رفتن به بالا
  • پنجشنبه - ۲۰ مهر ۱۳۹۱ - ۲۱:۱۴
  • کد خبر : ۹۹۵
  • چاپ خبر : دو شعر از علی مدد رضوانی

دو شعر از علی مدد رضوانی

دو شعر از علی مدد رضوانی 

شعر اول:

از پشت ابر، نه که این بُرقع سیاه

با اضطراب، محو تماشای کابل است

او غصه می­خورد، به گمانم که تا هنوز

اندوهگینِ روزِ مبادای کابل است

تا صبح آه و ناله­ی ما را شنیده است

تا صبح او به فکر مداوای کابل است

می­گفت جنگ نه، خرابی و رنج، نه،

دنبال کشفِ تازه معنای کابل است

با روسریِ آبیِ خود، پاک می­کند

او هرچه گرد بر رخ فردای کابل است

آری، برای من، من شاعر یقین کنم

یلدا، نه شب که دختر زیبای کابل است.

شعر دوم:

لیلا مهاجر است که حرفی نمی­زند

آزرده خاطر است که حرفی نمی­زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست

درد معاصراست که حرفی نمی­زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر

انگار حاضر است که حرفی نمی­زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر

انگار کافر است که حرفی نمی­زند

لیلا دلش گرفته از این کوچه­های تلخ

فردا مسافر است که حرفی نمی­زند

این شعر را برای دل او سروده ام

این بیت آخر است که حرفی نمی­زند

 

 

دو شعر از علی مدد رضوانی 

شعر اول:

از پشت ابر، نه که این بُرقع سیاه

با اضطراب، محو تماشای کابل است

او غصه می­خورد، به گمانم که تا هنوز

اندوهگینِ روزِ مبادای کابل است

تا صبح آه و ناله­ی ما را شنیده است

تا صبح او به فکر مداوای کابل است

می­گفت جنگ نه، خرابی و رنج، نه،

دنبال کشفِ تازه معنای کابل است

با روسریِ آبیِ خود، پاک می­کند

او هرچه گرد بر رخ فردای کابل است

آری، برای من، من شاعر یقین کنم

یلدا، نه شب که دختر زیبای کابل است.

شعر دوم:

لیلا مهاجر است که حرفی نمی­زند

آزرده خاطر است که حرفی نمی­زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست

درد معاصراست که حرفی نمی­زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر

انگار حاضر است که حرفی نمی­زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر

انگار کافر است که حرفی نمی­زند

لیلا دلش گرفته از این کوچه­های تلخ

فردا مسافر است که حرفی نمی­زند

این شعر را برای دل او سروده ام

این بیت آخر است که حرفی نمی­زند

 

 

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه