست. این کتاب حاصل تلاش جمعی از نویسندگان است که به صورت کارگاهی، در داستان‌هایشان اقدام به خلق دنیای حیوانات با گرایش‌های انسانی کرده‌اند. در این فضای به ظاهر تمثیلی حیوانات با بهره‌گیری از مظاهر تمدن در آثار حضور دارند. آن‌ها به دنبال تلاش‌های مدنی و شکل دادن به جامعه از هم گسیخته خود هستند. او افزود: نویسندگان این کارگاه با تدریس من به مدت چند سال است در موضوعات مختلف به پروژه‌های خلاقه می‌پردازند. همچنین چاپ دوم کتاب «شرح حاشیه» با ویرایش جدید و اصلاحات و اضافات وارد بازار نشر خواهد شد. این کتاب به تحلیل جریان‌های شعری پس از نیما می‌پردازد و نقد بعد از نیما را هم مورد بررسی قرار می‌دهد. شعر هوشنگ ایرانی، موج نو، شعر حجم و شعر گفتار از فصل‌های محوری این کتاب هستند.
آرشیو معرفی کتاب

یک داستان از زینب فلاح

یک داستان از زینب فلاح

حسنک کجایی ؟

دیر وقت شده بود خورشید آرام آرام در پشت کوههای مغرب غروب می کرد، اما هنوز حسنک به خانه  نیامده بود.

ریحانه نگاهش را از روی کتاب بر می دارد و به انگشت میانه اش که باد کرده است زل می زند. مداد را روی دفترش می گذارد و می رود پشت پنجره . صدای مادر از توی آشپزخانه بلند می شود:هفتاد؟ ریحانه فوراً کنار چراغ می نشیند و فتیله اش را بالا می کشد، مداد را توی دستش می گیرد و با صدایی لرزان می گوید:آره هفتاد. زیر لب زمزمه می کند: فقط سی تای دیگر.

صدای پدر که تازه از سر کار آمده است بلند می شود: حالا که دیگه حسن دیوونه اینجا نیست  پس چرا توخونه مونده؟! مادر سیخ را روی اجاق می گذارد و ماجرا را از سیر تا پیاز برای شوهرش تعریف می کند. خودم می دونم چکار کنم فقط تو دخالت نکن. پدر تند می شود : باز می خوای داغش کنی؟ زن سیخ͵ روی اجاق را توی پارچ آب می کند  صدای جیز جیز  بلند می شود، آهی می کشد و می گوید : آبرومونو برد.

چند ورقه ای بیشتر از دفتر ریحانه نمانده است مدتی به عکس حسنک ،به شلوار قهوه ایش، به  کلاهش و حتی لبخندش نگاه می کند و بعد با مداد سیاه توی دستش که خیلی هم کوچک شده می نویسد: حسنک کجایی مداد قرمزش را توی دهنش می کند خیس که شد علامت سوال حسنک کجایی را می گذارد، پدر نگاهی به لپ های وارفته ی ریحانه که از گرمای چراغ سرخ شده اند می اندازد و به زنش می گوید : یعنی از ظهر تا حالا یکریز دارد… مادر می گوید: صد دفعه که هیچی باید هزار بار می نوشت … . ریحانه نگاهش به سوختگی پشت دستش می افتد، پوستش زرد و خشک شده ولی انگار جرأت نمی کند درش بیاورد، با خودش می گوید: هنوز هم سوز می زند. شاید یاد همان  روزی افتاده که مادر سیخ داغ را از روی اجاق… . و فردای همان روز بود که بچه های کوچه بو برده بودند که چرا دست ریحانه سوخته، آخر دسته گل خودشان بود رفته بودند  پیش مادرش چغلی اش را کرده بودند که ریحانه می خواسته توی خاله بازی، حسن دیوونه هم باشد. تازه خودش هم عروس حسن بشود… ریحانه نگاهش را از صفحه ی زرد کتاب بر می دارد و سرخط می رود و می نویسد حسنک کجایی و باز با مداد قرمز علامت سوالش را می گذارد. نگاهش به پنجره ی خانه شان می افتد ولی خودش هم دیگر تمایلی ندارد، چرا که دیگر حسنکی نبود. به قول بچه های کوچه: همه از دستش راحت شدند. اصلاً همین حرف اینها بود که وقتی گفتند حسن دیوونه رو جایی بردن که دیگه هیچ وقت بر نمی گرده، ریحانه به جوش آمد و وقتی معلم گفت از روی درس حسنک کجایی بخونه ریحانه ناخودآگاه شلوارش را پایین کشید و گفت : حسنک کجایی؟ بچه ها می گفتند: خانم معلم! این از همسایشون حسن دیوونه یاد گرفته آخه اونم … یکی ازدخترهای ته کلاس صدایش را بلند کرد: حسن دیوونه هر کیو تو کوچه و خیابون می دید شلوارشو واسش پایین می کشید ، یکی دیگه خندید و گفت : تازه شورتم نداشت. ریحانه زیر لب زمزمه کرد : واسه هر کی نه ! ولی کسی صدایش را نشنید . بچه ها همه دم دفترمدرسه جمع شده بودند یکی میگفت: می خواهند اخراجش کنند یکی میگفت: می خواهند توی انباری ته مدرسه  زندانی اش کنند. آخر ریحانه شانس آورد و با صدبار نوشتن از روی درس امروز جریمه شد.

