رفتن به بالا
  • دوشنبه - ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ - ۲۲:۰۸
  • کد خبر : ۷۱۳
  • چاپ خبر : شعری از عبدالمطلب عبدالله (شعر کردی)

شعری از عبدالمطلب عبدالله (شعر کردی)

 

 عبدالمطلب عبدالله، شاعر و نویسنده معاصر کرد، در سال ۱۹۶۲ میلادی در شهر اربیل  – واقع در کردستان عراق- به دنیا آمده ‏است، وی یکی از شاعر و نویسندگان تأثیرگذار بعد از انقلاب ۱۹۹۱ کردستان عراق به شمارمی‏ آید.

آثار او در محافل و جشنواره‏ های ادبی همواره مطرح بوده است.

سایه آب، شعر، ۱۹۹۵

تنها آب، تنها باران، شعر ۲۰۰۰

مهمان آب، شعر ۲۰۱۰

آگاهی زبان، زبان آگاهی – پژوهش انتقادی ۱۹۹۹

نگارش خودکشی ناکامل، پژوهش ادبی ۲۰۰۶

و …

…………………

شعری از عبدالمطلب عبدالله

ترجمه: دلاور رحیمی

باد در خانه ی باد

(۱)

باد زندگی خود را

به خلع می‏ افکند و

درگاه خاطره‏ ها را

به باران برمی‏ گُشاید.

(۲)

پژواک صدای از آسمان

همچون باد, باد را تهدید کُند

اما انسان دچار می‏ شود.

(۳)

کلاهت را بردار

به گاه خواندن

باد می‏بَردش.

(۴)

میان این همه سنگ

باد

به جزر آب اُفتاد.

(۵)

می ‏رقصد نم قطره باران

گویی که باد سیاه مَست

پیمانه به پیمانه باد می‏ زند.

(۶)

زندگی آزمونی‏ست در برابر باد

می اُفتم بر چارکران خویش

چون باران.

(۷)

در خانه‏ ی باد

باد  زمان را به بازی گرفته

تا “کنون” خوشتر خودنمایی کُند.

(۸)

به کاشتن گولی به پا می‏ خیزم

بی‏ واهمه باشد از بوسه ی آب

دستش همیشه در دست باد

دلش سرشار از آدمی.

(۹)

چون باد

لباسِ باران می‏ پوشم

سرمی‏ کشم

در اوج لذت

مرزهای اندیشه را.

(۱۰)

امروز دیگر بی‏ تاقتم

باد می‏ بَردم.

(۱۱)

چیزیم نمانده است

در قفسم اندازند

از دوری باد و

از روئیای خاک.

(۱۲)

این همه آمدم

بگویمت

باد را از باد بخواه.

(۱۳)

رنگ پریده ‏ست

موج می‏زند باد

کسی به پایش نمی‏ رسد.

(۱۴)

همیشه باد می‏ آید

در این سرزمین کی به کی ست

می‏ رویم بخاطر اکنون

بخاطر خیس بوسه‏ ی باران.

(۱۵)

دلم لبریزِ غم

کسی به کسی نیست

باد به باران می دهد دلم را.

(۱۶)

در برابر همه, می‏ خواهم بگویم

زمین می‏ خورد زندگی

بدون باد.

(۱۷)

که در خیال بادم

پیری درخت و خنده‏ ی آسمان

نگرانم نمی‏ کند

بخاطر تپش باران.

(۱۸)

در این شب درنگ

گُم می شوم از وطن

باد چون فریادرسی

به حوالی آب باز می‏ گرداندم.

(۱۹)

همیشه فروتن باش

این کلامِ باد نیست

حرف سازش باد و باران است.

(۲۰)

دارد آب خیسم می‏ کند

با خنده باد

بیدار شدم

اما در اعماق آب.

(۲۱)

در چشمان باران

برق می‏زند توانِ باد

به خاطر زمان

آب می‏ گُذرد.

 

 عبدالمطلب عبدالله، شاعر و نویسنده معاصر کرد، در سال ۱۹۶۲ میلادی در شهر اربیل  – واقع در کردستان عراق- به دنیا آمده ‏است، وی یکی از شاعر و نویسندگان تأثیرگذار بعد از انقلاب ۱۹۹۱ کردستان عراق به شمارمی‏ آید.

آثار او در محافل و جشنواره‏ های ادبی همواره مطرح بوده است.

سایه آب، شعر، ۱۹۹۵

تنها آب، تنها باران، شعر ۲۰۰۰

مهمان آب، شعر ۲۰۱۰

آگاهی زبان، زبان آگاهی – پژوهش انتقادی ۱۹۹۹

نگارش خودکشی ناکامل، پژوهش ادبی ۲۰۰۶

و …

…………………

شعری از عبدالمطلب عبدالله

ترجمه: دلاور رحیمی

باد در خانه ی باد

(۱)

باد زندگی خود را

به خلع می‏ افکند و

درگاه خاطره‏ ها را

به باران برمی‏ گُشاید.

(۲)

پژواک صدای از آسمان

همچون باد, باد را تهدید کُند

اما انسان دچار می‏ شود.

(۳)

کلاهت را بردار

به گاه خواندن

باد می‏بَردش.

(۴)

میان این همه سنگ

باد

به جزر آب اُفتاد.

(۵)

می ‏رقصد نم قطره باران

گویی که باد سیاه مَست

پیمانه به پیمانه باد می‏ زند.

(۶)

زندگی آزمونی‏ست در برابر باد

می اُفتم بر چارکران خویش

چون باران.

(۷)

در خانه‏ ی باد

باد  زمان را به بازی گرفته

تا “کنون” خوشتر خودنمایی کُند.

(۸)

به کاشتن گولی به پا می‏ خیزم

بی‏ واهمه باشد از بوسه ی آب

دستش همیشه در دست باد

دلش سرشار از آدمی.

(۹)

چون باد

لباسِ باران می‏ پوشم

سرمی‏ کشم

در اوج لذت

مرزهای اندیشه را.

(۱۰)

امروز دیگر بی‏ تاقتم

باد می‏ بَردم.

(۱۱)

چیزیم نمانده است

در قفسم اندازند

از دوری باد و

از روئیای خاک.

(۱۲)

این همه آمدم

بگویمت

باد را از باد بخواه.

(۱۳)

رنگ پریده ‏ست

موج می‏زند باد

کسی به پایش نمی‏ رسد.

(۱۴)

همیشه باد می‏ آید

در این سرزمین کی به کی ست

می‏ رویم بخاطر اکنون

بخاطر خیس بوسه‏ ی باران.

(۱۵)

دلم لبریزِ غم

کسی به کسی نیست

باد به باران می دهد دلم را.

(۱۶)

در برابر همه, می‏ خواهم بگویم

زمین می‏ خورد زندگی

بدون باد.

(۱۷)

که در خیال بادم

پیری درخت و خنده‏ ی آسمان

نگرانم نمی‏ کند

بخاطر تپش باران.

(۱۸)

در این شب درنگ

گُم می شوم از وطن

باد چون فریادرسی

به حوالی آب باز می‏ گرداندم.

(۱۹)

همیشه فروتن باش

این کلامِ باد نیست

حرف سازش باد و باران است.

(۲۰)

دارد آب خیسم می‏ کند

با خنده باد

بیدار شدم

اما در اعماق آب.

(۲۱)

در چشمان باران

برق می‏زند توانِ باد

به خاطر زمان

آب می‏ گُذرد.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه