رفتن به بالا

کارگاه ادبیات داستانی: آخرین سرباز به قلم یاسمن دارابی/ برفی که بند نمی‌آید به قلم حدیث عالیزاده

.          آخرین سرباز     با صدای باد که پنجره را کوبید به دیوار، پریدم از خواب. پرده توی تاریکیِ بیرون رفته بود و گل‌های چرک‌مرده‌ی آن در آن مه غلیظ به سختی دیده می‌شد. نور ضعیفی از مهتاب، جای خالی "آیه" را روشن کرده بود. آیه سر جایش نبود. صدایش کردم؛ نبود. همه‌ی بدنم یخ کرد و منگی خواب از سرم پرید. هولکی بلند شدم و پتو از روی تنم جا ماند. لامپ را روشن کردم. انگار که هرگز اینجا زندگی نمی‌کرده، هیچ وسیله‌ای در خانه به ...


پیشخوان

  • کارگاه ادبیات داستانی: آخرین سرباز به قلم یاسمن دارابی/ برفی که بند نمی‌آید به قلم حدیث عالیزاده

    .          آخرین سرباز     با صدای باد که پنجره را کوبید به دیوار، پریدم از خواب. پرده توی تاریکیِ بیرون رفته بود و گل‌های چرک‌مرده‌ی آن در آن مه غلیظ به سختی دیده می‌شد. نور ضعیفی از مهتاب، جای خالی "آیه" را روشن کرده بود. آیه سر جایش نبود. صدایش کردم؛ نبود. همه‌ی بدنم یخ کرد و منگی خواب از سرم پرید. هولکی بلند شدم و پتو از روی تنم ...
  • معرفی کتاب: گزارشی از حبیب پیریاری بر داستان بلندِ «توتال» نوشته نسترن مکارمی/ خوانشی از محمد بهاروند بر کتاب«من و آزادی برادریم» به اهتمام مسعود والیزاده

    گزارشی بر داستان بلند توتال حبیب پیریاری «یک چیزی همیشه بالای سر ما وجود دارد. در رأس ما، مافوق ما، یک چیز خدای‌گونه که زندگی ما در ید قدرت اوست.» توتالِ نسترن مکارمی، حکایت قدرت است. روایت آدمیانی که هست و نیست‌شان، آینده و گذشته‌شان، حتی جنسیت و هویت‌شان در ید قدرت نیروی خدای‌گونۀ حاکم است. «نفت» در این روایت، ابزار قدرت است، ابزاری که ممکن است در دست یک ...
  • «کولی‌ای که جهان را یکسره زیبا ، پاکیزه و مهربان برای دیگران می‌خواست» یاد داشتی از حسین آتش‌پرور

    . . . کولی‌ای که جهان را یکسره زیبا ، پاکیزه و مهربان برای دیگران می‌خواست. همین چند روز پیش بود که به دیدن هوشنگ ایرانی در (از بنفش تند ...تا به تو می اندیشم )رفتم . با تعجب دیدم که منوچهر آتشی از میان صفحه های کتاب بیرون آمد . روبرویم ایستاد . با سر اشاره کرد. نشستم . به این طرف و آن طرف نگاه کردم تا شاید ایرانی را پیداکنم . آتشی سیگارش را روشن کرد و در میان دود آبی رنگ به ...
  • داستان کوتاه: «باید بروم» آرزو اسلامی/ «تبی که سال گاو می‌آید» دانش دولتشاهی

    . . . . باید بروم آرزو اسلامی دیگر به کجا سر بزنم. تا کجا بروم. پیش کی بروم. این بار دومی بود که داشتم به " بوستان سید قطب " می‌رسیدم و دوباره می چرخیدم سمت بازار و شلوغی. تمام کوچه پس کوچه هایی را هم که احتمال می دادم اغذیه فروشیِ بیرون بری چیزی باز باشد، سر زدم؛ اما انگار که جمعه ای یا عصر عاشورایی باشد همه جا بسته است و کرکره ها پایین بودند. خب من باید چه کنم. ...
  • دو داستان : «شبی که مغزم پاشید» علی خانمرادی/ «سگی که پاچه رئیس را گرفت» مجبتی یوسف‌وند

