شعر آزاد/ دانیال آزرده، فاطمه احمد زادگان و محمد کریمی (کارگاهی)

.

.

.

صنوبر

به اسماعیل خویی

.

شب نجوای ست و
سیاهی فریاد ،
بدین گونه راهی نیست
سوی آن ستاره
که در تردید ِ غلتیدن از نردبان ِ شبخون است .

ستاره خابیده
ای شاعر ،
شعر شهود ِ تُست
بر ظلمات ِ بیدرکجایی
که رقص خونین ت
کلام عاشقان ست .

شب است و
غریو ِ بی شکوه ِ پچپچه وار ِ دشمن ِ دشنه بر دست
که بُریده ست پرده ی صبح و
صبح
سکوت پرندگانی مرده .

نجوای ست شبانه و
نای ِ نور به زندان ِ ستم
فریاد است همه ،
پس آن شبان بود
که بر سبزی ِ بیکران ِ جنگل رنگین کمان
گردن زدند صنوبر ها را
صنوبر ها … .

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

.

.

دانیال آزرده

ـــــــــــــــــ

.

دورِ آخرِ زمین

.

دیدنتان اول وقت چه شیرین !
که هوش از سر پنجه بگیری
ریسه به لبت ماه!
بر مثالَ‌ت بنشینم و جهان را ببوسم
کدام عصب هوش از زنده می‌گیرد
به وقت هلاکت است نفس
هوای تو ای مرد!
ای شاعر!
شیطان !
که تویی در خود را جهانی
تصویر
اراده بپیچان در بپیچانم لغزان
چه بویی تو
از باران‌ام چه‌ها به تن بودی
گرمی از مشام
گردی روزنه‌هام اخگرهای جهان است
مثل بویی که روی خط راست
خشکیِ سقط را از نوک به دریا می‌کشاند
و بویی که از دریا سبابه می‌کشد
جهانم من دهانم در سوراخ‌های ذبح
پست و عصیانم و لحیم در کناره‌هات
حالا بچرخانم
و بگو جنٌی!
خشک از لب به سوت می افتم
از تپش باردارم و
شقیقه‌ها می‌رقصند
وقتی زمین دورِ آخرش بود
و خش‌خشِ عقلانیت از مشت‌ها و سوراخ‌هامان ریخت

نبودت به بودی که شُل در مُهره‌ها‌ی مرگ
ریختن است.

.

.

فاطمه احمدزادگان

.

.

ــــــــــــــــ

.

.

پارانویا

.

از خودت آن سوتر تعطیلها نیز تورا ویران می بینند
ویران تر از ” فاجعە ” های ” غاشیە ” ۱
ویران تر از خرابیهای ” زلزال ” ۲
پَرت شدی ، پَرت تر از ویرانەهای ” حلب ”
کشیدەتر از دحتران زیتونَ” عفرین و شنگال “
چە شاعرانە ” فوبیا ” بودی و پارانوئید.
جهان علیە من در نبرد بود.
قرار بود آفتاب خودت باشی نە حقیقت
در پاییزان تنها سایەی پاییزی بر خود حمل کنی
تابستانها نصف سایەای باشی کە بر سرم خوابیدەای. من بە بسیاری از اشیا مبتلام .
(مدهایم ، موبایلم ، عادات روزانە و قرص هام
کافە ها و کفش های قهوە ایم
سفتی کمر و کمرگاهم )
ای کە بە همە چیزم دسترسی داری حتی بە مرگم
ای کە میان منی دیگر و تو بالانسی
پرانتزی را برایم باز کنید
من کە زندگی ام لبریز از سگهای ” اندلس ” و چشمهای سگی ” لاڤینیا ” ست
هیهاتَ هیهاتَ هیهاتیِ
(خسِرَالدّنیا و الاخِرَە )
دنیات بگا رفت و
تو هرگز نیامدی و نیامدی .
سوگند بخور
سوگند بە لامکانهای کە فارغند از هوای فاسِد
سوگند بە رؤیای پسرانی کە فارغند از فوبیا
(و أقسِم باال٘عَصرِ و الشَّعر )
نە بە شعر
بە موهای اضافی ام
کە دنیا و مافیهابە من تعلّق دارد.
چیزی لازم تر از پوستم برای کابوس شبانەام
و سرگرمی ای،
مثل اینکە ( ترجمەی دیگری باشم )
واژگون نشستە
در خودم فوبیا باشم و خط خوردە
خطر می کنم خطر
جسمم بە ترافیک رفت ترا تر..
غارت شدم بە آیەهای رَجم و زِل٘زالَ ” رَبَّ العالَمین ” تاریکیِ محض را فوت می کنم، درد را می کَشَم
زمین را بَکَش، از دست حرامزادەهای آدم،
(من بە بادە سَرَم را بە باد نمی دهم ) ۳
خطا کن کارلی
خطا کن خطر ،
چون خطرِ فوبیای زمین بهنگام تهوَّع و استفراغش
آلزایمر باش و ” نیشتمان ” را – بخاطرها -فراموش کن
نیشتمان بامی است و چند هوا..
وقتی کە نتوانی هوای کوهستانی استنشاق کنی
یا بە میل خود مرگ را در جانتایت دانلود کنی
بامی است و چند هوا ” نیشتمان ”
سوگند می خورم نە بە تو و نە بە این شهر
کە شبهای ترافیکی ات فارغی از خود و مرد بودنت
و این رانندە لعنتی بر دلتنگیهای غروبش لم دادە
با ژستی کە ژست او نیست روزنامە ای گرفتە و دیگە هیچ..
غم و اندوهش
پیش تعویض روغنی و مکانیک
نا ممکن است.
خدای، بیباکَ خاورمیانە
خدای، باکدار آن سوی خاورمیانە
خدای، مردمانی کە عاجزند از دانلودت
خدای، من و اسماعیل
من تا بودم و این جوگرافیای لعنتی
قربانی مردهای فاسد خاورمیانەایم
خدای ، گرانبها و پرسەزن
احتمالا من کمی زیادەام برای هستی
مثل بودن تو برای خاورمیانە
یا سلفی های من برای زبالە دان تاریخ.

۱-غاشیە” نام یکی از سورەهای قرآن است و در مورد فاجعە و تراژدی روز قیامت بحث می کند.
۲- زلزال ” نام یکی از سورەهای قرآن است و از فاجعە فنا شدن زمین و مافیها توسط زلزلە هولناک بحث می کند.
۳- از شعر ” نالە جدایی ” هیمن موکریانی است، بصورت بینا متنی در این متن حضور یافتە.

بخشی از کتابِ” پارانویا ”

.

.


محمد کریمی

نشر گوتار
۱۳۹۸