رفتن به بالا

  • «شا باجی خانم» داستانی از مریم اسدزاده

    شا باجی خانم نوشته: مريم اسدزاده شا باجی خانم داشت از فشار قبر و تاریکی و تونل و باد یخ قبل از آتیش جهنم حرف می زد . مادر جانم دستاشو گذاشته بود رو دو تا گوشام تا نشنوم . بنده ی خدا دلش نیومد درست فشار بده . صدای شا باجی خانم توی گوشم می پیچید . انگار که یه قیف سر گشاد توي  دهن شاه باجی جان بود و سر باریکش تو گوش من : وا ! راضیه خانم ! چرا گوش طفل معصوم رو گرفتی ؟ از خواب ...