Warning: ksort() expects parameter 1 to be array, object given in /home1/avangard/public_html/wp-content/plugins/bbpress/includes/core/template-functions.php on line 316
دو شعر از علیرضا عاشوری | سایت ادبیات پیشرو ایران آوان گاردها

تبلیغات

کتاب روز


«احمد بیرانوند/نشر وزگار»


چاپ دوم کتاب شرح حاشیه با ویراست جدید در بازار نشر «شرح حاشیه» که از نقطه نظری جدیدتر، می توان آن را شرح مهم ترین جریان های شعری معاصر بعد از نیما تلقی کرد، کتابی است در خور تامل و تعمق، اثر شاعر و محقق جوان،احمد بیرانوند. اگر چه کتاب از دید مولف در ساختاری متشکل از شش فصل ارائه شده است(بررسی انواع نقد بعد از نیما،بررسی شعر نیما،شعر هوشنگ ایرانی، شعر موج نو ، شعر حجم وشعر گفتار)، اما به طور کلی می توان آن را پژوهشی موفق در سه حیطه ی نقد نظریه ها، اشعار و بیان و تحلیل مورد توجه قرار داد. بررسی مباحث نقد و تمرکز در سیر حرکت و پویایی آن در قلمرو ادبیات پسانیمایی بخشی از کتاب است که نشانگر توجه و تدقیق مولف در باب اصول و انواع نقد این دوره است که لازم و بایسته و به جا می نماید. بخش دوم بررسی اصلی ترین نظریه ها، مانیفست ها و تا حدودی نگرش های جریان های شعری اخیر و نظریات مختلف در باب آن هاست. در این بخش نیز مولف سعی کرده است بر اساس بیانیه ها نقل قول ها ی مستقیم و غیر مستقیم، مصاحبه ها و به طور کلی داده های مستقیم نظریه پردازی های هر جریان، به درک مستقیم و بلا واسطه ای دست یابد و تا حد امکان آن را دست نخورده و مونتاژ نشده ، به خواننده معرفی کند تا در نهایت بتواند در بخش سوم به بررسی تحلیل و نقد اشعار برجسته ی نمایندگان هر جریان شعری بپردازد.
آرشیو معرفی کتاب

دو شعر از علیرضا عاشوری

دو شعر از علیرضا عاشورعاشوری

آثار منتشر شده:

  • باران روی عکس/ انتشارات تمدن نوین۱۳۷۸
  •   آبی ستاره بود/ انتشارات تمدن نوین /۸۰

شعر اول:

 

همچون همیشه عاشق این شعر من کی ام؟

که لا به لای چهره ی تو آشیانه اش

من منتظر – صدای تو –  «مادر بگو که نیست»

رفته بهار را برساند به خانه اش!

 

من ته گرفته ام تهِ یک سوپ لاک پشت

در دیسی از پلو سر ِ این لاک  خم شدم

چنگال رفته توی تنم، غصه می خورم

اینگونه این منم که سزاوار غم شدم؟

 

در ذهن من که رفته تهِ آکواریوم

من ماهی ناهار خودم را گرفته ام

بازیکن شماره ی نه، گابریل بدو!

دروازه را به جای تو تنها گرفته ام

 

اخبار این جهان متورم درون سر

هی فکر می کنم چه کنم؟ گیر کرده ام

پشت همین خطوط زمان بند آمده

خود را درون این همه خط پیر کرده ام

 

دیسی پر از گلوله به جای برنج با

باروت، یک خورشت فسنجان دیگر است

آبی که کُر… عرق شده بر روی میز شهر

سگ های مست در تن شهری که بی سر است

 

پوشیده ای جلیقه ی ضدّ گلوله ای

چون حرف ها به سمت تو شلیک می شود

در آخرین خبر که به دستم رسیده «مرگ»

سونامی بدی ست که نزدیک می شود

 

مجری این خبر چه به مادر شبیه بود

وقتی که آن تومور به تن مخچه اش نشست

دیدم تنفسش سر یک کوچه قطع شد

آژیر سر کشید و خدا هم سبو شکست

همسایه رخت چرک مرا شست و ریختش

روی طناب رخت خودش من چه می کنم؟

اینجا چگونه این همه تنها کجاست کو؟

آرامشی که در پی بودن چه می کنم؟

آرامشی که در پی بودن سراب شد

هرجای این زمین که نشستم خراب شد

مادر چگونه رعشه سرش گیج رفت و بعد

هی ذره ذره مثل تن شمع آب شد

 

همچون همیشه عاشق این شعر من کی ام؟

چون کودکی که در دل من خانه کرده است

این کودک درون مزخرف که بی جهت

در سینه ی جذامی من لانه کرده است

 

همچون همیشه هرچه دویدم نمی رسم

این خط کجای سینه ی بیننده بسته شد؟

تنها تنی که این همه تنهاست من کی ام؟

این من کی ام که  این همه بی تو شکسته شد؟

 

 شعر دوم:

پدیده ای که جهان مرا به هم زده است

توهمی ست که در قرص خواب سم زده است

 

درون قوطی این زهرمار بد مزّه

مرا سروده… سرنگیده… هی قلم زده است

 

تنی سفید و سری سختگیر و هی عصبی

کشیده ای شده بر من زیاد و کم زده است

 

بله زده… زده آری… بله زده…  زده است

مرا توسط آنچه نمی برم… زده است

 

درون قوطی قرصی که مثل گردنبند

چنان به عقده ی سنگین متهم زده است

 

همیشه یک شبح صورتی ست شب ها را

جونده ای که اتاق مرا به هم زده است

 

صدای پا و نفس ها وهی قدم زدنش

مرا که در کمد ترس رفته ام زده است

 

که چون برهنگی عکس یک زن عریان

به دستشویی غمگین خون قدم زده است

 

درون چادری اندازه ی تن یک زن

درون کالبدی سوگوار و غم زده است

 

که ظاهرش خود من هست و واقعاً دیوی ست

که یک سه بعدی خاموش در عدم زده است

 

جهان پوچ، جهانی در اضطراب و عرق

جهان دلهره انگیز من ستم زده است

 

جهان من سر یک کوچه قطع شد راهش

در انتهای خودش از بهار دم زده است

 

بهاری از گل و خون روی ناخن مستی

بهار «می» زده اما چه قدر کم زده است

 

همیشه قسمت دنیا از آفتاب کم است

چه طالعی ست که هر جا رسیده غم زده است

 

مطالب مشابه...

14 افکار در “دو شعر از علیرضا عاشوری”

  1. همیشه قسمت دنیا از آفتاب کم است

    چه طالعی ست که هر جا رسیده غم زده است

    چند صدایی بودن.زبان و تصویر و تکنیک همه خوب بود.

  2. همچون همیشه هرچه دویدم نمی رسم….

  3. کار عال و نویی بود ممنون. خیلی وقت بود یه شعر خوب و جدید نخونده بودم.

  4. سمیرا کرمی گفت:

    اما چقدر کم زده است. زیبا

  5. آزاده گفت:

    … و خدا هم سبو شکست
    فوق العاده بود و خیلی زیبا.
    مرسی

  6. یکتاامیری گفت:

    من عاشق شعرهای این مردم . ذهنیتها و عینیتها همه با هم در شعر علیرضاعاشوری قدم می زند .

  7. علیرضاعاشوری گفت:

    ممنونم جمیله جان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

تبلیغات

بایگانی

تبلیغات