رفتن به بالا

  • شعری از شادی سابُجی

    شعری از شادی سابُجی برای مردی در تبریز که نمی شناسمش از دارِ انسان شد این زنگ قنادی   زمانه چه کرد که با طنابی دست بافتِ انگشت خویش به هوای پرواز از پنجره های تبریز نافرجام بال می کشی این چنین ! ای شرزه ی بی فریاد آویزان در لوله های خط خطی ای شرزه ی لب دوخته ی آویزان در نگاه خسته ی آجرهای سیه چهره، در کام شیرین مشتریان قنادی ای شرزه ی آویزان شماتت می کنی ...