    شبی که مغزم پاشید علی خانمرادی ساعت دو شب بود که پلک هایش سنگین شد. حس خواب‌آلودگی بدی چشم هایم را می بست. پتو ی قهوه ای کت و کلفتی روش کشیدم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفتم. پشت در کمی ایستادم. انگار خوابیده بودم. چشم هایم حس خواب‌آلود بدی داشت. بله، حتما خوابیده بود. از خانه بیرون زدم. طفلکی تازه عاشق شده بود. نباید او را می‌گذاشتم و می رفتم. ولی باید می رفتم. ...
  • معرفی کتاب: «اسرارعمارت تابان» شیوا مقانلو/ «تباه شده» لین ناتج با ترجمه فاطمه سواعدی

    . . لین ناتج تباه شده تباه شده (Ruined)اثر لین ناتج، نمایشنامه‌ی برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر سال 2009، نمایان‌گر وضع اسف‌بار زنان کنگوی گرفتار جنگ داخلی است که تروما جسم و روانشان را به دام انداخته است. این زنان، که به نقل از آن‌ها، بدنشان سلاح و زمین جنگ است، گرفتار دوئل بین ارتش دولتی و سربازان شورشی شده‌اند. نویسنده به خوبی، چهره‌ی واقعی جرایمی را بازنمایی ...
  • سه داستان: فرمت قتل‌ از فاطمه دریکوندی/ سورنجان از لیلا تقوی/ چهل و چهار بز از سیمون هریس، ترجمه: آرزو محرم خانی

    فرمت قتل‌ از فاطمه دریکوندی انگشتانت به سرعت برق و باد می‌روند روی حروف، کپه‌ی بزرگ کاغذهای جور واجور با خط‌های خرچنگ قورباغه نگاهت را می‌تارانند به سوی پنجره. لای پرده‌ی جمع شده‌اش عنکبوت تارتنیده. اشتیاقی مرموز در دلت زبانه می‌کشد؛ اگر بتوانی سرعتت را بیشتر کنی به آرزویت می‌رسی. محکم‌‌‌تر ضرب می‌گیری روی صفحه کلید، مواظبی استحضار را عرض ننویسی و یا ... با ...
  • لوییز دگا در آب‌نمای بهادر/ داستانی از حبیب پیریاری

    لوییز دگا در آب‌نمای بهادر/ داستانی از حبیب پیریاری       بیست و پنج نفر هستیم. کجنکاوی برای دانستن جزئیات دیگران آرامم می‌کند. همه‌مان دست کم لیسانس را داریم. من هم گفته‌ام لیسانسه‌ام. نشسته‌ایم توی محوطه و منتظریم پیمانکار بیاید. چرا از این کلمه بدم می‌آید؟ شاید بخاطر وضعیت فعلی است اما حاضرم برای خودم قسم بخورم که همیشه از این کلمه بدم می‌آمده. ...
  • بچه جاسوس از آلفونس دوده/ ترجمه: فهیمه میرزاپور

    بچه جاسوس از آلفونس دوده/ ترجمه: فهیمه میرزاپور اسمش اِستَن بود. اِستَن کوچیکه. بچۀ پاریس بود و به آن صورت بیمار و رنگ‌پریده‌اش بیش‌تر از ده، پانزده سال نمی‌خورد. آدم هیچ وقت نمی‌تواند از سن این بچه فقیر‌ها مطمئن شود. مادرش مرده بود و پدرش، کارمند سابق نیروی دریایی، در محلۀ تِمپِل نگهبان بود. پرستار بچه‌ها، خانم‌های مسن ویلچر‌نشین، مادرهای فقیر و همۀ ...
  • دو داستان از ریحانه عابدنیا و مریم پورانصاری (داستان کارگاهی)

    ریحانه عابدنیا میان آینه‌ها چشم‌هایش را که باز کرد، نیزه‌های نور به سمت‌اش هجوم آوردند. تندی بست‌شان و صبر کرد تا به روشنی تیز پشت پلک‌ها عادت کنند و آرام شوند. بعد دوباره آنها را گشود و گذاشت تا موج سفید نور به چشم‌اش بریزد و تاری نگاهش را بشوید. سر‌برگرداند و به دور و بر نگاه کرد. به جز خودش چند نفر دیگر هم توی اتاق بودند، هر کدام بیهوش یا نیمه‌هوشیار افتاده بر ...

آخرین یادداشت ها