رفتن به بالا

  • شعری از یانیس ریتسوس ترجمه: زلما بهادر

    شعری از یانیس ریتسوس ترجمه: زلما بهادر فسانه ما یک شب فانوسی گیراندیم و کنار جاده نشستیم تا از رهگذران بپرسیم : او پیراهنی به رنگ رویا بر تن داشت و دو گوشواره ی درخشان آبی شما ندیده اید ؟ هیچ کس او را ندیده بود جز پیرزنی که در انتهای دهکده میان دخمه اش نشسته و با انگشت اشاره آن سوی درختان را نشان ما می داد مادر نجار رودخانه را نشانه رفته بود آن ...