رفتن به بالا

اشعاری از دکتر نصرت الله مسعودی و یادداشتی بر حیات رندانه‌ی کلماتش

. . 1 چشم آیینه را می بندم رسما به کاهدان زده ام تا با رسنی سپید که زندانی ِ گردان ِ قویی مرده بود است کسی را که در من ترانه می خواند حلق آویز کنم. پاهای من کارشان از کفن ِ شکوفه ها وُ بوی تند ِ کافور وُ چلوار چنان گذشته است که خود تیزی تبر ِ خود اند. بگذار پیش از رسیدن به کاهدان به اندازه ی یک لحد برای تو گریه کنم و به وسعت ِ یک گورستان برای خودم. به دلت نیفتد این بغض من جای عقل وُ احساس را گم کرده ام 2 گریبانم را رها نمی کنم! آستر جیبم را هم باخته ...


پیشخوان

  • شعری از ایمان محرابی فر

    شعری از ایمان محرابی فر   من در دایره ای نشسته ام که به آن نگاه می کنی از لای تونل ها و تاریکی نزدیک می شویم در پنجره تصویر زنی که در ایستگاه ایستاده تو دختر شانزده ساله ای بودی که با مرگ اسبی گریه کرد و گوشواره هایت تکان می خورد در راهی که همه آشنا و غریبه اند من تو را نمی بینم تو من را نمی بینی و تمام احساسی که از ما ریخت میان گام ها و کوچه ها به یائسگی صبح ...
  • شعری از جاوید جعفری

    شعری از جاوید جعفری (مردن مصنوعی نمی شود) -گنجشکی که پلّه ها را پر می زد، پژواک شاخه های بریده بود... پلک ها مکرّرند، بر کدورتِ کدرِ کهنگی، و آن گزینه ی هیچ کدامِ هنوز نیامده،که با خون پر می شد..... من پلّه ها را لمس کرده ام، در اجزاء رفتنم، من پژواک قامت خود بوده ام، گرداگرد گزینه های شک... مردن مصنوعی نمی شود، حل شده در انتهای بودن... تنها، مزّه کردنش را نادیده ...
  • مجموعه «همصدایی با دوئت شبانصبحگاهی» و شعری منتشر نشده از هادی ابراهیمی

    همصدایی با دوئت شبانصبحگاهی شاعر: هادی ابراهیمی رودبارکی  ----------- ناشر: بوتیمار نوبت چاپ: اول تیراژ: 500 نسخه تعداد صفحات : ۱۱۶ صفحه ------------- از ابراهیمی تاکنون ده‌ها نقد ادبی و گفت‌وگو با اهالی قلم و اندیشه چاپ شده‌ و  پیش از این ( سال 1998 ) کتاب شعر «یک پنجره نسیم»  را در ونکوور منتشر کرده است. امروز او علاوه بر سرودن شعر، به عنوان روزنامه‌نگار فعالیت دارد. ...
  • اثری قادر به شکستن و ساختن: مصاحبه با روجا چمنکار/ گفتگو از: فرهاد کریمی

    روجا چمنکار متولد 1360 شهر برازجان، استان بوشهر که در رشته های ادبیات نمایشی و زبان های شرقی در ایران و فرانسه درس خوانده و می خواند. خانم چمنکار یکی از جدی ترین شاعران زن ایران است که تا کنون مجموعه های «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» سال 1380 ـ «سنگ های نه ماهه» سال 1381 ـ «با خودم حرف می زنم» 1387ـ  «مردن به زبان مادری» 1389 ـ «نفس هایم از وسط بریده می شوند» 1390 به فرانسه ـ ...
  • شعری از خیرالله فرخی

      شعری از خیرالله فرخی خودی ها و بی خودی ها   من برعکس نشسته بودم توی قاب عکس همه از عکس من عکس می گرفت اند دست یک نفر افتاد روی من از قاب افتادم بیرون... رفت ام توی یک قاب قدیمی پای عکس ها نشست ام این بار شکل خودم بودم انگار خودی ها بی خود از دست من دست می کش ایدند یک نفر بی خودی خودش را برعکس من خودی جا زده بود یک اشتباه تاریک خانه ای در خانه ای ...
  • دو شعر از حسن فرخی

    دو شعر از حسن فرخی 1 بالا باید آورده باشم خودم را و زمین زده باشم اش به لا لا لا به لا لا ا ز درد زنجیر می رهانم اش بعد سالی قرنی اسارت درتاریکی این تن بالا باید آورده باشم زمان را و سر بالا یاید رفته باشم به بالا به بالا باید رفته باشم پرتابی چنین چیست این شبح که بانگ می زند از پس و پیش نفهمیدم آیا جغرافیا یا نفهمیدم کجا بالا آورده باید باشم زمین را به دیدن مبهم ...
  • شعری از علی نقویان

    شعری از علی نقویان سه نفر بودیم می خوردیم من / پنجشنبه ها تو / جمعه ها دیگری / هر روز هفته. سه نفر می خواستیم برسیم. من به خانه تو به تصاویر دیگری به اشکال. سه نفر که به ترتیب می گذشتیم از ساعتها / دقیقه ها / ثانیه ها . سه نفر که روی هم رفته چیزی نشانمان نمی دادند جز خانه ای که نبود راهی که نرفت روزی که نشد. از قبل ، مثل کودکی که چیزی نمی داند. به خانه / روز که ...
  • تمدید مهلت ارسال جایزۀ ادبی آوانگارد تا هفتم اسفند ماه

    تمدید مهلت ارسال جایزۀ ادبی آوانگارد تا هفتم اسفند ماه به دلایل متعدد از جمله دیر آگاه شدن از فراخوان جایزۀ شعر آوانگارد، دوستان و شاعران جوان، خواستار تمدید مهلت ارسال آثار شدند. بدینوسیله دبیرخانه اعلام میدارد که مهلت ارسال آثار تا 7 اسفندما تمدید گردید. لازم به ذکر است مهلت اعلام شده به هیچ وجه تمدید نخواهد شد.   دبیرخانۀ جایزۀ ادبی شعر ...
  • از پروژه ی میکی موس بر نعش لیلی شعری از شهاب الدین قناطیر

    از پروژه ی میکی موس بر نعش لیلی شعری از شهاب الدین قناطیر برای ابوالقاسم لاهوتی و لاهوتی های زنده سرزمینم زنان شهر ،سی سال رو به آبراهه های حیاط خانه خم بودند؛و فکشان باز مانده بود،و یال اسب قی می کردند؛ امّا، هیچوقت شیهه نمی کشیدند! و مردان،شب که در عضلات باد،به سمت خانه هایشان می آمدند،دائم سرفه میکردند!و سوراخ های دماغشان مثل چراغ تراکتور، نوری مات و سرما زده ...
  • شعری از مسعود حدادی

    شعری از مسعود حدادی روز فاحشه ی مطلقه ی دست های من بود پیاده روها نقطه های تلاقی سگهای حدس و رویا کافی نبود برای پریدنم. باید بیاورم که باید بیاد بیاورم طرح را بعد از اندام تو: جایی نمی رفتیم به رختخواب حتی با حضور وهم و شناوری که در تو ترس بود تو که تاویل نمیشود با پنجره ی کوچک اتاقت یا سرهای بریده ای که به این سطرها رها کرده ام اما مثل پروازهای مبهمی از گلو ...

آخرین یادداشت ها