رفتن به بالا
  • چهارشنبه - ۵ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۴
  • کد خبر : ۹۱۶
  • چاپ خبر : یک داستان از غزال زرگر امینی

یک داستان از غزال زرگر امینی

 

یک داستان از غزال زرگر امینی

انتخاب و یادداشت مقدمه:

محمدرضا سالاری

 

غزال زرگر امینی مجموعه داستان “جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی” را با نشر ققنوس کار کرده است. مجموعه داستان او خواندنی و جذاب است. داستان زیر از این مجموعه نیست. اما کاملا فضای داستانی غزال را نمایندگی می کند. غزال در داستانهایش دغدغه انسان امروزی را دارد.  در واقع شخصیت های داستانی  وی در فضای خاص غزال قرار می گیرند و تلاش می کنند که از این فضای سنگین شهری رهایی پیدا کنند. تنها اشکال مشکل داستان های غزال شاید این است که اسیر منطق می شود.آن هم در ابتدا و انتهای داستان. یا در ابتدا منطقی و فکر شده وارد داستان گویی می شود و تخیل را رها می کند. و یا بر عکس در انتها تخیل اش را مهار می کند. غزال منتقد تراز اولی است و این مساله گریبان خودش را هم گرفته.  هر چند با حذف چند جمله از اول یا اخر داستان به کلی مشکل حل می شود.

———————————-

چای خوردن پدر بزرگ

صدای چای خوردن پدر بزرگ، کف دریا را به یاد می آورد و این همه ی ما را کلافه کرده بود. پیرمرد اصرار داشت با ما چایی بخورد،  وقتی لبه ی استکان به لب های چروکیده اش نزدیک می شد، قلب همه ی ما تند تر می زد. طوری هورت می کشید که هر شب به اندازه ی شب یلدا برایمان طولانی می شد. مطمئنم اگر همینطور ادامه پیدا می کرد، مادر سکته می کرد و می مرد.

تازه دندان های جدیدش را که گرفت، چایی خوردنش پر صداتر شد، آنقدر که موهای پدر کم کم فلفل نمکی شد. کسی نمی توانست چیزی بگوید، شاید برای اینکه منتظر بودیم بمیرد یا شاید هم برای اینکه بی ادبی بود.

وقتی نگران می شد، بدتر هورت می کشید، روز کنکور من طوری چایی خورد که سرجلسه غش کردم. اولین روز سال نو هم  شکرپنیر را طوری در دهانش خمیر کرد که آینه ی هفت سین ترک برداشت. همان سال در بحبوحه ی دید و بازدید عید، دندان هایش در چایی افتاد و یقه ی سفید کت و دامن عمه را قهوه ای گلدار کرد. اگر کسی جلویش را نمی گرفت مادر حتماً سکته می کرد و موهای پدرمثل برف، سفید می شد. نقشه ی خوبی کشیدم. سه روز پشت سر هم نشستم لبه ی تشک پدر بزرگ و گفتم دولت، مزارع چایی را خشکانده. به محض اینکه پیرمرد باور کرد، دیگر نگذاشتم یک قطره چایی به حلقش برود. همه جا سکوت برقرار شد، دیگر لب های پرچین و چروکش ملچ و مولوچ نمی کرد. دیگر چیزی نبود هورت بکشد.

از نخوردن چایی بود که زرد و پلاسیده شد. دست و پایش خشک شد و دکتر گفت استخوان هایش کمبود تئین پیدا کرده، چای خونش به طرز خطرناکی پایین آمده و به زودی از درون خرد می شود. همین طور هم شد؛ یک روز که جلوی تلویزیون نشسته بود ، صدای خرد شدن و شکستن چیزی آمد بعد پوست چروکش روی استخوان ها و گوشتش بقچه شد. مادر از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی توده ی کبود روی مبل را دید، سکته کرد و موهای پدر هم یک شبه ریخت.

بیشتر از این نمی توانم از چایی خوردن پدر بزرگ بگویم. باد تندی این بالا می آید، وقتش رسیده که بپرّم. شاید اگر خداوند از بالا جنازه ام را کف پیاده رو ببیند، این گناه را بر من ببخشاید.

