رفتن به بالا

  • داستان کوتاه/ «یخچالیّت» به قلم جواد شامرادی

    . . توی چشماش نگاه نکردم ولی قسم خوردم که می­شم. از پشت میز پا شد و از هول پاش خورد به پایه­ی میز و با دست پیازیش اشکاشو پاک کرد و اوخ اوخ­کنان خودشو رسوند بهم و گفت:« دیوونگی نکنیا... به من نگا کن! قول بده دیوونگی نکنی». اومدم تو هال. بابا سرد نگام می­کرد.همیشه می­گفت:« سردی، خیلی سرد! نه بابا حالیته نه مامان! مثل چیز می­مونی! چه می­دونم» مامان اما گرم بود. یه وقتایی هم ...