رفتن به بالا

از اندوه نور: عبد نیک پو

عبد‌ نیک‌‌پو‌ ۱ تا بنا کنم به نگاه ِ دور با تو از باطنم می‌گویم از گوشه‌های تنم در آغوشی‌ی مربوط با عطر ِ دم‌کرده‌ی شب در مشام ِ شعری تشنه تا شفا کنم این گلو را به گُفت شبیه ِ آبی که می‌نوشی از آسمان غرق در دشت‌های ِ غایب ِ بین ِ دو بطن بین ِ دوبازو بین ِ دوپلک دو حرف تا بشنوم که بگویی منم به زبان ِ زیبای  بین ِ دو انسان ۲ کلمه‌ای که منم را یافت چکه می‌کند از دهان ِ خاموش ِ نوشانده‌‌ی خورشید و لکنت ِ شب در زبان ِ ...


پیشخوان

  • فنجانِ شکسته در پاییزِ فروپاشی/ فرامرز سه دهی

    فنجان شکسته در پاییز فروپاشی فرامرز سه دهی چاپ سوم نشر آوای کلار تیرماه 1397 شمارگان: 1000 شعری از این مجموعه:   نان سنگکِ بالا بلند، پنیر تبریز عشوه گر، همۀ ما... گر   پیش از بهار آمده بودی     پرستوها    کی؟ به خانه برمی گردند   سه سیب سرخ    دماوند   دست های تو موهای من   ویلا. کوچۀ نوید. پلاک بوسه در طبق همکف بیدار می شود وجدان عمومی مردی که ...
  • کلمه/ شعری از احسام سلطانی

    کلمه/ شعری از احسام سلطانی کلمه وسعت دیدم رفته بود از دیدم و شب را با آخرین حرف‌ها خورده بودم و ساعت با عقربه‌ها ور می‌رفت حتما که حساب نمی‌شد بکنی با موهات از فکر و ذکرت زده بودی بیرون و شب حرف‌ها را... با عقربه‌ها سر برده بودی حساب نمی‌شد بکنی که بالا لا لا‌ها که که مگر کجای مو‌ها ریخته بود جایی! با ساعاتی طولانی. راه، دور سرم به جاهای مختلفی ...
  • دو شعر از رویا تفتی

    دو شعر از رویا تفتی   ایده‌آل   ایده‌آل من توی دل می‌نشیند وهله‌ی اول سیاست ندارد زیرک است تردید هم نمی‌کند به کنارکشیدن در وهله‌ی اول                                            به کنار نکشیدن حرف ندارد ایده‌آل من احتمالا معتقد است: تا نقطه‌ی سومی نباشد ارتفاع معنی نمی‌دهد به سخن در نمی‌آید رسمش این است وجود ندارد مثل تو که ایده‌آل ...
  • شعری از معصوم همایونی

    شعری از معصوم همایونی   مرگ بر هر چه ساعت سه به شرافت انگشت روی لب هام وقتی که وحشیانه ناخن کشیده به آینه وقتی که نداری ام با لب های فراموش نشدنی و اشک های مدام که خیست نمی کنند وحشیانه تر در من... آنقدر که پیرهن پاره کنی و اندام تو از تمام زاویه بلندتر... عمیق تر... نمک بپاش بر جزیره ی زخم تا عفونت عشق با پنجه های گرد ران به مغز استخوان برسد آشوب می ...
  • دو شعر از علی نقویان

    دو شعر از علی نقویان ضرورت دارد وقتی کفش ها را کنار هم می چینم چپ جلوتر از راست باشد با مدادها گلدانها صندلیها چراغها کاغذها کتاب ها و .... با روز و شب با هر انچه حسش می کنم و نمی کنم حتی با ادمها هم همینطور رفتار می کنم. چپ نسبت به راست مقدم در پیشروی است چپ از کنار چپ از روبرو چپ ازبالا چپ ازهر جهت واضح مثل گلی است که پرواز می کند. و خدایی که می ...
  • شعری از ایمان محرابی فر

    شعری از ایمان محرابی فر   من در دایره ای نشسته ام که به آن نگاه می کنی از لای تونل ها و تاریکی نزدیک می شویم در پنجره تصویر زنی که در ایستگاه ایستاده   تو دختر شانزده ساله ای بودی که با مرگ اسبی گریه کرد و گوشواره هایت تکان می خورد   در راهی که همه آشنا و غریبه اند من  تو را نمی بینم تو من را نمی بینی و تمام احساسی که از ما ریخت میان ...
  • یک شعر از مهران شفیعی

    شعری از مهران شفیعی   با چشم های محجوب آفتاب می خواست شکل ثابتی آنقدر که خون را کاسه بود در چشم هایش استغاثه بود آفتاب را تنها در گورهای دسته جمعی شکل آفتاب داشت و در چشم های چشم های خیره به خاک -و خاک از خطاب تو نگاه می گرفت   بر دست هایم می ریخت استخوان را در ساحت خاک تن بود و مرده بود وقت ناله لای دندان در دادن ، جان ، مزار ...
  • شعری از زینب برزگری (…که والضحی)

    شعری از زینب برزگری نقش ِ سماع  در رخ ِ سحر که والضحی   همیشه حرفی برای نگفتن داری؟ مثل شهامت ِ بخشیدن داری؟ دستم گرم ِ گوهری خورشیدی حرفی برای ِ عشق سنجه ی طاق ابرو نیست برادر نهان گاه دریدن نیز نه آنچنان است که می ستایمش آنچنان است که بایسته امش... که بایسته ایَش سری که به گردون: لاله به کمر روییده امش. گوش ِ ثمر بوییده امَش. * شتاب لحظه هات ...
  • شعری از حمید رضا اکبری شروه

    چهره ساده آب شده ام بیرون زدم ازخودم زدم به چاک ! تا دست بریده ات را دیدم تهران آسیا هم زخم تو را دارد رعشه انداخته ای تیغی زیر گلویم بغلم می کند تیغ ! لباسهایم را در می آورم توپخانه ات دولولی هم نیست آویزانش بشوم باد بخورد لباس هایم خشک ! از عرقی بشوم که با زنانه گی ات کرده ام شنیده ام آنقدر پدر سوخته ای که دوربین های مدار بسته شکار نمی شوی زیپ دستهایت هم ...
  • شعری از ایمان محرابی فر

    شعری از ایمان محرابی فر   من در دایره ای نشسته ام که به آن نگاه می کنی از لای تونل ها و تاریکی نزدیک می شویم در پنجره تصویر زنی که در ایستگاه ایستاده تو دختر شانزده ساله ای بودی که با مرگ اسبی گریه کرد و گوشواره هایت تکان می خورد در راهی که همه آشنا و غریبه اند من تو را نمی بینم تو من را نمی بینی و تمام احساسی که از ما ریخت میان گام ها و کوچه ها به یائسگی صبح ...

آخرین یادداشت ها