رفتن به بالا

  • «نفس» داستانی از پیام صالحی

    داستانی از پیام صالحی نفس پا به سفید یکدست زمین می ذارمو تا زانو فرو می رم توی این دشت مخملی. تو تنگنای جناغ سینه م، گلوله ی یخ حس می کنم. قلبم که می تپه برفک و یخ ریزه زیر پوستم تزریق می شه . . . اما نفسم گرمه. هـــای عمیقم با پس زمینه ی تیره ی آسمون یک نقش می شه. دست های یخ زدمو توی جیب اورکتم مشت می کنم. بینی م تیر می کشه و خط اشک روی گونه م ، سر می خوره. قدم هامو تندتر می کنم و ...