رفتن به بالا

  • شعری از بنیامین پور حسن

    شعری از بنیامین پور حسن سگ لرزه ها   داری خودت را می تکانی توی رویاهات از تو به جز کابوس هایت در نمی آید خوش باورانه منتظر هستی یکی....شاید.... اما برایت حوصله , هم سر نمی آید.   هر روز توی آینه کم می شود از تو هر روز بیش از روزهای پیش می میری در حسرت آغوش هایی که حرامت شد خود را میان بازوانت سفت می گیری.   از بخت بد باید میان این همه آغوش دلخواه زن های خراب "شهر نو" ...