Warning: ksort() expects parameter 1 to be array, object given in /home1/avangard/public_html/wp-content/plugins/bbpress/includes/core/template-functions.php on line 316
چند شعر از نصرت الله مسعودی/ برگردان اسپانیایی از: علی نوروزپور | سایت ادبیات پیشرو ایران آوان گاردها

تبلیغات

کتاب روز


«احمد بیرانوند/نشر وزگار»


چاپ دوم کتاب شرح حاشیه با ویراست جدید در بازار نشر «شرح حاشیه» که از نقطه نظری جدیدتر، می توان آن را شرح مهم ترین جریان های شعری معاصر بعد از نیما تلقی کرد، کتابی است در خور تامل و تعمق، اثر شاعر و محقق جوان،احمد بیرانوند. اگر چه کتاب از دید مولف در ساختاری متشکل از شش فصل ارائه شده است(بررسی انواع نقد بعد از نیما،بررسی شعر نیما،شعر هوشنگ ایرانی، شعر موج نو ، شعر حجم وشعر گفتار)، اما به طور کلی می توان آن را پژوهشی موفق در سه حیطه ی نقد نظریه ها، اشعار و بیان و تحلیل مورد توجه قرار داد. بررسی مباحث نقد و تمرکز در سیر حرکت و پویایی آن در قلمرو ادبیات پسانیمایی بخشی از کتاب است که نشانگر توجه و تدقیق مولف در باب اصول و انواع نقد این دوره است که لازم و بایسته و به جا می نماید. بخش دوم بررسی اصلی ترین نظریه ها، مانیفست ها و تا حدودی نگرش های جریان های شعری اخیر و نظریات مختلف در باب آن هاست. در این بخش نیز مولف سعی کرده است بر اساس بیانیه ها نقل قول ها ی مستقیم و غیر مستقیم، مصاحبه ها و به طور کلی داده های مستقیم نظریه پردازی های هر جریان، به درک مستقیم و بلا واسطه ای دست یابد و تا حد امکان آن را دست نخورده و مونتاژ نشده ، به خواننده معرفی کند تا در نهایت بتواند در بخش سوم به بررسی تحلیل و نقد اشعار برجسته ی نمایندگان هر جریان شعری بپردازد.
آرشیو معرفی کتاب

چند شعر از نصرت الله مسعودی/ برگردان اسپانیایی از: علی نوروزپور

1454811_1387292964848270_1479434205_nچند شعر از نصرت الله مسعودی
برگردان اسپانیایی از: علی نوروزپور

 
۱

چه فرق می کند باشی یا نباشی
خیالت که خیال ندارد
این بازی را تمام کند.!

¿Qué importa si estás ó no estás?
Mi forma de pensar en ti
No piensa acabar este juego.

۲

تا خاک در آخرین خیز مرا بغل نکرده، بیا!
بیا که نه سنگ بوسه را می فهمد نه نام روی سنگ.
اگر امروز برق ِ لبَت روشنم کند،
فردا طعم ِ رحمت را برای خدا تعریف می کنم!

 

Antes de que me abrace la tierra por última vez, ven.
Ven, que las lápidas no entienden ni los besos
ni el nombre que llevan escrito en ellas.
Si hoy el brillo de tus labios me ilumina,
mañana le contaré a Dios del sabor de la misericordia.

۳

نه به هیأت کلمه در می آیی
و نه در ملودیِ هیچ آوازخوانِ عاشقی
پیدایت می شود!
. پی ات کجا باید بگردم ،
ای ایستاده در حوالیِ خواب های بی رویا.

No coges forma ni de palabras
ni tampoco te encuentras en ninguna melodía
de un cantante enamorado.
¿Dónde tengo que buscarte?
Oh tú, plantado dentro los sueños sin sueños.

 

باز رایحه ی عشق های قدیمی
بوی شاد ِپیراهنت می شود
و در سایه روشن ِ بهار ِ درخت
قدم خواهی زد
و پرنده هایی که دست وُ دلت را خوانده اند
حنجره شان را
به چشم های شاد ِتو می بخشند.
و چشمه های جا مانده از سایه ات،
پا تند می کنند
تا طومار ِ ترانه های شان را به لب های تو بسپارند.
یادم مانده است که
هنوز شعرهایی دنبال تو می گردند
تا رد ِ گم شده شان را
از روی کهکشان ِ آن جان رصد کنند.
و یادت مانده است
که عشق
با تو حرفی دارد
که نباید در این برهوت ِعریانی
بی آن سطرهای سیز ِملیله دوزی شده
نا شنیده اش بگذاری!

Para un medico, poeta, sabio e investigador, Faramarz Soleimani:
De nuevo la fragancia de amores pasados
será el alegre olor de tu camisa
y en el claro oscuro primaveral del árbol, caminaras.
Los pájaros han cantado aquello que sale
de tu corazón y de tus manos.
Donan su garganta a tus alegres ojos
y las fuentes que quedan de tu sombra echarán a correr.
Hasta que cedan el pergamino de las baladas a tus labios.
Recuerdo que aun hay poemas que te buscan,
para observar su rastro perdido en tu galaxia.
Y recuerdas que el amor tiene algo que decirte,
que no deberías dejar de escuchar en este desierto desnudo
a estas verdes y adornadas palabras.

۵
قرار ِ ما که روز ِ قیامت نبود!
تا سر رسید ِ این بهار هم
جز چند سپیده دم وُ دو سه باغ وُ دامنی گیاه
که چیزی نمانده است.
لااقل برای انتهای این همه گریه
قراری بگذار!

¡Nuestra cita no era en el fin del mundo!
Hasta que termine esta primavera
no habrá más que varios amaneceres,
dos ó tres jardines
y una falda llena de flores.
Al menos
para el fin de todos estos llantos,
Dame una cita.

۶

به دهانت خیلی بدهکارم،
شاید هزار شعر!
اما دهانت را
نه آینه ها می توانند بسرایند
نه کلماتی
که با طعم آن فاصله ها دارند.
من وُ آینه وُ شعر
با چه خیال هایی
در خامی ِخویش می گدازیم خدا می داند!

Le debo mucho a tu boca
Tal vez mil poemas
Pero de tu boca,
ni los espejos pueden decir poesía
ni palabras que se alejan de su sabor.
Yo, los espejos y la poesía,
Con qué sueños inmaduros nos quemamos,
¡Dios sabrá!

Nosratolah Masoudi/Traducido por Ali Norouzpour

برچسب ها

مطالب مشابه...

2 افکار در “چند شعر از نصرت الله مسعودی/ برگردان اسپانیایی از: علی نوروزپور”

  1. م کیوان گفت:

    زیباو نو بود.

  2. ,فاطمه گفت:

    خیلی قشنگه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرشیو سایت

تبلیغات

بایگانی

تبلیغات