مادر ریحانه توی راه مادام پشت سر هم حرف می زد: طعنه بچه مردمو می زدم حالا بیا و ببین! خدا ذلیلت کنه. اصلاً خودم زنگ زدم، خودم پی گیر شدم اون دیوونه رو ببرن دیوونه خونه، حالا بچه خودم … درستت می کنم! آدمت می کنم!

ریحانه ورقه ی دفترش را جلو می زند و به نوشتن ادامه می دهد. پدر که از سرما دست هایش را زیر بغل گرفته است توی خانه می آید و می گوید : هوا خیلی سرد شده  خانم، راستی ننه ی حسن دیوونه تو کوچه بود می گفت: امروز رفتم بهش سر زدم طفلک توی این چند روزه که خودش رو خیس کرده اصلاً کارش نداشتن و حسابی سوخته . خیلی دلم سوخت کاش رضایت بدیم که برن بیا…مادر تند می شود: می خواست بچه ی دیوونه نیاره! ریحانه دیگر دفترش را خط کشی نمی کند فقط تند تند می نویسد و با خودش می گوید : حتماً تا فردا صبح می آید. لابد یاد همان روزی افتاده که ننه ی حسنک برایش دامن قرمز دوخته بود و چند مرد به خانه شان آمد، چند دقیقه ای نشده بود که حسنک بی دمپایی و بدون شلوار طوری در رفت که دست هیچ کسی بهش نرسید ، بچه های کوچه همه جمع شده بودند  تا ببینند می خواهند با حسنک چه کنند. ریحانه همین که می خواست نگاه کند دستان مادرش جلوی چشمانش ظاهر شد ولی هرچه دست و پا زد تا بتواند دستان مادرش را کنار بزند فایده ای نداشت، زیر لب می گفت: چرا دامن! اون مردا کی بودن …! فردا صبح زود همین که ریحانه در را باز کرد تا به مدرسه برود حسنک جلویش ظاهر شد و جلدی شلوارش را پایین کشید، کسی در کوچه نبود خلوت وساکت! ریحانه چشمهایش را باز کرد و نگاه کرد آخر کسی توی کوچه نبود که چغلی او را به مادرش بکند.

آن روز که حسنک فرار کرده بود چشمهای ریحانه به کوچه بود و گوش هایش به کتاب، برعکس امروز که گوش هایش به کوچه و چشمهایش به کتاب است. ولی آن روز مشق نداشت، چشم هایش به پنجره دوخته شده بود و گوش هایش به خواهرش که داشت درس می خواند آن هم چه درسی! حسنک! ولی خواهرش بزرگ بود و در کتابشان حسنک کجایی نداشتند حسنک کتاب او بزرگ بود حسنک قرمطی! ریحانه گفت : چرا می خوان اونو بکشن؟

– می گن دیوونست!

ریحانه گفت : بود ؟

 – نه!

ریحانه لبخندی زد و زیر لب گفت : من هم میگم نیست.

ریحانه باز سرخط می رود و می نویسد حسنک کجایی این بار انگار یادش می رود با مداد قرمز علامت سوالش را بگذارد، با مداد  سیاه همان کار را می کند، یکهو ابروهایش را با نگرانی بلند می کند و می گوید : اگر بکشن؟! از سرجایش بلند می شود و بی حواس پایش را روی کتاب، روی عکس حسنک، روی لبخندش می گذارد و بدون دمپایی توی کوچه می رود. دستانش را به کمرشلوارش می گیرد و مادام زیرلب زمزمه می کند حسنک کجایی ؟

 

برچسب ها

مطالب مشابه...

0 افکار در “یک داستان از زینب فلاح”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

بایگانی

تبلیغات