تبلیغات

کتاب روز


«احمد بیرانوند/نشر وزگار»


چاپ دوم کتاب شرح حاشیه با ویراست جدید در بازار نشر «شرح حاشیه» که از نقطه نظری جدیدتر، می توان آن را شرح مهم ترین جریان های شعری معاصر بعد از نیما تلقی کرد، کتابی است در خور تامل و تعمق، اثر شاعر و محقق جوان،احمد بیرانوند. اگر چه کتاب از دید مولف در ساختاری متشکل از شش فصل ارائه شده است(بررسی انواع نقد بعد از نیما،بررسی شعر نیما،شعر هوشنگ ایرانی، شعر موج نو ، شعر حجم وشعر گفتار)، اما به طور کلی می توان آن را پژوهشی موفق در سه حیطه ی نقد نظریه ها، اشعار و بیان و تحلیل مورد توجه قرار داد. بررسی مباحث نقد و تمرکز در سیر حرکت و پویایی آن در قلمرو ادبیات پسانیمایی بخشی از کتاب است که نشانگر توجه و تدقیق مولف در باب اصول و انواع نقد این دوره است که لازم و بایسته و به جا می نماید. بخش دوم بررسی اصلی ترین نظریه ها، مانیفست ها و تا حدودی نگرش های جریان های شعری اخیر و نظریات مختلف در باب آن هاست. در این بخش نیز مولف سعی کرده است بر اساس بیانیه ها نقل قول ها ی مستقیم و غیر مستقیم، مصاحبه ها و به طور کلی داده های مستقیم نظریه پردازی های هر جریان، به درک مستقیم و بلا واسطه ای دست یابد و تا حد امکان آن را دست نخورده و مونتاژ نشده ، به خواننده معرفی کند تا در نهایت بتواند در بخش سوم به بررسی تحلیل و نقد اشعار برجسته ی نمایندگان هر جریان شعری بپردازد.
آرشیو معرفی کتاب

