رفتن به بالا

سخن سردبیر/ نسل بی پایتخت

. . . دیرزمانی ادبیات پایتخت داشت.این دیرزمان یعنی تا همین سال‌ها پیش تا زمانی‌که رسانه و مدیا گستره خود را از روزنامه‌ها و کتاب‌ها به اپ‌های اینترنتی و صفحه‌های مجازی گسترش داد.در این برهه دیگر ادبیات و کلا فضای فرهنگی مرکزیت خود را تحت عنوان پایتخت کم‌رنگ کرد. به گونه‌ای که هر کس می‌توانست در گوشهٔ خانه خود، شهر یا حتی یک ناکجاآباد با یک موبایل، مرکز جهان باشد. تهران در هر شرایطی به دلایل بسیار چون تجمیع امکانات، دسترسی ها و …همچنان مرکزیت خود ...


پیشخوان

  • مجموعه داستان « … باریک، تاریک…» نوشته: مهدی عباسی زهان

    مجموعه داستان « ... باریک ، تاریک ..» 28 داستان «کوتاه» نویسنده: مهدی عباسی زهان سال انتشار: 1393 تعدادصفحه: 141 انتشارات: بوتیمار ------------------ برای اطلاعات بیشتر پیرامون این مجموعه رجوع شود به: shamsosharab1.blogfa.com از متن کتاب: صبح روزی که حاج عمو و علیرضا بر پدر لباس فراوان پوشانیده بودند و طنابی بر گردنش بسته بودند تا با مهربانی اندک اندک او را به چشمه ای در دور¬دست ...
  • فراخوان جشنواره ی داستان کوتاه حیرت (داستان خلّاقانه ی سال)

    فراخوان جشنواره ی داستان کوتاه حیرت (داستان خلّاقانه ی سال) مدرسه ی داستان نویسی حیرت، در راستای معرفی خلّاق ترین داستان نویسان کشور، برگزار می کند: اولین دوره ی جشنواره ی سراسری داستان کوتاه حیرت (داستان خلّاقانه ی سال) ملاحظات و شرایط عمومی شرکت در جشنواره: - جشنواره ی حیرت از هرگونه اصالت دادن به نگاه خلّاقانه در هنر و ساختارشکنی و فراتر رفتن یا برون رفت از سنت ...
  • مه غلیظِ سوررئال/ کامران شمشیری

    مه غلیظِ سوررئال/ کامران شمشیری خیلی سردم است، امکانش هست نزدیک تر بیایی تا بتوانم از حرارت مردمک هایت گرما بگیرم؟ امکانش هست آن نقابِ هدایت گری و همه چیزدانی ات را برداری و بگذاری یک دل سیر نگاهت کنم؟ لزومی ندارد از فسیل های پریکامبرین مثال بزنی که چه بر سرشان آمد. یا اینکه بشر در عصر یخبندان اول چه غلطی میکرد که نسل ماموت های نازنینِ عاشق منقرض شد. نه جانم! به من به ...
  • رمان راز پروانگی اثر احسان زارع

    رمان راز پروانگی اثر احسان زارع نظرگاه: سمیه رحمتی راز پروانگی نویسنده: احسان زارع انتشارات: نصیرا تیراژ: 1200 چاپ: اول 1392 این اثر از ابتدا تا انتها بیان کننده حالات و دگرگونی انسان در آستانه توبه و بعد از آن بوده که به زعم نویسنده نتیجه آن آزادی روح و رهایی از هوس های دنیا است. شخصیت داستان در نهایت سلوکش درگیر رسیدن به بالاترین درجات انسانی و برقراری ارتباطی نزدیک ...
  • داستان «جهنم- بهشت» جومپا لاهیری ترجمه: امین شیر پور

    جهنم- بهشت جومپا لاهیری ترجمه: امین شیر پور پراناب چاکرابورتی در اصل برادر کوچکتر پدرم نبود. او یک مرد بنگالی و اهل کلکته بود که در اوایل دهه هفتاد سر و کله‌اش در زندگی اجتماعی والدینم پیدا شد، زمانی که در یک آپارتمان اجاره‌ای در میدان مرکزی زندگی می‌کردند و می‌توانستند تعداد دقیق آشنایان خود را با یک دست بشمارند. اما من هیچ عمویی نداشتم که واقعاً آمریکایی باشد، و ...
  • «نفس» داستانی از پیام صالحی

    داستانی از پیام صالحی نفس پا به سفید یکدست زمین می ذارمو تا زانو فرو می رم توی این دشت مخملی. تو تنگنای جناغ سینه م، گلوله ی یخ حس می کنم. قلبم که می تپه برفک و یخ ریزه زیر پوستم تزریق می شه . . . اما نفسم گرمه. هـــای عمیقم با پس زمینه ی تیره ی آسمون یک نقش می شه. دست های یخ زدمو توی جیب اورکتم مشت می کنم. بینی م تیر می کشه و خط اشک روی گونه م ، سر می خوره. قدم هامو تندتر می کنم و ...
  • «جای خالی» داستانی از راضیه موسوی

    داستانی از راضیه موسوی جای خالی درست روی دماغه‌ی یه انار بودم، دماغه‌ی انار میشه اونجایی که‌یه چیزایی شبیه به موی دماغ آدم داره، خودم بهش میگم دماغه، اول...، این اول که میگم نه از اول اول، یه کم قبل از این که روی دماغه‌ی انار باشم، روی چیز یه سگ بودم. از وسط پاهاش نزدیک دمش اومده بود پایین و روی زمین افتاده بود. گاهی وقت‌ها سر چیزش روی خاک و سنگ ریزه‌های کف حیاط گیسو ...
  • داستانی از مریم هومان / بی روزگار در بدخشان

    داستانی از مریم هومان بی روزگار در بدخشان هرروز هی کفش هاش را خراب می کرد .پاشنه ی کفش هاش را گیر می داد لای آهن های پل جدول کنار خیابان تا کنده شوند .بعد می رفت می نشست روی نیمکت چوبی توی مغازه ی کوچک کفاش و بوی تند واکس را بو می کشید و به چشم های تاتاری و پوست زرد معشوقش نگاه می کرد و دستهاش که تند تند روی کفش ها می دوید و با فرچه چسب می زد به پاشنه و با چکش میخ می کوبید به ...
  • داستانی از مهتسی محبی

    داستانی از مهتسی محبی   چشمان بنفش لیزا نمی دانم پرنده ها کجا می میرند و سقوط روی یک تراس سرپوشیده ناممکن به نظر می رسد. می توانم دستهایم را توی چیبم کنم و سوت بزنم و دور شوم از چهره ی نگران و پنهانکارش وقتی کیسه ای نایلونی را پشت سرش پنهان می کند و به اصرار می خواهد طوری از کنارم بگذرد که نبینم و نپرسم. بهتر بود همین کار را می کردم،سوت زدن که بلد نیستم ولی می توانستم ...
  • داستانی از عرفان موسی پور

    داستانی از عرفان موسی پور آنامورفوسیس  اولی "بلندشو،تن لشت رواز روی زمین جمع کن." این آخرین جمله ای بود که به خاطر میاورد.اما حالا اطرافش تنهاچند تخت دیده می شدند که ملحفه هاشان از چرک تن کسانی که تجربه شان کرده بودند رنگ ورویی تازه گرفته بود.رنگی به سیاهی لبهایی که آینه ی سراسری دیوار روبرو به رخش می کشید. مرز بین خیال و واقعیت ناله های اطراف برایش قابل تشخیص ...

آخرین یادداشت ها