رفتن به بالا

اشعاری از دکتر نصرت الله مسعودی و یادداشتی بر حیات رندانه‌ی کلماتش

. . 1 چشم آیینه را می بندم رسما به کاهدان زده ام تا با رسنی سپید که زندانی ِ گردان ِ قویی مرده بود است کسی را که در من ترانه می خواند حلق آویز کنم. پاهای من کارشان از کفن ِ شکوفه ها وُ بوی تند ِ کافور وُ چلوار چنان گذشته است که خود تیزی تبر ِ خود اند. بگذار پیش از رسیدن به کاهدان به اندازه ی یک لحد برای تو گریه کنم و به وسعت ِ یک گورستان برای خودم. به دلت نیفتد این بغض من جای عقل وُ احساس را گم کرده ام 2 گریبانم را رها نمی کنم! آستر جیبم را هم باخته ...


پیشخوان

  • دو شعر از مهدی عزیزوف

    مهدی عزیزوف   محور انسانی سخنانم زیر مجموعه ایی بود فراتر از تهی در معادله ایی چند وجهی که فقط خودم را مجهول کرد تا از جدول مختصات به پایین افتم این خودکشی نبود؛ سقوط از محورها بود در تقابل دو نقطه که یک شاعر را شکل می دهد دلال عقل فروخت به نیم پنی محل برخورد دو نقطه را و فیثاغورس درتناسخ دیگر تمام قوانین را عوض کرد به اما ؛ وقتی مرده باشی تغییر هم کار ساز ...
  • یک شعر از باقر یگانه(شعر آزاد)

    باقر یگانه  1356/گچساران آثار : مجموعه شعر های عکس های نا تمام معشوقه های من، انتشارات رخشید  وقتی که نامی نیست، انتشارات آهنگ دیگر کاسه ای چای تلخ می نوشم (در دست چاب)   خانه ات             فراسوی                    تپش های عاشق من و                   این دست های با میل مفرط خانه ات          در حسرت هم کناری و                       دل ...
  • دو شعر کوتاه از امیر سنجوری (کارگاه شماره ۲)

    امیر سنجوری   شعر اول: پسر ها به پدر ها رفتند و میراث بذر ها  به مادران مرز رسید آغازگران درو اما  هنوز مین های ضد نفر اند. شعر دوم: تو همه چیز من بودی اما زمان همه چیز را حل می ...
  • دو شعر کوتاه از مهدی صدیقی (کارگاه شماره ۱)

       مهدی صدیقی شعر اول: کلاغ دست از سرم بردارید با غار غارهای بی انتهایتان شما چشمان کوچک فلزی اش را ندیده اید. شعر دوم: همیشه در حال رفتن کلمه ها را بهم می کوبی شعرها را پرت می کنی روی مبل ها کیف دستی ات را پر از غزل میکنی و راه میروی مثل همیشه بر وزن "مستفعلن" دهانم را قفل می کنی و من به دیوار بودن خود ادامه می ...
  • یک شعر از ابراهیم عالی پور

    ابراهیم عالی پور ایذه مجموعه در دست انتشار: افکار عمومی چه کلاغ چه نیمه ی گم شده ی کودکی تو زیر پوست  خودت می مردی  این دلخوری ها تو جیهی بر تولدمان  بود دهان  و دوباره  تنها اشتراکی بود که  رسالت یافت بیا بلوغ مان را طول  بدهیم  و با تمام زمستان های خسته زیر پالتو  خیمازه   بکشیم. حساب و کتاب این محاصره ها تن به غقلت نمی دهند آدم فاتح لزوما یک اتفاق نیست کسی ...
  • یک شعر از آرزو صبوری (شعر آزاد)

      آرزو صبوری 1361 تهران آثار:  تألیف  با عنوان "رنگ سیاه شاتوت" نشر سخن گستر     گیس گلابتون   سال هاست صبح به صبح موهایم را می بافم شب به شب بازشان می کنم تا صبح روز بعد و شبی دوباره سال هاست چشم انتظار اتومبیل سفیدی نشسته ام که هنوز هیچ جاده ای را نپیموده است دروازه ای درونم باز می شود بسته می شود گوشه ای دنج درون خودم نشسته ام تکان نمی خورم رها نمی شوم فرار ...
  • شعری از کیانا برومند(شعر آزاد)

    کیانا برومند جاوید/ 1364 نقاش/شاعر آثار در دست انتشار: مجموعه شعر: به استناد زنی که منم مجموعه شعر: به هرما خــــــارجی کشتارگاه نامش نبود با زُخم ِ دائم خون  نه خطی اتوماتیک سرها جدا بال ها جدا  ران و سینه  و ساتور . دستش را گرفته بود ،بلند می شدم .لباس که می پوشید  در خیابان بودم/ /   به لهجه ی حیران ترانه ای در من می مرد  به لحن موسمیِ  بادهای  ...
  • شعری از نادر چگینی

    نیستی خالی تر ازصندلی ات می نشینم کنار قطاری که از اتاق می گذرد دررا باز  می گذارم غروب می آید باکفشهای ورنی سیاهش درمزرعه ی سرخ قالی دمپایی هایت راجفت میکنم (گنجشگها راپر مینویسم) اماتوکه می دانی /دیوارخانه ام آنقدرها هم بلندنیست گربه های همسایه موش می دوند شب می رسد لای کتابی ازویرجینیاولوف می ایستم کنارسطرها باد می آید وتوهنوز نیامده ای درراباز می ...
  • دو شعر از حنیف خورشیدی

    شعر اول: رسم ِ سنگ در تشییع ِ سنگ رویش ِ جراحت ِ نام               در ترسیم ِ سنگ نبشته ی مجهول از دشنام ِکلمه               و صراحت ِ مرگ... " شدن " حادثه ای افتادنی ست با طی مسافتی            نه کوچ و نه بلند. ژرفنای ِ لبخند در جمجمه ی باریک            و حذف ِنام                      در ترسیم ِ سنگ ِ بدون ِ تشییع... شعر دوم: غرق  غرق در بکارت ...
  • یک شعر از قربان بهاری

    قربان بهاري  1361  ماكو   چاپ شده: توصيف ساده لبخند و سكوت-1388 گوهرشاد آماده چاپ: اتفاق روي پل –فصل پنجم 28متر بیست و هشت متر بالاتر از زمین پشت پنجره غبطه می خورد به حال مردی که زیر برف رز می فروشد                  زن   خواب می بیند کاش بیست و هشت متر پایین تر پشت چراغ رز می فروخت زن                          مرد   خیس خیس خسته داشت زیربرف رز می ...

آخرین یادداشت ها