 

 

یک داستان از غزال زرگر امینی

انتخاب و یادداشت مقدمه:

محمدرضا سالاری

 

غزال زرگر امینی مجموعه داستان “جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی” را با نشر ققنوس کار کرده است. مجموعه داستان او خواندنی و جذاب است. داستان زیر از این مجموعه نیست. اما کاملا فضای داستانی غزال را نمایندگی می کند. غزال در داستانهایش دغدغه انسان امروزی را دارد.  در واقع شخصیت های داستانی  وی در فضای خاص غزال قرار می گیرند و تلاش می کنند که از این فضای سنگین شهری رهایی پیدا کنند. تنها اشکال مشکل داستان های غزال شاید این است که اسیر منطق می شود.آن هم در ابتدا و انتهای داستان. یا در ابتدا منطقی و فکر شده وارد داستان گویی می شود و تخیل را رها می کند. و یا بر عکس در انتها تخیل اش را مهار می کند. غزال منتقد تراز اولی است و این مساله گریبان خودش را هم گرفته.  هر چند با حذف چند جمله از اول یا اخر داستان به کلی مشکل حل می شود.

———————————-

چای خوردن پدر بزرگ

صدای چای خوردن پدر بزرگ، کف دریا را به یاد می آورد و این همه ی ما را کلافه کرده بود. پیرمرد اصرار داشت با ما چایی بخورد،  وقتی لبه ی استکان به لب های چروکیده اش نزدیک می شد، قلب همه ی ما تند تر می زد. طوری هورت می کشید که هر شب به اندازه ی شب یلدا برایمان طولانی می شد. مطمئنم اگر همینطور ادامه پیدا می کرد، مادر سکته می کرد و می مرد.

تازه دندان های جدیدش را که گرفت، چایی خوردنش پر صداتر شد، آنقدر که موهای پدر کم کم فلفل نمکی شد. کسی نمی توانست چیزی بگوید، شاید برای اینکه منتظر بودیم بمیرد یا شاید هم برای اینکه بی ادبی بود.

وقتی نگران می شد، بدتر هورت می کشید، روز کنکور من طوری چایی خورد که سرجلسه غش کردم. اولین روز سال نو هم  شکرپنیر را طوری در دهانش خمیر کرد که آینه ی هفت سین ترک برداشت. همان سال در بحبوحه ی دید و بازدید عید، دندان هایش در چایی افتاد و یقه ی سفید کت و دامن عمه را قهوه ای گلدار کرد. اگر کسی جلویش را نمی گرفت مادر حتماً سکته می کرد و موهای پدرمثل برف، سفید می شد. نقشه ی خوبی کشیدم. سه روز پشت سر هم نشستم لبه ی تشک پدر بزرگ و گفتم دولت، مزارع چایی را خشکانده. به محض اینکه پیرمرد باور کرد، دیگر نگذاشتم یک قطره چایی به حلقش برود. همه جا سکوت برقرار شد، دیگر لب های پرچین و چروکش ملچ و مولوچ نمی کرد. دیگر چیزی نبود هورت بکشد.

از نخوردن چایی بود که زرد و پلاسیده شد. دست و پایش خشک شد و دکتر گفت استخوان هایش کمبود تئین پیدا کرده، چای خونش به طرز خطرناکی پایین آمده و به زودی از درون خرد می شود. همین طور هم شد؛ یک روز که جلوی تلویزیون نشسته بود ، صدای خرد شدن و شکستن چیزی آمد بعد پوست چروکش روی استخوان ها و گوشتش بقچه شد. مادر از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی توده ی کبود روی مبل را دید، سکته کرد و موهای پدر هم یک شبه ریخت.

بیشتر از این نمی توانم از چایی خوردن پدر بزرگ بگویم. باد تندی این بالا می آید، وقتش رسیده که بپرّم. شاید اگر خداوند از بالا جنازه ام را کف پیاده رو ببیند، این گناه را بر من ببخشاید.

 

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه