تبلیغات

کتاب روز


«احمد بیرانوند/نشر وزگار»


چاپ دوم کتاب شرح حاشیه با ویراست جدید در بازار نشر «شرح حاشیه» که از نقطه نظری جدیدتر، می توان آن را شرح مهم ترین جریان های شعری معاصر بعد از نیما تلقی کرد، کتابی است در خور تامل و تعمق، اثر شاعر و محقق جوان،احمد بیرانوند. اگر چه کتاب از دید مولف در ساختاری متشکل از شش فصل ارائه شده است(بررسی انواع نقد بعد از نیما،بررسی شعر نیما،شعر هوشنگ ایرانی، شعر موج نو ، شعر حجم وشعر گفتار)، اما به طور کلی می توان آن را پژوهشی موفق در سه حیطه ی نقد نظریه ها، اشعار و بیان و تحلیل مورد توجه قرار داد. بررسی مباحث نقد و تمرکز در سیر حرکت و پویایی آن در قلمرو ادبیات پسانیمایی بخشی از کتاب است که نشانگر توجه و تدقیق مولف در باب اصول و انواع نقد این دوره است که لازم و بایسته و به جا می نماید. بخش دوم بررسی اصلی ترین نظریه ها، مانیفست ها و تا حدودی نگرش های جریان های شعری اخیر و نظریات مختلف در باب آن هاست. در این بخش نیز مولف سعی کرده است بر اساس بیانیه ها نقل قول ها ی مستقیم و غیر مستقیم، مصاحبه ها و به طور کلی داده های مستقیم نظریه پردازی های هر جریان، به درک مستقیم و بلا واسطه ای دست یابد و تا حد امکان آن را دست نخورده و مونتاژ نشده ، به خواننده معرفی کند تا در نهایت بتواند در بخش سوم به بررسی تحلیل و نقد اشعار برجسته ی نمایندگان هر جریان شعری بپردازد.
آرشیو معرفی کتاب

شعری از مانوئل باندیرا / ترجمه از پرتغالی برزیل به فارسی: ابوذر کردی

شعری از مانوئل باندیرا و عشق به پاسارگارد

ترجمه از پرتغالی برزیل به فارسی : ابوذر کردی

 

مانوئل باندیرا (Manuel Bandeira ) ، ( ۱۸۸۶ – ۱۹۶۸ ) شاعر ، منتقد ادبی ، مترجم و استاد ادبیات در کشور برزیل است . باندیرا علاقه ی زیادی به فرهنگ ایران زمین داشت ، وی در ترجمه ی رباعیات خیّام به زبان پرتغالی تاثیر گذاشت و تفسیرهایی نیز بر آن نوشته بود . در شعر زیر ، که شعر بسیار ساده ای است و سطرهای دلنشین با درونمایه ای کودکانه دارد ، علاقه ی وی به پاسارگاد به چشم می خورد . تو گویی در این شعر ، شاعر می خواهد از دوری جغرافیایی دو کشور برزیل و ایران بنالد و اینکه چگونه نمی تواند به پاسارگارد دست یازد .

 

 

Vou-me Embora pra Pasárgada

Vou-me embora pra Pasárgada
Lá sou amigo do rei
Lá tenho a mulher que eu quero
Na cama que escolherei

 

Vou-me embora pra Pasárgada
Vou-me embora pra Pasárgada
Aqui eu não sou feliz
Lá a existência é uma aventura
De tal modo inconseqüente
Que Joana a Louca de Espanha

Rainha e falsa demente
Vem a ser contraparente
Da nora que nunca tive

 

E como farei ginástica
Andarei de bicicleta
Montarei em burro brabo
Subirei no pau-de-sebo
Tomarei banhos de mar!
E quando estiver cansado
Deito na beira do rio
Mando chamar a mãe-d’água
Pra me contar as histórias
Que no tempo de eu menino
Rosa vinha me contar
Vou-me embora pra Pasárgada

 

Em Pasárgada tem tudo
É outra civilização
Tem um processo seguro
De impedir a concepção
Tem telefone automático
Tem alcalóide à vontade
Tem prostitutas bonitas
Para a gente namorar

 

E quando eu estiver mais triste
Mas triste de não ter jeito

Quando de noite me der
Vontade de me matar
— Lá sou amigo do rei —
Terei a mulher que eu quero
Na cama que escolherei
Vou-me embora pra Pasárgada.


Texto extraído do livro “
Bandeira a Vida Inteira“, Editora Alumbramento – Rio de Janeiro, 1986, pág. 90

هرطور شده مرا به پاسارگارد ببر

هرطور شده مرا به پاسارگارد ببر

چون آنجا یار پادشاه هستم

آنجا به بانویی می رسم که می خواهم

در بستری که انتخاب کرده بودم

 

هر طور شده مرا به پاسارگارد ببر

هر طور شده مرا به پاسارگارد ببر

اینجا من شاداب نبودم

آنجا ، زندگی ، ماجراجویی ها دارد

با گونه هایی مفرط

چون خُوانای دیوانه ام ، ملکه ی اسپانیا[۱]

با دیوانگی کاذب خویش

آمده ام تا نامادری باشم

برای عروسی که هرگز به خانه نیاوردم

 

چه هنگامه ای باید باشد آنجا

درست مثل وقتی که ورزش می کردم

یا به دوچرخه سواری می رفتم

و یا سوار بر اسبی سرکش

 از حصار چوبی زمان می گریختم

بدن را به آب دریاها می زدم

و هنگامی که خسته می شدم

بر لبه ی رود دراز می کشیدم

و بانوی آب را صدا می زدم

برای من یادآوری تاریخ هاست

زمانی که بچه ای بیش بودم

شراب سرخ به یادم می آید

هر طور شده مرا به پاسارگارد ببر

 

در پاسارگاد همه چیز یافت می شود

تمدنی دیگر است آنجا

فرآیندی شفاف دارد

که مانع ادراک می گردد

تلفن خودکار دارد

و سودایی برای اراده ها

و روسپیان خیلی خوبی

برای مردمان عاشق پیشه

 

و هنگامی که بیشتر فِسرده می گردم

غمزده وقتی که دیگر راهی باقی نمانده

و شب قرار بسته است که ببخشد

اراده ای برای کشتن من

– آنجا یار پادشاه خواهم بود –

آنجا به بانویی می رسم که می خواهم

در بستری که انتخاب کرده بودم

هر طور شده مرا به پاسارگاد ببر

  



) خُوانای اول کاستیل ( ۱۴۷۹ – ۱۵۵۵ ) ملکه ی اسپانیا که بعد از مرگ شوهرش فیلیپ دیوانه شد و بقیه ی عمرش را در یک صومعه سپری نمود ، وی در اسپانیا معروف به خُوانای دیوانه است که در این شعر به وی اشاره شده است .  [۱]

برچسب ها

مطالب مشابه...

0 افکار در “شعری از مانوئل باندیرا / ترجمه از پرتغالی برزیل به فارسی: ابوذر کردی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

تبلیغات

بایگانی

تبلیغات