«شا باجی خانم» داستانی از مريم اسدزاده

شا باجی خانم

نوشته: مریم اسدزاده

شا باجی خانم داشت از فشار قبر و تاریکی و تونل و باد یخ قبل از آتیش جهنم حرف می زد . مادر جانم دستاشو گذاشته بود رو دو تا گوشام تا نشنوم . بنده ی خدا دلش نیومد درست فشار بده . صدای شا باجی خانم توی گوشم می پیچید . انگار که یه قیف سر گشاد توی  دهن شاه باجی جان بود و سر باریکش تو گوش من : وا ! راضیه خانم ! چرا گوش طفل معصوم رو گرفتی ؟ از خواب پرید . مادر جانم عاقل بود . خوب می فهمید . به اش گفت : خاله جان خانم،  بیداره . خودشو زده به خواب . می ترسه . شب خوابش نمی بره . تا صبح می خواد وسط من و عبدالله خان غلط بزنه . ماشاالله دختره بزرگیه درست نیست . شاه باجی خانم دهن سر قیفیشو باز کرد و به قول مادر جانم دندونای گرازیشو بیرون ریخت  . هرهر خندید : خب ، پس بگو . درد سر بساط شب جمعیه عبدالله خیر ندیده است . عزیز جان خانم نی قلیون رو از بغل لبش پک زد . به اش گفت : شاباجی خانم ! و با آبروهاش منو نشون داد . از تو بغل مادرجانم با زانو رفتم جلوی عزیز خانم جان نشستم . تو دهنشو نگاه کردم . گفتم : دودش کو ؟ خوردیش ؟ شاباجی خانم دوباره هرهر خندید : نترس ! سر از فلان خیار در نمیاره ، تو حلق تو دنبال دود می گرده . حالا کو تا چشم و گوش باز کنه . بعد خنده شو جمع کرد و آه کشید . شانس عبدالله بدبخت هم شده این . اگه سالم بود ، الان دو تا شکم زاییده بود . عزیز خانم اخماشو تو هم کرد و گفت : استغفرالله ! نی رو به زور از گوشه ی دهن عزیز خانم جانم کندم و بردم چپوندم گوشه ی دهن شاباجی خانم : بیا ! تو بکش ! می خوام ببینم دودشو چه کار می کنی . یهو نی رفت تو سقف دهن شا باجی خانم . عقش گرفت .غش غش خندیدم . مادر جانم هم خندید . عزیز خانم بهم چشم غره رفت . یه کم ترسیدم . تقصیر خودش بود . وقتی هرهر می کنه ، دهنش بالا و پایین میره . دستمو گرفت . کشیدم سمت کولر . گفت : اگه دیگه عذاب بدی ، یه مرد گنده که لباس سیاه پوشیده میاد می بردت اون تو . از سرما یخ می زنی . تاریک هم هست . پس آدمها که می مردن می بردنشون اون تو !!!، بعد تو قبرستون زیر زمین چالشون می کردن . گفتم : مگه تو رفتی ؟ اخم کرد . نه ! میگم کسی که اذیت کنه . عصرش با محمد حسین پسر عموجان بهزاد، یواشکی آتیش گردون عزیز خانم رو بردیم بالا پشت بوم . خالی کردم رو سر کولر . بعد هم تا خورد با لگد کوبیدیم بهش . محمد حسین گفت : روسریتو سفت کن ! اون موهای وزوزیتم بکن تو . یهو مرتیکه از تو کولر می پره بیرون . عه عه عه ! قدش تا آرنج من هم نیست ها ! ولی قلدره . به قول مادر جانم مورچه زردک ! غش غش خندیدم . سرم داد زد : آّب دهنتو جمع کن . عقم گرفت . اگه زورم می رسید به هیکل گنده ی شا باجی خانم، می کردمش تو کولر . تا زنده زنده یخ بزنه . ولی شاه باجی خانم حواسش جمع جمع بود . کانال کولر اتاقشو با روزنامه و چسب بسته بود . یه پنکه ی سیاه گذاشته بود گوشه ی اتاق . همه ی تابستونو می زدش به برق . پنکه مث نگهبان حواسش به همه جا بود . سرشو می چرخوند . همه جا رو نگاه می کرد و باد می زد .  