رفتن به بالا

  • شعری از سمیرا یحیایی

     شعری از سمیرا یحیایی از محاوراتِ جشنی که به شب نمی رسد   از عطسه هایِ صبح از مرگ های ِ روی ِ جمجمه‌اش بیرون می‌آید با شیب‌ها و قرنیه‌ها که میل ِ‌شدیدِ ندیدن‌اند _ زمان  برابر  است‌_ زیر ِ پوست می رود انفرادی اش سمتِ استخوان‌ها    که بخار می‌شوند    کنارِ اشیاءِ لال،  اشیاء ِ بی قضاوتِکمرنگ یادش نمی آید: هوا، هوای نیمروز ِ جنینی‌ست که به دندان کشیدم‌اش روزی ...
  • شعری از سمیرا یحیایی

    شعری از سمیرا یحیایی اسلیمی از حواشیِ مغرب با من یکی شو از پوست بالا بیا روی سوختگیِ تن ات دود بلند می‌شود با آه ها به خواب‌های جادویی ِ رفته برمی‌گردد می‌رود پشت ِ ناخن‌ها جای ِ سیاهی عزا بگیرد _با پنجه دو تا چشم زیر گلو بکارم؟_ _خوش‌ات نمی آید_   ...پس لب ِ مرز یکی می‌شویم چارپا و تندخو و دره‌های بدخشان   ازمیر    گرگان حدس بزنم کدام انفجار به گوشِ تو ...