رفتن به بالا

  • داستانی از نیلوفر ستاری

    داستانی از نیلوفر ستاری پیچش کلاف ها دور پیراهن قرمز همه چیز خوب بود تا موقعی که اون کابوسای لعنتی شروع شد. میخواستم یه کاری بکنم, نمیتونستم. میدیدم یه چیزی بهم نزدیک میشه, تا اومدم چشامو باز کنم ببینمش همه چیزمو گرفت و با خودش برد. کور شده بودم انگار. همه میگفتن آخه مگه تو چه آرزویی کردی که اینجوری شدی، یه جوری برخورد میکنم که انگار همه چیز و همه کس برام غریبه شدن. فکر ...