تبلیغات

کتاب روز


«احمد بیرانوند/نشر وزگار»


چاپ دوم کتاب شرح حاشیه با ویراست جدید در بازار نشر «شرح حاشیه» که از نقطه نظری جدیدتر، می توان آن را شرح مهم ترین جریان های شعری معاصر بعد از نیما تلقی کرد، کتابی است در خور تامل و تعمق، اثر شاعر و محقق جوان،احمد بیرانوند. اگر چه کتاب از دید مولف در ساختاری متشکل از شش فصل ارائه شده است(بررسی انواع نقد بعد از نیما،بررسی شعر نیما،شعر هوشنگ ایرانی، شعر موج نو ، شعر حجم وشعر گفتار)، اما به طور کلی می توان آن را پژوهشی موفق در سه حیطه ی نقد نظریه ها، اشعار و بیان و تحلیل مورد توجه قرار داد. بررسی مباحث نقد و تمرکز در سیر حرکت و پویایی آن در قلمرو ادبیات پسانیمایی بخشی از کتاب است که نشانگر توجه و تدقیق مولف در باب اصول و انواع نقد این دوره است که لازم و بایسته و به جا می نماید. بخش دوم بررسی اصلی ترین نظریه ها، مانیفست ها و تا حدودی نگرش های جریان های شعری اخیر و نظریات مختلف در باب آن هاست. در این بخش نیز مولف سعی کرده است بر اساس بیانیه ها نقل قول ها ی مستقیم و غیر مستقیم، مصاحبه ها و به طور کلی داده های مستقیم نظریه پردازی های هر جریان، به درک مستقیم و بلا واسطه ای دست یابد و تا حد امکان آن را دست نخورده و مونتاژ نشده ، به خواننده معرفی کند تا در نهایت بتواند در بخش سوم به بررسی تحلیل و نقد اشعار برجسته ی نمایندگان هر جریان شعری بپردازد.
آرشیو معرفی کتاب

شعری از صباح رنجدر ترجمه ی دلاور رحیمی

صباح رنجدر

ترجمه: دلاور رحیمی

صباح رنجدر از مطرح‏ترین شاعران دهه‏ ی ۱۹۹۰ شعر کردستان، متولد ۱۹۶۵ میلادی در اربیل کردستان عراق است. وی از سال ۱۹۸۰ شروع به نوشتن اولین اشعرش می نماید و در روزنامه و مجله ها منتشر می‏ کند و در سال ۱۹۸۸ اولین مجموعه‏ ی شعریش تحت عنوان «پاسبان گورستان- زیوان» منتشر می شود، که برای آن عصر سبکی متفاوت بود و همزمان مورد تحسین و انتقادِ شاعران و منتقدان قرار می گیرد.

 تا به حال هشت مجموعه شعر از رنجدر منتشر شده از جمله:

۱-پاسبان گورستان (زیوان)   ۱۹۸۸

۲- سالِ صفر ۲۰۱۰

۳- جنگ چهل ساله ۲۰۰۵

۴- صد و یک شب ۲۰۰۸

۵- سرود زمین ۲۰۱۲

 زبان و دلِ ماه

پرید پروانه ‏ای از دوشِ پیامبر

بر شانه‏ های من

تپشِ بال و نشست.

بوی خوشِ گِلِ سرشور

احتیاجات روزمره همه زیبایی‏ند.

سعات کوکی

وادارَت می ‏کند به بیداری پَرده

روشنایی سهمِ خود به غُرفه‏ ها بخشد.

جوشش قوری‏ست

که از دل متواریِ سپیده‏دَم می‏ گُذَرد

آغوش خانه را پُر از شیرینی می‏ کند

گلابی و دندان شیری در آن بال می‏ گُسترند.

مترسک

بی خیالی مزرعه‏ دار است

خیال میمون و خرگوش می‏ میرد و

سبک بار می‏شوند.

نامه‏ ی جنگاور

در دست‏های پُست‏چی شهر

خروس خوان است.

ستاره‏ ی گرگ و میش به درخشش افتاده

عشقِ دُعا و

جان و تفسیر می‏ دهد

به نازِ رنگ در بطن قوزح و قوزاح.

رنگین‏ کمان زیبایی زمین را به آسمان می ‏کِشد.

چرخِ گالیسکه

در چمن لکه لکه های تنش را

به شبنم شادمانی پاک می ‏کند

سَرنشینانش نگین‏های انگشترشان چشم‏اند

بگاه انتخاب عروس

که نسیم و نَم نم باران

پرچین چوبی می‏ شکنند

گل گندم و جو

میان جبین گوسفند و بره موج می ‏زنند

ناز و افاده‏ ی شیر آن گاه جلوه ‏گری می ‏کند

که پیکر نخجیر را میان دست‏ هایش

مُچاله می‏ کند و گوشت و استخوان را سوا.

تنها آدمی

محتاج آسودگی در آینه‏ ست

می‏ داند اگر زیبا نباشد

دیگر تمام.

زندگی مُدام سفره را پر و بارور می ‏کند

جرات پرنده را اوج می‏دهد

و آن در مستی یکی پرواز

آسمان را تهی از رعد می‏ کنند و

از افق سپیده ناگاه نزول می‏کنند و

بر عصای سالخوردگان می‏نشینند

و آنان نیز تپشِ دل‏ هایشان را به

بال‏ها گره می ‏زنند

بال ای حامی و پناه و پهلوانِ

نشَست‏ های بی مانند

مرا بلیغ و موزون کن

به خواهش گلباغ

انگار روشنایی در چشمهایم نمی‏ نشیند

الف بای زندگیِ‏م را

از فرازها به دست خدایگان سپردم

چرکنویسِ بخت و اقبالم را نیز

دور ز مزارگاهی به خاک سپُردم

ای دریای خفته‏ی خوابِ خویش آشکارگر

برپاشده جدال و جنگ جُدایی

دست به دامن و فریاد

جامِ افسونگرِ جانم را

سرشار کن از عشق خدا.

 ماهِ از چنگ مرگ گریخته

شانه‏ هایم را به قلعه و موزه و آینه‏ ی خانواده می‏ پنداشت و

زبان و دل را پرورش کند.

یکی پرتو ز جامِ افسونگر خدا

موژه‏ی چشم‏ های درشتش را گشود

به آگاهی لب به سخن گشود

دمی پس از خوماری سیاحت و

غزلِ اسپ و درخششِ چشمِ پیامبران

روی زمین دگرگون می‏ شوند

برخی زبان و دل آشکار می‏ شوند

سایه‏ شان روشن است.

راستی روشنی خشم‏های آینده

بخاطر چه به جنگ مبدل می‏ شوند

قومری وابسته بام و حیاط

از واژه‏ی حک شده‏ ی پیشانی

خانه‏ی اجدادیش پر می زنند

میان جام لامینِ ماست کودکانمان

از درد و راز و هوای بی باکی غوطه‏ ور می‏ شوند

به نوازش آتش و دود می‏ ایستند و

شور و شوق می بخشند به عشق و احساسات و

بعد به درفش فروکشیده زباله می‏ریزند.

راستی ماه

در شادوقتِ ابدی زبان و دل چه می ‏نوشند؟

مشعلِ شانه ‏هایم

در چشم‏ های پروانه نشست و

آنان پاسبان رنگِ خدا شدند.

مطالب مشابه...

0 افکار در “شعری از صباح رنجدر ترجمه ی دلاور رحیمی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

تبلیغات

بایگانی

تبلیغات