رفتن به بالا

چند شعر از: آیلین فتاحی، محمد علی حسنلو، بهمن ساکی و الهام حیدری

آیلین‌ فتاحی ۱ عقربه باور متروکی ست برای زمان وقتی صبح از ضربه ی پلکِ تو می افتد روی گونه ام نور بوسه می شود حالا که نیستی عبورِ وقت  مقاومت است از سقف خانه ام روز  می رود  سال ها  رد پاهایت از هوشیاری ام گذر نمی کند  در غیاب تو همه چیز بلعیده می شود وچای بعد ازظهر  با حبه ایی از خیال زمستانی ست که از دهان می افتد ۲ جهنم از پاهایم سقوط میکند و گمراهی اش دست می برد به نیلوفرم کبود در نوازشم می ...


پیشخوان

  • چند شعر از: آیلین فتاحی، محمد علی حسنلو، بهمن ساکی و الهام حیدری

    آیلین‌ فتاحی ۱ عقربه باور متروکی ست برای زمان وقتی صبح از ضربه ی پلکِ تو می افتد روی گونه ام نور بوسه می شود حالا که نیستی عبورِ وقت  مقاومت است از سقف خانه ام روز  می رود  سال ها  رد پاهایت از هوشیاری ام گذر نمی کند  در غیاب تو همه چیز بلعیده می شود وچای بعد ازظهر  با حبه ایی از خیال زمستانی ست که از دهان می افتد ۲ جهنم از ...
  • مجله شماره هفت (در قرنطینه)

    نه این که فکر کنید هرکس در قرنطینه است می تواند حبسیه بنویسد. نه! نمی تواند. این روزها همه حرف می زنند و کم می شنوند. در این ساعت که می نویسم سرنوشت ادبیات نگرانم نکرده. کاری از دست کسی هم ساخته نیست. جز تماشا... . دوستان شاعر، دوستان نویسنده، دشمنان شاعر، دشمنان... عجیب تر این که برای جهان و کائنات هم نه دوستان مهم اند نه دشمنان. حالا ما جزئی از جهانیم! جایی روی کاغذ! که فقط ...
  • چند شعر از مهدی رضازاده، الهام گردی، محسن توحیدیان

    شعری از مهدی رضازاده بی بازگشت تکه ای از من در منقار پرنده ست تکه ای دیگر در ابر ناپیدایی گره خورده و نمی بارد با سر انگشتان باد می رقصند پاره های تنی که بی تن رهایش کرده‌اند بر پاره های این راه گام های گمشده ای ست که بر نگشته اند پاره های این نگاه را کسی نمی دوزد . دو شعر از الهام گُردی ۱  برای چه دوستم داری ...
  • شعر کوردستان: پرویز ذبیح غلامی، یونس رضایی، شعیب میرزائی

    پرویز ذبیح غلامی ترجمە: فاتمە فرهادی 1) در مرده شورخانه همه چیز برق میزند هم گلوله ی توی جمجمه ام هم آوازهای مرده شور . (2) در می زنم در را به روی خودم باز می کنم خودم را به خانه تعارف می کنم سرم را روی شانه ی خودم می گذارم و گریه می کنم ... نمی دانم خبر مرگ چه کسی با من است؟ (3) هر شب از تلویزیون بیرون می آید در رویای قالی ها مین می کارد و در تنهایی ...
  • بهزاد رحیمی، ابراهیم احمدی نیا، بهزاد کردستانی، عادل اعظمی

    دو شعر از:  بهزاد رحیمی ترجمه : شروین پیرجهان 1 عروس باران سوگ وار مرگ خویشم مثل اشک در هم شکسته ی  عشق . چشم انتظار فصل سیاه  گرد و خاک است افتاب اسمان   زندگی . فریاد "با پیشک " * باران ساکت است چشم انتظاری چشم انتظار  مرگ  است . 2 روز را چید افتاب راه هم ایستاد تا گم شوم . *باد قبل از باران سە شعر از ...
  • لوییز دگا در آب‌نمای بهادر/ داستانی از حبیب پیریاری

    لوییز دگا در آب‌نمای بهادر/ داستانی از حبیب پیریاری       بیست و پنج نفر هستیم. کجنکاوی برای دانستن جزئیات دیگران آرامم می‌کند. همه‌مان دست کم لیسانس را داریم. من هم گفته‌ام لیسانسه‌ام. نشسته‌ایم توی محوطه و منتظریم پیمانکار بیاید. چرا از این کلمه بدم می‌آید؟ شاید بخاطر وضعیت فعلی است اما حاضرم برای خودم قسم بخورم که همیشه از این کلمه بدم می‌آمده. ...
  • از شعر / یادداشتی از علیرضا مطلبی

    از شعر / یادداشت علیرضا مطلبی اعتبار و زیبایی هر شعری به‌قدر حرف‌هایی‌ست که برای نگفتن دارد. حتا کامل‌ترین و مسحورکننده‌ترین شعرها، ناقص‌ترین‌اند چرا که به مخاطبِ خلاق اجازه‌ی کامل شدن‌شان را می‌دهند و از دیکتاتوری متنی و غالبی از پیش آماده(حتا در شعر آزاد، به نسبت هر شعرِ یک شاعر) گریزانند. وقتی سطرها به اکران برسند، می‌توان از زوایای مختلفی به هر کارکتر ...
  • با مشتی ماه در فکِ پنجره: مجموعه شعر زلما بهادر

    با مشتی ماه در فکِ پنجره، مجموعه شعری از زلما بهادر است با شعرهایی‌ از دهه هشتاد و نود که برای اولین بار در این مجموعه منتشر شده‌اند. نشر سیب‌ سرخ برای معرفی این‌ مجموعه خوانشی‌ جمعی از چند منتقد بر اشعار زلما بهادر را ارائه می‌دهد: مولف با اقتصاد شدید کلمه ها اشاره هایی به ماهیت زبان داشته و این توفیق را پیدا کرده که به درون ذهن خواننده نفوذ کند. مخاطب تیزبین شعر ...
  • بچه جاسوس از آلفونس دوده/ ترجمه: فهیمه میرزاپور

    بچه جاسوس از آلفونس دوده/ ترجمه: فهیمه میرزاپور اسمش اِستَن بود. اِستَن کوچیکه. بچۀ پاریس بود و به آن صورت بیمار و رنگ‌پریده‌اش بیش‌تر از ده، پانزده سال نمی‌خورد. آدم هیچ وقت نمی‌تواند از سن این بچه فقیر‌ها مطمئن شود. مادرش مرده بود و پدرش، کارمند سابق نیروی دریایی، در محلۀ تِمپِل نگهبان بود. پرستار بچه‌ها، خانم‌های مسن ویلچر‌نشین، مادرهای فقیر و همۀ ...
  • دو داستان از ریحانه عابدنیا و مریم پورانصاری (داستان کارگاهی)

    ریحانه عابدنیا میان آینه‌ها چشم‌هایش را که باز کرد، نیزه‌های نور به سمت‌اش هجوم آوردند. تندی بست‌شان و صبر کرد تا به روشنی تیز پشت پلک‌ها عادت کنند و آرام شوند. بعد دوباره آنها را گشود و گذاشت تا موج سفید نور به چشم‌اش بریزد و تاری نگاهش را بشوید. سر‌برگرداند و به دور و بر نگاه کرد. به جز خودش چند نفر دیگر هم توی اتاق بودند، هر کدام بیهوش یا نیمه‌هوشیار افتاده بر ...

ادبیات داستانی