بادش هم یخ نبود . شاباجی خانم با پنکه اش حرف هم می زد . ظهر ها یه وری می خوابید جلو پنکه و یه دستشو تا می کرد می ذاشت زیر سرش . توی یه دستشم تسبیح می گرفت و تند تند لباش تکون می خورد و به پنکه نگاه می کرد . در اتاقشو قفل می کرد . نمی ذاشت برم تو اتاقش . دروغکی می گفت : بعد ناهار وقت خوابه ! برو بغل مادر جانت بخواب . تا مادر جانم چرتش می گرفت یواشکی می رفتم از پنجره ی اتاق شاباجی خانم نگاه می کردم که بفهمم چی به هم میگن . اینقد باهاش حرف می زد تا تسبیح از دستش ول می شد رو زمین و خرو و پف می کرد . ولی پنکه بیدار می موند و بالا سر شا باجی خانم و هی می چرخید . صبح ها شا باجی خانم دستمال خیس می کرد و  می کشید رو پره های پنکه . بعدش هم تاقچه و رادیو و قاب عکس ها . یه بار که پنکه روشن بود و می چرخید نشوندم جلوش و گفت بگو آه آه آه . من هم گفتم : آه آه آه ! پنکه صدامو یه جوری کرد . ازش خوشم اومد . خواستم باهاش دوست بشم . شاه باجی خانم گفت : از همین جا باهاش حرف بزن . نزدیکش که بشی گازت می گیره . دست به اش بزنی انگشتتو قطع می کنه . گفتم : مگه سگه ؟ گفت : از سگ بدتره ! و دوباره دندونای گرازیشو انداخت بیرون هرهر خندید . یه بار سر شام شا باجی خانم گفت : هنوز تابستون شروع نشده گرما بیداد می کنه . خدا به داد برسه تیر و مرداد . چه خبر میشه ! بابا عبدالله جانم گفت : خاله جان خانم ! اونقدرها هم گرم نیست . مثل هر ساله ! شما بند کردین به یه پنکه اسقاطی . فردا کانال کولرتونو باز می کنم . شاباجی خانم زانوهاشو مالید : کولر می خوام چه کار ؟ رطوبتش پا دردمو بدتر می کنه . نفسم زیر کولر می گیره ، بالا نمیاد . همین پنکه خوبه . عزیز خانم جانم گفت : اقل کم پنکه سقفی براش بذار . بابا عبدالله جانم گفت : آره . فکر خوبیه . شاباجی خانم لیوان دوغ رو از تو سفره برداشت ؛ گفت : حالا اون یه چیزی . هورت هورت سرکشید و گفت : الهی شکر ! خدا زیادش کنه . فرداش بابا عبدالله جانم آدم آورد یه پنکه ی بزرگ رو با میخ و چکش چسبوندن به سقف اتاق . حالا دیگه وقتی شاباجی خانم یه وری می خوابید با پنکه سیاهه حرف می زد ، وقتی سر بالا می خوابید به پنکه توی سقف زل می زد . سه تایی حسابی به شون خوش می گذشت . اشاره کردم به پنکه سقفی گفتم : به اونم بگم آه ؟! جوابمو میده ؟ گفت : نه ! اون هم دوره ، هم بزرگه ، هم آروم می چرخه . آدم نگاش که میکنه یاد نفسای آخر می افته . گفتم : نفس آخر چیه ؟! گفت : یعنی قبل از این که بخوابیم و نفسای آخرو بکشیم . گفتم : مگه تو خواب نفس نمی کشیم ؟ یه وری دراز کشید ، گفت : پاشو برو پیش مادرجانت ! می خوام یه چُرتی بزنم . گفتم : تو که نمی خوابی . همه اش با پنکه سیاهه حرف می زنی . اخماشو تو هم کرد : چی میگی دختر ؟ کی این حرفو گذاشته تو دهنت ؟ سر پیری برام حرف درآوردین ؟ خل شدم ؟ گفتم : خودم دیدم.  از پنجره .دیدم.  بلند شد . در اتاقشو باز کرد : مادر جانت اینا رو یادت داده ، می دونم . کاش خدا عاقل آفریده بودت . مثل هم سن هات . مثل خودمون . نه مثل طایفه ی مادر جانت . گفتم : مادر جانم خونه  نیست  . گفت : برو اتاق عزیز خانم جانت تا مادرت بیاد . دمپائی هامو که پوشیدم درو روم بست . اومدم پشت پنجره نگاه کنم ، پنجره رو بست . پرده ی اتاقشو کشید . صداشو می شنیدم . با پنکه اش حرف می زد .

***

از صدای گریه ی عزیز خانم جانم از خواب پریدم . هنوز صبح نشده بود . همه ی چراغ ها روشن بود . عزیز خانم جانم بلند بلند گریه می کرد و می گفت : شاباجی جانم ! کجا رفتی خواهر جان ؟ دویدم سمت اتاق شاباجی خانم . مادر جانم دم در  اتاق شاباجی خانم ایستاده بود و نذاشت برم تو . شاباجی خانم وسط اتاق سر بالا خوابیده بود . به سقف نگاه می کرد . دهنش باز بود . پلک هم نمی زد . پنکه سقفی تا نزدیک شاباجی خانم پایین اومده بود . پنکه سیاه یه جوری شده بود . مثل مردای اخمو . انگار از سر و صدای عزیز خانم خوشش نمی اومد . فقط صدای شاباجی خانم رو دوست داشت .  تند تند سرشو می چرخوند و با اخم بابا عبدالله جانم و عزیز خانم جانم رو نگاه می کرد . دونه های تسبیح شاباجی خانم کف اتاق پخش شده بود . نخ تسبیح تو مشت شاباجی خانم بود . سفت گرفته بودش . با یه دست دیگه اش هم رواندازشو محکم گرفته بود . مث وقتی که موهای دختر خاله جانم رو چنگ می زدم  و توی مشتم می گرفتم . مادر جانم بردم تو اتاق خودمون . فیلم ترنج و درخت جادوگرو رو برام  گذاشت . گفت : بشین ، نگاه کن . گفتم : شاباجی خانم رو اون پنکه سقفی جادو کرده . مث ترنج، که اون درخت پای چشمه سنگش کرد . اشاره کردم به تلوزیون:  ببین ! مادر جانم گفت : اون قصه است . فیلمه . کارتونه . گفتم : می دونم . خودش گفت . مادر جانم ابروهاش رو انداخت بالا : چی گفت ؟ گفتم : شاباجی خانم گفت : مث نفس های آخره . مادرجانم دستشو گاز گرفت ؛ گفت : پناه بر خدا ! زهره ترک شده . مادرجانم که حواسش نبود ، رفتم بیرون . عمه جان ها و عمو جان ها اومده بودن خونه ی ما . همه شون رفته بودن اتاق شاباجی خانم . از پنجره نگاه کردم . عزیز خانم جانم نی قلیون رو گذاشته بود گوشه ی لبش . ولی این بار دود از دهنش در می اومد . دودها رو که فوت می کرد بیرون پنکه سیاهه،  عصبانی ، دودها رو پرت می کرد تو صورت عزیز خانم . تند تند پره ها شو می چرخوند . یه مرد گنده با لباس سیاه ،کنار تشک شاباجی خانم نشسته بود . یه کیف سیاه هم داشت . حتماً از تو کولر دراومده بود . خواستم فرار کنم پیش مادر جانم تا منو نبرده تو کولر . مگه شاباجی خانم چه کار کرده بود که این اومده بود ؟! عزیز خانم جانم به بابا عبدالله جانم گفت : مادر ، این پنکه رو خاموش کن . عمو جان بهزاد رفت روی صندلی . روزنامه ی کولر رو کند . مرد گنده با اون صدای نکره اش گفت : سکته کرده . عمو جانم دستگیره ی دریچه ی کولر رو داد بالا . یه عالمه خاک ریخت رو سر پنکه سیاهه . پنکه سیاه عصبانی شد و همه ی خاک ها رو پاشید رو آدمها . بابا جان عبدالله دستشو جلو دهنش گرفت و اومد بیرون . منو که دید دستمال کشید رو چشمش و تو دستمالش فین کرد . دستمو گرفت بردم تو اتاق خودمون . مادر جانم داشت از تو کمد لباس در می آورد . کف زمین دامن سیاه گل آبی ام افتاده بود . صبح شاباجی خانم رو توی ملافه پیچیدن و بردن بیرون . همه اش صدای گریه تو خونه مون بود . مادر جانم حلوا می پخت . خیلی  حلوا دوست داشتم . مادر جانم گفت : وقتی حاضر شد صدات می کنم بیا بخور . با محمد حسین رفتیم اتاق شاباجی خانم . محمد حسین دستشو دراز کرد زد به پره ی پنکه سقفی . پنکه سیاه رو زدیم به برق . کار نمی کرد . همینجور اخم آلود به جای تشک ًخالیه شاباجی خانم نگاه می کرد . محمد حسین گفت : اینم با شاباجی خانم مرد . پرسیدم : شاباجی خانم مرده ؟ گفت : آره ، خره ! تو هنوز نفهمیدی ؟ چقدر تو خنگی . هولش دادم . رفتم کنار پنکه سیاهه نشستم : خنگ خودتی ! دیشب اون مرد گنده از تو کولر اومده بود . پنکه سیاه رو اون کشته . حتما می خواسته شاه باجی خانم رو ببره تو کولر تا یخ بزنه . اون هم از ترس مرده . تازه ،  این پنکه سقفیه هم مثل نفس های آخر می چرخه . محمد حسین انگشتشو کرد تو دهنش : آخه چطوری یه مرد گنده از تو کولر دراومده ؟ بیا بریم در کولر رو باز کنیم . ببینیم توش چه خبره . ترسیدم : نه ! نه ! بازش کنی مرد گنده از توش می پره بیرون . محمد حسین دستمو کشید : اون فعلاً جون شاه باجی خانم رو خورده . سیره . بیا !.  دستمو از دستش کشیدمو از اتاق دویدم بیرون . دنبالم دوید . پنکه سیاهه پرت شد کف اتاق . محمد حسین داد زد : ترسو ! کجا فرار می کنی ؟ الان می گیرمت . محمد حسین رسید بهم ، گرفتم : خنگ،  ترسو .  مرد گنده ی ای که  دیشب تو اتاق شاباجی خانم بود،  داشت اون طرف حوض دستاشو آب می کشید . صورت محمد حسین رو برگردوندم اون طرفی : ببین ! ببین ! همون آقا کولریه اس . دستمو از رو صورتش محکم زد کنار : کو ؟ کجاس ؟ اشاره کردم به اش : اونهاش ! خندید : خنگ . جزء بابات ، اینا که همه شون  زن هستن . به اش زبون درازی کردم : مورچه زردک زشت ! زد تو سرم . رفت لب حوض نشست . دستشو کرد زیر آب و پاشید رو من . فرار کردم تو اتاق شاه باجی خانم . پام گیر کرد به یه چیزی . پنکه سیاهه کف زمین خوابیده بود . اخمو نگام می کرد . افتادم روش . دردم گرفت . تا خواستم بلند شم ، دستم خورد به پره هاش . ترسیدم گازم بگیره . زود دستمو کشیدم عقب . دستام سالم بود . انگشتمو قطع نکرده بود . در اتاقو بستم . پنکه رو از روی زمین بلند کردم و  گذاشتم سر جاش . با هم دوست شده بودیم . مثل  شاه باجی خانم،  یه وری خوابیدم کف زمین . دستامو تا کردم گذاشتم زیر سرم . حیف که تسبیح نداشتم . سه تا از مهره های تسبیح شاه باجی خانم روی قالی افتاده بود . برشون داشتم . کنار هم چیدمشون . دونه دونه جاشونو با هم عوض کردم که شکل تسبیح راستکی تکون بخوره . کاش پنکه سیاهه می چرخید . نگهبانی می داد تا من باهاش حرف بزنم . ساکت نشسته بود منو نگاه می کرد . اخم هم نداشت . به اش گفتم : حالا که شاه باجی خانم مرده تو مواظب من باش تا آقا کولری منو نبره تو کولر یخ بزنم .

