رفتن به بالا
  • شنبه - ۹ فروردین ۱۳۹۹ - ۰۰:۱۰
  • کد خبر : ۶۵۲۴
  • چاپ خبر : اندوه نور (بهنود بهادری) و شعر دیگر: الهام مهرانفر، انوش جعفری، میثم ریاحی

اندوه نور (بهنود بهادری) و شعر دیگر: الهام مهرانفر، انوش جعفری، میثم ریاحی

(…)

دو شعر از الهام مهرانفر

سفینه بر باد و

صفیران خاموشی

کجاوه بر شن می رانند

اینجا که غبار بر زلف لیلی ام

تلاوت مرگ دارد

آسمان با هزار هزار چشم

مویه می کند

بر بانوی شبانی و عریانی.

(…)

دو ماه سیاه

به من می نگرند

از حصار کتیبه های سپید

بادیه بر فراز تپیه ای تنهاست

صدای شیهه می آید

آنسوتر ایستاده ام

با خیزران و موریانه بیا

برای شکاف قبیله ام

که دستهام به گونه هایت مصلوب است.

دو شعر از انوش جعفری- ۱۳۵۷- ۱۳۹۰

(…)

کهربا

بر پیشانی معابد خواهی شد.

شوریده شب

کشیده تا به تشنج آوازم

با توحش حلقه های گیسوت

بر گلوی سپیده.

رد گذارت بر خاک

پرچین شعله بود و

خواب ندید

رمیده بر پوست کاج!

(…)

به رقص آینه های حیرانی

وقتی که چشم می گشایم باز

کاش  نام خود را از یاد برده باشم.

دو شعر از میثم ریاحی

(حلقه ی دوم)

در خیمه های باد

علف های بازیگوش را

به دریا می خوانیم

-کاش

دریا

حضور گل را

شعله می گرفت!

(…)

بیگانه ام امروز

با گریه های گلاب و

اُفتادنِ گّوّن

آهِ دربه دری هستم

که با رودخانه می رود و

عاشقانه نمی داند

کدام تکه ی برنج

نیم رُخِ اناری تو را

کامل می کند.

(…)

دو شعر از الهام مهرانفر

سفینه بر باد و

صفیران خاموشی

کجاوه بر شن می رانند

اینجا که غبار بر زلف لیلی ام

تلاوت مرگ دارد

آسمان با هزار هزار چشم

مویه می کند

بر بانوی شبانی و عریانی.

(…)

دو ماه سیاه

به من می نگرند

از حصار کتیبه های سپید

بادیه بر فراز تپیه ای تنهاست

صدای شیهه می آید

آنسوتر ایستاده ام

با خیزران و موریانه بیا

برای شکاف قبیله ام

که دستهام به گونه هایت مصلوب است.

دو شعر از انوش جعفری- ۱۳۵۷- ۱۳۹۰

(…)

کهربا

بر پیشانی معابد خواهی شد.

شوریده شب

کشیده تا به تشنج آوازم

با توحش حلقه های گیسوت

بر گلوی سپیده.

رد گذارت بر خاک

پرچین شعله بود و

خواب ندید

رمیده بر پوست کاج!

(…)

به رقص آینه های حیرانی

وقتی که چشم می گشایم باز

کاش  نام خود را از یاد برده باشم.

دو شعر از میثم ریاحی

(حلقه ی دوم)

در خیمه های باد

علف های بازیگوش را

به دریا می خوانیم

-کاش

دریا

حضور گل را

شعله می گرفت!

(…)

بیگانه ام امروز

با گریه های گلاب و

اُفتادنِ گّوّن

آهِ دربه دری هستم

که با رودخانه می رود و

عاشقانه نمی داند

کدام تکه ی برنج

نیم رُخِ اناری تو را

کامل می کند.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه