رفتن به بالا

کارگاه ادبیات داستانی/ معرفی رمان “من در پرانتز” نوشته “فریبا صدیقیم” با یادداشتی از امیرحسین تیکنی، داستان کارگاهی حلقه تنگ نوشته هدیه دلیری

. . رمان "من در پرانتز" اثری‌ست در مکتب رئالیسم و روایت‌گر سرگذشت بخشی از زندگی زنی که در کودکی مادر خود را از دست داده است. پس از مرگ مادر، شرایط محیطی و کنش‌هایی ناهنجار که در شکل دادن ظرفیت‌های ذهنی او نقش داشته‌اند، آثاری مخرب بر رفتارهای شخصیتی او برجای گذاشته‌اند؛ ضربه‌هایی که نشانه‌های آن تا دوران جوانی باقی مانده است. "من در پرانتز" قصه راهی است که این شخصیت طی می‌کند تا از این بندهای روانی بگریزد، کتاب، روایت‌گر کلاف درهم پیچیده ...


پیشخوان

  • داستان «تو دخترکی بودی با بادبادک آبی»/دانش دولتشاه

    تو دخترکی بودی با بادبادک آبی نوشته: دانش دولتشاه اول... - میگیره...من میگم میگیره... هرسه شان بارانی کت کلفت بلند بر تن دارندو زیر نور زرد و کم جان چراغ برق نشسته اند. از آنجایی که نور از بالا روی آنها می تابد و آنها کلاه لبه دار دارند و لبه ی کلاهشان هم زیاد از حد بزرگ, صورتشان سایه افتاده است. مخصوصا اینکه آنها هرسه تایشان سرشان را پایین گرفته اند. - ای بابا... تا بگیره کلی ...
  • نقد داستان رد پای تیز نارنج/ وحید بیرانوند

    نقد داستان رد پای تیز نارنج/ وحید بیرانوند داستان باسوم شخص آغاز می شود ونوع داستان از داستان های کوتاه روشن است.که در این گونه داستان ها ،تصویر پردازی کاربردی ندارد.وبه ساختار داستان لطمه میزند.پس از ،تصویر دیالوگ وتصویر کد دار استفاده می شود تاساختار زبانی صدمه نبیند. -در پاراگراف دوم داریم که،{قطعه های سنگ سردرآورده بودند از زیر خاک}اینجا ایجاز غلط است وحذف جمله ...
  • داستان ردپای تیز نارنج/ سپیده رشنو

     داستان ردپای تیز نارنج/ سپیده رشنو تاخورده بود. دست هایش رامی گویم .ازبس در گوش این وآن از تاخوردگی گفت،که دست های خودش هم تاخورد.نشسته بود واز دور فقط جاده ی خاکی منتهی به تپه را نگاه می کرد.وروبرویش کمی دورتر؛درخت های قطع شده ی نارنج را... باکت چرک،سبز کم رنگش نشسته بود روی چمن های کم پشت..قطعه های سنگ سر در آورده بودند از زیرخاک...کلاه سیاهش؛چروک گوش هایش را زیرخود ...
  • مجموعه داستان « … باریک، تاریک…» نوشته: مهدی عباسی زهان

    مجموعه داستان « ... باریک ، تاریک ..» 28 داستان «کوتاه» نویسنده: مهدی عباسی زهان سال انتشار: 1393 تعدادصفحه: 141 انتشارات: بوتیمار ------------------ برای اطلاعات بیشتر پیرامون این مجموعه رجوع شود به: shamsosharab1.blogfa.com از متن کتاب: صبح روزی که حاج عمو و علیرضا بر پدر لباس فراوان پوشانیده بودند و طنابی بر گردنش بسته بودند تا با مهربانی اندک اندک او را به چشمه ای در دور¬دست ...
  • فراخوان جشنواره ی داستان کوتاه حیرت (داستان خلّاقانه ی سال)

    فراخوان جشنواره ی داستان کوتاه حیرت (داستان خلّاقانه ی سال) مدرسه ی داستان نویسی حیرت، در راستای معرفی خلّاق ترین داستان نویسان کشور، برگزار می کند: اولین دوره ی جشنواره ی سراسری داستان کوتاه حیرت (داستان خلّاقانه ی سال) ملاحظات و شرایط عمومی شرکت در جشنواره: - جشنواره ی حیرت از هرگونه اصالت دادن به نگاه خلّاقانه در هنر و ساختارشکنی و فراتر رفتن یا برون رفت از سنت ...
  • مه غلیظِ سوررئال/ کامران شمشیری

    مه غلیظِ سوررئال/ کامران شمشیری خیلی سردم است، امکانش هست نزدیک تر بیایی تا بتوانم از حرارت مردمک هایت گرما بگیرم؟ امکانش هست آن نقابِ هدایت گری و همه چیزدانی ات را برداری و بگذاری یک دل سیر نگاهت کنم؟ لزومی ندارد از فسیل های پریکامبرین مثال بزنی که چه بر سرشان آمد. یا اینکه بشر در عصر یخبندان اول چه غلطی میکرد که نسل ماموت های نازنینِ عاشق منقرض شد. نه جانم! به من به ...
  • رمان راز پروانگی اثر احسان زارع

    رمان راز پروانگی اثر احسان زارع نظرگاه: سمیه رحمتی راز پروانگی نویسنده: احسان زارع انتشارات: نصیرا تیراژ: 1200 چاپ: اول 1392 این اثر از ابتدا تا انتها بیان کننده حالات و دگرگونی انسان در آستانه توبه و بعد از آن بوده که به زعم نویسنده نتیجه آن آزادی روح و رهایی از هوس های دنیا است. شخصیت داستان در نهایت سلوکش درگیر رسیدن به بالاترین درجات انسانی و برقراری ارتباطی نزدیک ...
  • داستان «جهنم- بهشت» جومپا لاهیری ترجمه: امین شیر پور

    جهنم- بهشت جومپا لاهیری ترجمه: امین شیر پور پراناب چاکرابورتی در اصل برادر کوچکتر پدرم نبود. او یک مرد بنگالی و اهل کلکته بود که در اوایل دهه هفتاد سر و کله‌اش در زندگی اجتماعی والدینم پیدا شد، زمانی که در یک آپارتمان اجاره‌ای در میدان مرکزی زندگی می‌کردند و می‌توانستند تعداد دقیق آشنایان خود را با یک دست بشمارند. اما من هیچ عمویی نداشتم که واقعاً آمریکایی باشد، و ...
  • «نفس» داستانی از پیام صالحی

    داستانی از پیام صالحی نفس پا به سفید یکدست زمین می ذارمو تا زانو فرو می رم توی این دشت مخملی. تو تنگنای جناغ سینه م، گلوله ی یخ حس می کنم. قلبم که می تپه برفک و یخ ریزه زیر پوستم تزریق می شه . . . اما نفسم گرمه. هـــای عمیقم با پس زمینه ی تیره ی آسمون یک نقش می شه. دست های یخ زدمو توی جیب اورکتم مشت می کنم. بینی م تیر می کشه و خط اشک روی گونه م ، سر می خوره. قدم هامو تندتر می کنم و ...
  • «جای خالی» داستانی از راضیه موسوی

    داستانی از راضیه موسوی جای خالی درست روی دماغه‌ی یه انار بودم، دماغه‌ی انار میشه اونجایی که‌یه چیزایی شبیه به موی دماغ آدم داره، خودم بهش میگم دماغه، اول...، این اول که میگم نه از اول اول، یه کم قبل از این که روی دماغه‌ی انار باشم، روی چیز یه سگ بودم. از وسط پاهاش نزدیک دمش اومده بود پایین و روی زمین افتاده بود. گاهی وقت‌ها سر چیزش روی خاک و سنگ ریزه‌های کف حیاط گیسو ...

آخرین یادداشت ها