لابد اون پنکه سقفی هم اومده بود پایین،  تا شاه باجی خانم رازهاشو به اش بگه و صداشو بهتر بشنوه .که  بهش  نگه نفس آخر . دلم خواست با اون هم دوست بشم . رفتم دکمه شو چرخوندم . هنوز نفس آخر بود . دکمه شو بیشتر پیچوندم ولی همون جور آروم می چرخید . اومدم زیرش خوابیدم و باهاش حرف زدم . از حرف هام خوشحال شد . تند تند چرخید . من هم غش غش  خندیدم و براش شعر خوندم . پنکه تند تر چرخید . اومد پایین . نزدیک صورتم . می خواست منو هم مثل شاه باجی خانم جادو کنه . جیغ زدم : پنکه ی جادوگر ! بد جنس ! باباجان عبدالله و محمد حسین و آقا کولری پریدن تو اتاق . محمد حسین زود دکمه ی پنکه رو بست . بابا عبدالله زیر بغلمو گرفت و کشیدم بیرون . محمد حسین قیافه اش شده بود مثل وقت هایی که عمو بهزاد دعواش می کرد و می خواست گریه کنه . آقا کولری اومد کنارم و گفت : خوبی ؟ لباس بابا عبدالله رو چنگ زدم . آقا کولری دستشو گذاشت رو صورتم .  دستش  یخ بود . خودمو پشت بابا عبدالله قایم کردم . آقا کولری گفت :  باید پنکه ها رو  جمع کنند. کولر بهتره! . چه نیازی به پنکه . بعد خندید . گریه ام گرفت . بابا عبدالله سرمو ناز کرد . محمد حسین گفت : خدا رو شکر اون یکی روشن نبود . آقا کولری رفت کنار پنکه سیاهه . به بابا عبدالله گفتم : نذار پنکه رو ببره ! بابا عبدالله به محمد حسین نگاه کرد و بهش چشم غره رفت:  سر به سرش نذار .  محمد حسین هول شد : من ؟ به خدا کاریش ندارم . عزیز خانم لنگ لنگان اومد تو اتاق .  در چمدون فلزی شاه باجی خانم رو باز کرد . چهار زانو نشست جلوش . یه پارچه سفید درآورد . روی پارچه مشق نوشته بودن . عزیز خانم صورتشو برد تو پارچه . گریه کرد و با پارچه حرف زد : بمیرم شا باجی جانم ! کفن پوش شدی خواهر جانم .  این اثاث های شاه باجی خانم هم عجیب و غریب بودن . همه شون عاقل بودن و حرف ها رو  می فهمیدن . بابا عبدالله از سر طاقچه یه قاب عکس برداشت.  گرفت طرف عزیز خانم : اینم بذارین کنار قاب عکس خانه جانم . عزیز خانم صورتش شد مثل وقتی که آدم لواشک می خوره . پشت دستشو زد به قاب عکسه توی دست بابا عبدالله . روشو اونور کرد : ایش ! گور به گور شده ! بلند گریه کرد : چقدر شاباجی جانم درد   کشید و راز دلشو به هیچکی نگفت . محمد حسین قاب عکس رو از دست بابا گرفت و زل زد به اش . گفت : عزیز خانم جان ؟

