زبان کردی » شعر جهان
کد خبر : 2981
دوشنبه - ۲۳ دی ۱۳۹۲ - ۰۸:۰۸

چند شعر از بختیار علی مترجم: محمد طرغە

چند شعر از بختیار علیA

مترجم: محمد طرغە

 

شاعران بە جهنم می روند

شاعران بە جهنم می روند. همچنانکە سارقین و جلادها همە در بهشتند.

جهنم جای ماست.

افسوس همەی آنهای کە نمی دانند آزار و اذیت چیست، یکراست بە بهشت می روند.

آنهانیکە از جهنم فراریند، کسانیند بر این تصور کە خوشبختی در بهشت است.

اما خوشبختی در این کتابی است کە باهم خاکسترش را می خوانیم.

در بین این حرفهای سوختەای است کە دیگر نمی توان بدل بە کلمات کرد

 

نە… شاعیران بە جهنم نمی روند… چراکە خداوند بە جهنمشان می برد.

چرا مارا بە جهنم نبرند؟ نە انسان و نە فرشتگان خواندن آتش در توانشان نیست.

تنها ماییم می توانیم آتش بنویسیم و آتش بخوانیم.

شاعران بە جهنم می روند، جهنم جای سرآغاز همەی قصیدەهاست.

آهنگ چیست بە غیراز آتشی کە در قلبمان روشن است. وزن چیست بەغیراز دست گرفتن بە شعلهایش تا نیفتیم.

اگر آتش نباشد، ما نمی توانیم صورت واقعی خودمان را ببینیم، چراکە در دوزخ برای همەی ما آیینە هست…

باید بە جهنم برویم چراکە در جهنم درب روح ما باز خواهد شد. چراکە در آتش توانایی نغمەخوانی را داریم.

کلمات واقعی در دوزخند.  بیا بە آنجا برویم… من در دور دستها می بینم  بهشت ساکت و خالی است و قافیە هم ندارد .

 

 

وقتی کە شما گم می شوید

غروبی کە خون من، همچو غروبهای دگر، مملو بود از ستارە

غروبی کە همچو غروبهای دگر مملو بودم از گلهای ویران شدە

همچو روزهای دگر، قلبم مملو بود از پرندەی گم شدە…

واز آن غمهای کە بە سوی عمق خرابات من در راە بودند…

در راە سفر تا ویرانەهای خویش ، خرابات شما را دیدم… و از نزد هر باغی کە گذشتم،

بە جای پاییز‌ از آن خویش، خزان کسان دگر سبز شد سر راهم. گردوخاک شما هوای غروبهای سرد من بود…

وقتی بە درختهای سوختە خویش نزدیک شدم، فریاد میوەی زخمی آنها را شنیدم…

وقتی  سر گور خود،دست زدم بە تن خویش .. خون آنها و استخوان آنها را

لمس کردم…

حالا می فهم هر روزم کە سپری می شود…

نە همانا کەزندگی می کنم، بلکە زندگی من، حرکتاشباع شماست، دور از خویش در سرزمین من.

وحرکت دادن روح غمزدەی شماست دور از خویش.. غریب از خوددر روزهای من

 

منبع: دیوان <ای بندر دوست،ای کشتی دشمن>

 

مردان قاتل

چقدر سرد است، این تفکر از تو، کە من از واپسین آستانەی پوچی

بیرون زدم و غیر از یک  سیب تلخ، چیز دگری ندیدم بە ستون این درختان سیاە

آتشین است سراپا  این خیال از تو، کە تو از آستانەی خواب بیرون زدی و

غیر از یک صدف امیدبخش چیز دیگری نیاوردی از این سرزمین

زمانی مابین من و دنیا،