رفتن به بالا
  • یکشنبه - ۲۶ آذر ۱۳۹۱ - ۰۹:۴۶
  • کد خبر : ۱۲۰۵
  • چاپ خبر : دو شعر از اشرف گیلانی

دو شعر از اشرف گیلانی

دو شعر از اشرف گیلانی

شعر اول

«من» در حرمسرای کسی گم شد، با برده های خسته ی رومی مرد

دلاک تشنه کیسه کشید آن وقت  خنجر کشید این «من» بومی مرد

«او» سنگ پای لنگ خودش را خورد، در زیر پاش، وهم علف رویید

دوشی گرفت روی سرش، تا در  حماااام های سرد عمومی مرد

 

چاقوی تیز بر بدنش لغزید،  یک جسم تکه تکه به گونی بود

تب کرده بود – داغ خودش را داشت- «او» زخم های سخت عفونی بود

«او» رخت های توی دلش را شست، دلشوره داشت دل به دلش لرزید

تا رودهای زنده دلش را زد  «او» بااااتلاق تشنه ی خونی بود

 

عادت نداشت مثل خودش باشد، بیرون دوید تا به درون آمد

در کوچه داشت ردّ خودش می گشت وقتی پرید حرف جنون آمد

سیلی که خورد، یاد خودش افتاد «او» زنده بود –زنده- نفس می زد

قلبی نبود تا بتپد، اما عادت که کرد تازه به خون آمد

 

دردش گرفت در قفسش زایید، از بچه های مرده تنفر داشت

از جسم تکه تکه بدش آمد از روح زخم خورده تنفر داشت

می خواست روی حرف خودش باشد در ارتفاع بود و به زیر افتاد

آن وقت سر به حادثه زیر انداخت از جان سر سپرده تنفر داشت

 

حماااام ها همیشه عمومی بود  «من» با صدای خسته صدا می زد

یک لایه داشت از بدش می رفت از راه دور تا به کجا می زد!

من در حرمسرای کسی بودم، غم ها هنوز دور و برم بودند

چاقوی تیز بر بدنم لغزید، با سنگ پاش، ردّ مرا می زد

 

شعر دوم

 

درفضایت درخت وجاذبه نیست، ازلبت مثل سیب می افتم

باز از جزر و مد دریاهات در فراز و نشیب می افتم

خواستم… نامت از دهان برود، در گشودم که آسمان برود

پرشدم من پر از صدا مثل، اتفاقی عجیب می افتم

 

تف به این زندگی مثل سگم، میدوم تا به استخوان برسم

میدوم، زوزه می کشم شاید، توی این کوچه ها به نان برسم

توی این کوچه ها یکی شده اند، نان و درد و خدا یکی شده اند

ناگهان آسمان زمین افتاد، من دویدم به نردبان برسم

 

جاذبه در فضا معلق شد، سیب من توی باغ خوابش برد

جای سیب از درخت کرم افتاد، قصه گفتم، کلاغ خوابش برد

گله آمد که سگ پریشان شد، گرگ خندید و یار چوپان شد

نیلبک در تنور من تا پخت؛ مثل یک نان داغ خوابش برد

 

میدوم زوزه می کشم اما، نان من در تنورت افتاده است

در تب جزر و مد دریاهات، ماهی من به تورت افتاده است

در فضایت درخت و جاذبه نیست، غیر دلشوره ی مکاشفه نیست

نه… مرا طی نکن که گم بشوی، این طرف ها عبورت افتاده است!!!

 

خوااااستم نامت از دهان برود، ناگهان تیره بخت می میرم

ناگهان مثل سیب می افتم، با سقوط از درخت می میرم

پر شدم من پر از صدا آیا، از خداییت «هیچ» کم می شد؟

تف به این زندگی لعنتی ام، کاینچنین سفت و سخت می میرم

 

دو شعر از اشرف گیلانی

شعر اول

«من» در حرمسرای کسی گم شد، با برده های خسته ی رومی مرد

دلاک تشنه کیسه کشید آن وقت  خنجر کشید این «من» بومی مرد

«او» سنگ پای لنگ خودش را خورد، در زیر پاش، وهم علف رویید

دوشی گرفت روی سرش، تا در  حماااام های سرد عمومی مرد

 

چاقوی تیز بر بدنش لغزید،  یک جسم تکه تکه به گونی بود

تب کرده بود – داغ خودش را داشت- «او» زخم های سخت عفونی بود

«او» رخت های توی دلش را شست، دلشوره داشت دل به دلش لرزید

تا رودهای زنده دلش را زد  «او» بااااتلاق تشنه ی خونی بود

 

عادت نداشت مثل خودش باشد، بیرون دوید تا به درون آمد

در کوچه داشت ردّ خودش می گشت وقتی پرید حرف جنون آمد

سیلی که خورد، یاد خودش افتاد «او» زنده بود –زنده- نفس می زد

قلبی نبود تا بتپد، اما عادت که کرد تازه به خون آمد

 

دردش گرفت در قفسش زایید، از بچه های مرده تنفر داشت

از جسم تکه تکه بدش آمد از روح زخم خورده تنفر داشت

می خواست روی حرف خودش باشد در ارتفاع بود و به زیر افتاد

آن وقت سر به حادثه زیر انداخت از جان سر سپرده تنفر داشت

 

حماااام ها همیشه عمومی بود  «من» با صدای خسته صدا می زد

یک لایه داشت از بدش می رفت از راه دور تا به کجا می زد!

من در حرمسرای کسی بودم، غم ها هنوز دور و برم بودند

چاقوی تیز بر بدنم لغزید، با سنگ پاش، ردّ مرا می زد

 

شعر دوم

 

درفضایت درخت وجاذبه نیست، ازلبت مثل سیب می افتم

باز از جزر و مد دریاهات در فراز و نشیب می افتم

خواستم… نامت از دهان برود، در گشودم که آسمان برود

پرشدم من پر از صدا مثل، اتفاقی عجیب می افتم

 

تف به این زندگی مثل سگم، میدوم تا به استخوان برسم

میدوم، زوزه می کشم شاید، توی این کوچه ها به نان برسم

توی این کوچه ها یکی شده اند، نان و درد و خدا یکی شده اند

ناگهان آسمان زمین افتاد، من دویدم به نردبان برسم

 

جاذبه در فضا معلق شد، سیب من توی باغ خوابش برد

جای سیب از درخت کرم افتاد، قصه گفتم، کلاغ خوابش برد

گله آمد که سگ پریشان شد، گرگ خندید و یار چوپان شد

نیلبک در تنور من تا پخت؛ مثل یک نان داغ خوابش برد

 

میدوم زوزه می کشم اما، نان من در تنورت افتاده است

در تب جزر و مد دریاهات، ماهی من به تورت افتاده است

در فضایت درخت و جاذبه نیست، غیر دلشوره ی مکاشفه نیست

نه… مرا طی نکن که گم بشوی، این طرف ها عبورت افتاده است!!!

 

خوااااستم نامت از دهان برود، ناگهان تیره بخت می میرم

ناگهان مثل سیب می افتم، با سقوط از درخت می میرم

پر شدم من پر از صدا آیا، از خداییت «هیچ» کم می شد؟

تف به این زندگی لعنتی ام، کاینچنین سفت و سخت می میرم

 

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه