رفتن به بالا
  • پنجشنبه - ۱۴ آذر ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۴
  • کد خبر : ۲۸۲۹
  • چاپ خبر : دو شعر از ادیب نادر ترجمه: م.‌ساماڵ احمدی

دو شعر از ادیب نادر ترجمه: م.‌ساماڵ احمدی

 


ادیب نادر سال ۱۹۶۰ میلادی در کرکوک متولد شد. در سال ۲۰۱۲ میلادی مجموعه‌ شعری به‌ نام “کتاب خلاء” منتشر کرده‌ است.

کتاب کودکی

شاعر: ادیب نادر

 مترجم: م.‌ساماڵ احمدی

۱

آسمانی دیگر؛ جهانی فریب‌خوردە از آسمانهای صاف

مقابلِ چشمانِ کودکیِ من، خندقی می‌کَند

می‌خواستم بگریزم از بی‌رنگیِ آن پردەیِ آبنوسی

می‌خواستم بپرم از رویِ ستارەهایِ دروغین

می‌خواستم با چکشِ بی‌مروتی، این زمانە را خرد و خاک کنم

می‌خواستم آن آویزەهایِ غریب بیافتند

و از بیابانهایِ زندگی‌ام برهانند

مقابل چشمانِ کودکی‌ام نردبامی بود

عمود بر آن نیلیِ دیرینْ

چونان فَوارەای

سر در ابرِ ابدیت می‌پیچید

هر لحظەام آرزوهایِ زندە بَرمی‌کشند

چگونە روزی بەسوی آنْ رنگِ حیاتْ راه یابم

کە ابدیتِ بی‌انتها، نقشْ بَر انتهای‌اش می‌زند

۲

لبِ بامها، در آنْ سویِ خود

قامتِ کودکانەیِ من را پنهان می‌کردند

و گردنِ عمودام

از میانِ دایرەیِ پرتقالهایِ بالدار

زیباییِ آنْ سویِ درختها را می‌دید

و جاذبەْ

بە تنفر می‌کشاند، بالهایِ پرتقال را

و از بلندایِ آسمان

فرود می‌آمدند بر سرِ من

دیگر دلم لانەیِ مزەهایِ دوست‌داشتن بود

و رٶیای‌ام

پرندەای پرتقالی کە پر می‌زد

 


ادیب نادر سال ۱۹۶۰ میلادی در کرکوک متولد شد. در سال ۲۰۱۲ میلادی مجموعه‌ شعری به‌ نام “کتاب خلاء” منتشر کرده‌ است.

کتاب کودکی

شاعر: ادیب نادر

 مترجم: م.‌ساماڵ احمدی

۱

آسمانی دیگر؛ جهانی فریب‌خوردە از آسمانهای صاف

مقابلِ چشمانِ کودکیِ من، خندقی می‌کَند

می‌خواستم بگریزم از بی‌رنگیِ آن پردەیِ آبنوسی

می‌خواستم بپرم از رویِ ستارەهایِ دروغین

می‌خواستم با چکشِ بی‌مروتی، این زمانە را خرد و خاک کنم

می‌خواستم آن آویزەهایِ غریب بیافتند

و از بیابانهایِ زندگی‌ام برهانند

مقابل چشمانِ کودکی‌ام نردبامی بود

عمود بر آن نیلیِ دیرینْ

چونان فَوارەای

سر در ابرِ ابدیت می‌پیچید

هر لحظەام آرزوهایِ زندە بَرمی‌کشند

چگونە روزی بەسوی آنْ رنگِ حیاتْ راه یابم

کە ابدیتِ بی‌انتها، نقشْ بَر انتهای‌اش می‌زند

۲

لبِ بامها، در آنْ سویِ خود

قامتِ کودکانەیِ من را پنهان می‌کردند

و گردنِ عمودام

از میانِ دایرەیِ پرتقالهایِ بالدار

زیباییِ آنْ سویِ درختها را می‌دید

و جاذبەْ

بە تنفر می‌کشاند، بالهایِ پرتقال را

و از بلندایِ آسمان

فرود می‌آمدند بر سرِ من

دیگر دلم لانەیِ مزەهایِ دوست‌داشتن بود

و رٶیای‌ام

پرندەای پرتقالی کە پر می‌زد

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه