رفتن به بالا

شعر جهان: دو شعر از آدونیس‌/ترجمه: حسین مکی‌زاده‌‌ تفتی

. . . . به شعر چرا عوض نمی کنی این جامه سیاه بلند را که هرگاه به دیدن ام می آیی، به تن می کنی؟ و چرا دوست داری که در هر کلمه ی تو پاره ای از شب را جای دهم؟ و از کجاست این صدای تو که فضا را می شکافد و تو تنها مشتی حروف پراکنده ای بر کاغذ؟ نه این سالخوردگی نیست، این کودکی است که چهره ات را پر آژنگ کرده است. بنگر اینک چسان نیمروز سر بر شانه خورشید می نهد، در تو، زان پس که خسته  خوابید در تو میان ران های شب. پیک رسیده است، نامه هایی برایت می‌آورد که ...


پیشخوان

  • شعری از معصومه آذر ترجمه: خالدبایزیدی(دلیر)

    شعری از معصومه آذر ترجمه: خالدبایزیدی(دلیر)   خاکسترترین آسمان جهان آسمان ماست ایستاده درمیان دو قطب تاریکی شب و روشنایی روز نه آن است که تا همیشه درتاریکی شب گم شود نه آن است که در خورشید روز بیامیزد....! خاکسترترین آسمان دنیا آسمان ماست به خاک زیر پایش نمی اندیشد که سالهای سال است خاکستر زیر پایش نه آن است که شعله برافروزد و آتش ...
  • شعری از واقیف صمد اؤغلو (شعر آذربایجان)/ ترجمه: سینا عباسی هولاسو

    شعری از واقیف صمد اؤغلو شماره های تلفن هیچ وقت شبیه به هم نمی شوند اما پشت تمام خط ها صدای انسان... روزهای بد هیچ وقت شبیه به هم نمی شوند در یکی از آن روزها خودت ساکت می شوی و در روز دیگر تلفن   Telefon nömrələri Oxşamaz bir-birinə amma hamısında insan səsi... ...pis günlər oxşamaz bir-birinə birində özün susarsan, birində ...
  • شعری از مظفر طیب اسلو/ ترجمه: سینا عباسی

    شعری از مظفر طیب ترجمه: سینا عباسی  مظفر طیب اسلو متولد 1922 در استانبول-وفات 1946در زونگولداک او اگر چه در استانبول متولد شد اما قسمت بیشتر عمر کوتاهش را در زونگولداک سپری کرد و جزو شاعران آن دیار لقب گرفت. به خاطر فقر و بیماری که گریبانگیرش شده بود نتوانست که تحصیلات عالی خودش را در رشته فلسفه در دانشگاه استانبول به پایان برساند. به خاطر بی پولی نتوانست که به آسایشگاه ...
  • شعری از:روژ حلبچه ای / ترجمه:خالدبایزیدی (دلیر)

    شعری از:روژ حلبچه ای (شاعرمعاصرکرد) ترجمه:خالدبایزیدی (دلیر) من برای اینکه خودرا ازمردن عقب بیندازم خوشه...خوشه عصررامی چینم تابه سپیده دم دیگربرسم... قطره...قطره باران می کارم تابه خراباتی ات نرسم!!!   من هه ربوئه وه ی خوم له مردن دواخه م چه پک چه پک ئیواره لیده که مه وه تابگمه به یانییه کی تر... دلوپ دلوپ باران ده روینم تانه گه مه خه راباتی ...
  • دو شعر از احمد مطر / ترجمه ابراهیم حاج محمدی

    دو شعر از احمد مطر ترجمه ابراهیم حاج محمدی سِرّ المِهنَة إثنانٍ فِي أوطانِنا يَرتَعِدان خِيفةً مِن يَقظةِ النائِم : اللِصُّ . . و الحاکِم !   راز حرفه از ترس آنكــــــه خفتــــه اي بيدار گردد بر خويش مي لرزد دوكس در كشور ما زان دو يكي دزد اســت بي ترديد ، حتما وان ديگــــــري هم حاكــــم غارتـگر ما !   إبتِهَال كُلُّ مَن نَهوَاهُ مَاتَ كُلُّ مَا ...
  • «مدالِ نجات» از فیلیپ سوپو ترجمه: شادی سابُجی

    «مدالِ نجات» از فيليپ سوپو ترجمه: شادي سابُجي دماغم دراز همچون یک چاقوست و چشمانم از خنده سرخ است شباهنگام، شير و ماه را دور هم جمع مي کنم و بي آن که پشت سر را نگاه کنم مي دوم اگر درخت های پشت سرم مي ترسند آن ها را مسخره مي کنم همچون بي تفاوتي که زيباست در نيمه ي شب جايي مي روند اين مردم نخوت شهرها موسيقي دادنان روستا جمعيت با سرعت تمام مي رقصند و من نيستم از ...
  • دو شعر کوتاه از چارلز بوکوفسکی/ احمد قائم مقامی

    دو شعر کوتاه از چارلز بوکوفسکی/ احمد قائم مقامی پاریس هیچگاه خیال نمی کردم حتی در زمان های آرامتر هنگامی که کلاه بره پوشیده ام میان شهر دوچرخه سواری کنم و کامو همیشه اعصاب مرا خورد می کرد Paris Never even in calmer times have I ever dreamed of bicycling through that city wearing a beret and Camus always pissed me off. کفش ها وقتی جوانی یک جفت کفش پاشنه بلند زنانه که فقط تنها در کمد نشسته میتواند استخوان هایت ...
  • شعری از فریدریش هولدرلین/ برگردان شاپور احمدی

    شعری از فريدريش هولدرلين برگردان شاپور احمدي Johann Christian Friedrich Hölderlin 1843-1770 تصویر مرد دیدگانی دارد هنگامی که مردی در آینه می‌نگرد و تصویرش را آنجا می‌بیند، همان گونه که در نگاره‌ای؛ انگار آن مرد، خود، همانست. تصویر مرد دیدگانی دارد، و ماه، از سوی دیگر، روشنایی. ادیپوس شهريار گويا چشمی اضافی دارد. مرارتهای این انسان، وصف‌ناپذیر به نظر می‌آیند، ناگفتنی، ...
  • دو شعر از احمد مطر / ترجمه ابراهیم حاج محمدی

    دو شعر از احمد مطر ترجمه ابراهیم حاج محمدی   متَاهَةُ الأموَاتِ   بَعدَ قـَتلِي سَلَّمُوا التّابُوتَ, مَختُوماً لأهلِي. دَفـَنَتنِي أمرأَةٌ ثَكلَى, وَ أهلِي َدفَنُوا الشَّخصَ الَّذِي حَلَّ مَحَلِّي.. هِيَ مِن أجلِ ابنِهَا تَبكِي عَلَى تُربَةِ قَـَبرِي وَعَلَى تُربَةِ غَيرِي هُم يَنُوحُون لأجلِي.. وعـَـلَى قـَبرِ ابنِهَا....شـَيخٌ ...
  • شعری از بختیار علی ترجمه: ستار خسروی

    شعری از بختیار علی ترجمه: ستار خسروی  دروغِ آتش من که می سوزم ، ترسم از جهنم چرا آنکه سراپا زخم باشد ،از شمشیر گریزان نیست. ای آتش ای دوستِ همه ی دوستان تنها مردان بُزدل برای سوختن به شعله هایت نیازمندند  ما که نور را در می یابیم ، تاریکیِ ما برایت تفسیر شدنی نیست ما که خود آتشِ خویش را برمی افروزیم، لهیبِ ما با لهیب تو افروخته نمی شود حریق تو به دروازه های روح نمی ...

آخرین یادداشت ها