–  : جانم ؟ قابو گرفت جلوی صورت عزیز خانم 

– : این شوهر شا باجی خانمه ؟

عزیز خانم جان اشکهاش رو پاک کرد: شوهرش بود .

محمد حسین پرسید : خیلی وقته مرده ؟

عزیزخانم جان گفت : آره ، مادر !

قاب رو کج کرد . آقا کولری اومد کنار محمد حسین ایستاد . چقدر عکس شبیه این آقا کولری بود . آقا کولری مدل عکس تو قاب سیخ ایستاد و به بالای سر من نگاه کرد . محمد حسین گفت : چرا مرد ؟ عزیز خانم به زور از رو زمین بلند شد . با پارچه سفید داشت از اتاق بیرون می رفت . قابو از دست محمد حسین کشیدم بیرون . گرفتم رو به آقا کولری : از خودش بپرس . ببین . خود خودشه . محمد حسین برام شکلک درآورد . یواشکی گفت : چی میگی تو ؟ عصبانی شدم . دست عزیز خانم رو کشیدم آوردمش جلو آقا کولری . عکسو نشونش دادم : نگاش کن . خودشه ! آستین بابا عبدالله رو گرفتم و تکون دادم : نگاش کن . ببین . مثل هم می خندن . بابا عبدالله قاب رو ازم گرفت . گذاشت رو طاقچه . عزیز خانم آه کشید : خدایا به داده و نداده هات شکر. ! محمد حسین زبونشو درآورد : آخه تو به کی رفتی اینقدر باهوشی ؟! عزیز خانم بابا عبدالله رو نگاه کرد : به خودمون!! . خدا رحمت کنه شاه باجی جانم رو گاهی وقتا کسایی رو  می دید که ما نمی دیدیم . محمد حسین گفت : کیا رو ؟ عزیز خانم رفت دم در اتاق . محمد حسین گفت : عزیز خانم جون نگفتی شوهر شاباجی خانم چرا مرد . عزیز خانم دم پائی هاشو پوشید . برگشت محمد حسین رو نگاه کرد : برق کولر خشکش کرد .

برچسب ها

مطالب مشابه...

0 افکار در “«شا باجی خانم» داستانی از مریم اسدزاده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

تبلیغات

بایگانی‌ها

تبلیغات